<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نامه ای برای تو</title>
<link>http://nameibarayeto.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 31 Jan 2011 13:01:28 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-323.aspx</link>
<description>با تصاویری که از حرکت مردم مصر و پیش از آن تونس در شبکه های مختلف پخش می شود، مدتی است ـ مثل بسیاری از آدمهای دیگرـ به ایران فکر می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حکومت مصر سیستم پلیسی ـ امنیتی شدیدی دارد (داشت)، و تعداد دوره های ریاست جمهوری حدودی ندارد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حرکت تونس از انتشار تصویر خودسوزی یک جوان شروع شد، فراگیر شد، بن علی فرار کرد و ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تفاوت های جزئی زیادی وجود دارد بین این دو کشور عربی و ایران.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مسئله من مسئله دیگری است اما؛ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون اصولا صبر هر جماعتی اندازه ای دارد، و اصولا اینجا کسی در پی عذرخواهی از ضربه دیدگان حوادث گذشته نیست که تسکینی باشد، و عقب گرد و پشیمانی هم ب چشم نمی خورد.... و اصولا باید از تاریخ درس گرفت ( که حتی اگر از &quot;حال&quot; کشورهای نامبرده هم درس بگیریم کافیست!)....  ، بهتر است گاهی خود را آماده و در معرض اتفاقاتی چنین بدانیم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به تبع، به این فکر می کنم در صورت وقوع چنین تحرکاتی با آدم های خشمگینی که داغ های بزرگی بر سینه دارند و قصاص و انتقام می خواهند چه می شود کرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چطور از ابتدا یا در میانه راه، می توان از بروز خشونت های انقلابی و به بیراهه رفتن حرکت ها جلوگیری کرد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید اتفاق نیکو در این میانه فتح ابتدایی رسانه های همگانی است که امکان انتشار پیام های کنترل کننده را فراهم می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بلوغ یک جامعه.... شاید جامعه ما به بلوغ رسیده باشد و شاید هم نه. اما هزینه نرسیدن یک جامعه به بلوغ، داغ جدیدی خواهد بود برای عده ی دیگری که در صورت محاکمه نشدن و عادلانه نبودن تنبیه ها، باز هم مشکل زا خواهد بود.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش ما، به وقت نیاز به منطقی بودن، &quot;توده ای خشمگین&quot; نباشیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Jan 2011 13:01:28 GMT</pubDate>
<dc:creator>nameibarayeto</dc:creator>
<guid>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-323.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دستاوردهای سفر استانی به یزد</title>
<link>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-322.aspx</link>
<description>وزیر راه و ترابری بخش زنان و زایمان بیمارستان آیت الله خاتمی را افتتاح نمود؛&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی یک واحد تولید کاشی را در اردکان افتتاح نمود؛&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وزیر کشور ساختمان دانشگاه آزاد و پیام نور را افتتاح کرد و کلنگ زد برای خوابگاه خواهران....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وزیر رفاه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه مسئولیت ها تقسیم شده است!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Jan 2011 22:28:45 GMT</pubDate>
<dc:creator>nameibarayeto</dc:creator>
<guid>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-322.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-321.aspx</link>
<description>چه رسم غریبی دارد زندگی...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک روز کودکی، فرزندی، نواده ای... یک روز مادر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک روز..... مادربزرگی که با فرزند و نوه بر سر مزار مادر و پدر و همسر و برادر و خواهرت قرآن می خوانی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای از همه کسانت که می روند و تو می مانی و مزارها....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*پیوست: ......هیچ حرفی جای خالی برادر را نمی گیرد برای زن پا به سن گذاشته ای که داغهایش کمر می شکند... سکوت می کنم و خمیده تر شدنش را نظاره....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*پیوست: نمی دانستم اینقدر برایم عزیز بوده ای.... در تمام این مراسم دنبالت می گشتم که همراه دیگران بیایی و لبخند را کنار آن چشمان نیمه باز بنشانی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2009/11/489551_orig.jpg&quot; align=bottom border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Dec 2010 00:01:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nameibarayeto</dc:creator>
<guid>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-321.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای ایرانیان مقیم خارج و سلحشوری که غیرتمندانه در کنفرانس مربوطه شان شرکت کردند!</title>
<link>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-320.aspx</link>
<description>جناب آقای دکتر فرخ سعیدی! بسیار خوشحال شدیم وقتی تصویر شما را از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران دیدیم!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما به عنوان یک ایرانی مقیم امریکا! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی جالب بود وقتی دیدم برای فهمیدن جملات فارسی که دیگران و رئیس جمهور می گویند نیاز به مترجم دارید و از هدفون استفاده می کنید! در این سالهای دوری، حتما زبان مادری تان را فراموش کرده اید! از این جهت می گویم که فارسی صحبت کردنتان را یادم آمد! خیلی صاف و بی لهجه و مرتب بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما با این همه سابقه در پست های اجرایی و فرهنگی( مثل ریاست فرهنگستان!) در وطن عزیزتان... با این همه وطن پرستی... چطور زبان مادری را از یاد بردید؟....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما در همین تهران خودمان زندگی می کنید... شما در بیمارستان ایرانهمر طبابت می کنید ... شما که اسم و آدرس مطبتان در هر کتاب اولی هست ... فکر نکردید وقتی پشت تریبون از خدمات ارزشمند سالهای اخیر می گویید ممکن است کسانی که می شناسندتان هم ببینند.....؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آبرویتان را برای کدام ماجرایی با این اهمیت سرمایه گذاری می کنید؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی به بعضی ها اعلام شد ایرانی های موفق مقیم خارج را معرفی کنند حرف از پرداخت هزینه آمدن و بلیط گردش دور ایران و اقامت شان بود... شما که بلیط آمدن نمی خواستید... شما که نیاز به شهرت تلویزیونی نداشتید ... شما که دور ایران گشتن ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشعوف شدیم از دیدنتان در همایش... از حضور هموطنان موفقمان.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.iranseda.ir/old/showfullitem/?r=152915&quot; target=_blank&gt;http://www.iranseda.ir/old/showfullitem/?r=152915&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Aug 2010 23:08:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nameibarayeto</dc:creator>
<guid>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-320.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احساس امنیتم از دیدن تو، فرار می کند...</title>
<link>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-319.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;نمی دانم چند سال گذشته از روزی که سردار قالیباف برای پلیس بنز خرید... آن روزها، مقارن با زمانی است که کم کم احساس می کردم می توانم به پلیس اعتماد کنم. به تدریج حس می کردم پلیس و نیروی انتظامی در حال تغییر است و به این سمت می رفتم که با دیدنشان امنیت کم کم در من حلول می کرد... نیرویی که قرار است حافظ امنیت من، خانواده ام، همسایه ام، همشهری ام، و هموطنم باشد... &quot; پلیس، حافظ امنیت &quot; از کتابها به خیابان های شهر می آمد و به میان آدمهای شهر...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;حالا چند سالی گذشته... و امسال، و این چند روز و چند شب که مدام ماشین های پلیس را اطراف محل زندگی ام، و اطراف زندگی مان می بینم، احساس امنیتم از دیدنشان فرار می کند... امنیت این هفته ها و ماه ها دیگر هیچ ارتباطی با پلیس ندارد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;امشب که خیابان ها را از صادقیه و آزادی و انقلاب و ولیعصر تا هفت تیر و آرژانتین و گاندی و ونک ... گز می کردیم، مدام احساس می کردم این پلیس و نیروی نظامی و &quot; بسیج &quot; ، روی موتورها و کنار خیابان و در ماشین هایشان.... محصور در لباس های نینجایی یا جلیقه ها، لباس های ارتشی یا انتظامی... حتی لباس های شخصی اما با بی سیم و سلاح ... چه می کنند...؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;چه می کنند با تمام اندیشه نسل من، و دردناک تر، با خاطره نسل بعد از من... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;این روزها، فکر می کنم چه می شود وقتی یک جامعه به نیروی امنیتی و انتظامی اش اعتماد ندارد؟ ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;یک سال می گذرد از روزهایی که مردم آمدند در خیابان، بی هیچ خشونتی، و حرفی، و تنها در سکوت، از مقابل ساختمان نیروی انتظامی گذشتند... و نزدیک میدان آزادی با تیراندازی استقبال شد... آدمهایی که خشونت ببینند با خشونت رفتار می کنند... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;این روزها، نیروی انتظامی، برایم، &quot; نیروی جان بر کفی است &quot; که انزجار را در من بیدار می کند ... و احساس عدم امنیت را در وجودم می پراکند... آدمهایی که می توانند از ماشین پیاده &quot;ام&quot; کنند، در ماشین دیگری سوار&quot;م&quot; کنند و تنها چون &quot; می توانند&quot; جریمه بنویسند، از نسبتم با همسرم بپرسند، بازداشت&quot;م&quot; کنند، تحقیر یا توهین ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;آدمهایی که معلوم نیست کدام حکم شرع اجازه شان داده در عقاید دیگران تفتیش نمایند، آدمهای دیگری را که معلوم نیست چقدر از همراهان ما یا ما، سالم تر وامین تر هستند را مسئول امنیت اجتماعی ما و همراهانمان در این جامعه نموده اند.... نمی دانم چطور 2000 تومان پرداختن برای ناخن لاک زده اخلاق اجتماع را از ورطه سقوط حفظ می کند... یا سوار بودن دو دختر بی آرایش و ساده در یک ماشین، به تنهایی(!) به کدام بخش امنیت ضربه می زند که حضور و مانور ماشین های یگان ویژه کارش ندارند؟! ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;این روزها، و امشب، فکر می کردم شغل آدمها، چطور می تواند مسئولیت رفتارهای آنها را به عهده بگیرد که دیگر خودشان هیچ درد وجدانی ندارند؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;.... وقتی کنار خیابان ایستاده بودی و کلاه عجیبت بر سر از پشت آن شیشه نگاهم می کردی... به این فکر کردم که این انزجارم درست است یا اشتباه؟ تو مقصری یا شرایط و شغلت؟ ... به انتخاب فکر کردم.... اگر درگیری پیش آمده بود، تو، چه کسی بودی؟ من یا او؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;نمی توانی بگویی وقتی چماقت بالا می رود و با قدرت به پایین پرتاب می شود این انتخاب تو نیست و جبر است... جبر، انتخاب است! و امتحان است که تو در آن گیر افتاده ای ... تو، در امتحان، مجبوری... انتخاب کن که سرنوشتت کدام طرف خط باشد؛ دوست یا دشمن... دوست کی و دشمن برای کدام...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;پی نوشت: از کنار موتوری رد شدیم که دو سرنشینش کلاه نظامی مانندی به سر داشتند با لباس معمولی، نفر عقب، دو ظرف غذا روی پایش داشت و نفر جلو یک باکس آب معدنی... دیگر از ساندیس خبری نیست گویا!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jun 2010 00:32:55 GMT</pubDate>
<dc:creator>nameibarayeto</dc:creator>
<guid>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-319.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-318.aspx</link>
<description>برای آرمیدن...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها تویی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چشم هایت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که باز یا بسته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;              آرمیده اند......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نهراس... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنهایی،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آغاز است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; روزی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به پایان می رسیم... می رسیم... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Apr 2010 00:33:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nameibarayeto</dc:creator>
<guid>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-318.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من دارم جابه جا می شوم به خانه بخت!</title>
<link>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-317.aspx</link>
<description>امشب همین طور بی دلیل آمدم پست بگذارم. مثل وقتهایی در زمانهای خیلی دور که مثل امشب بی دلیل پست میگذاشتم... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی وقت بود همچین اتفاقی نیفتاده بود... ( البته هنوز هم نیفتاده! این واقعه کاملا به یک امر نسبی تبدیل شده که عامل بیرونی اینترنت و قطع شدن یا نشدنش اصلی ترین نقش را ایفا می کند!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها روزهای خیلی شلوغی هستند برایم! مرتب باید توضیحات جدید تولید کنم که چطور زمانم  هی کم می آید و کارها نصفه می مانند!؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چرا هنوز وسایلم سر جای قبلیشان هستند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چرا این پروسه ی بسته بندی اسباب و &quot;زندگی&quot; به نتیجه ای نرسیده هنوز؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چرا با وجود زمان زیادی که مشغول جمع کردن  وسایلم  هستم، هنوز لباس های کمد، هستند؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا صندوقم توی انباری پاکسازی نشده؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا هیچ تغییری اتفاق نمی افتد!؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا هنوز اتاق های خانه ام چراغ ندارند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا کابینت های خانه ام خالی و بعضا به هم ریخته اند؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا تابلوهایی که باید قاب شده روی دیوار می بودند هنوز قاب ندارند؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا ما هنوز برای کمدهای خونه مان دستگیره نگرفته ایم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا وسایل بوفه را مستقر نمی کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینها سوال های عمیقی هستند! فکر نکنید صرفا از افراد شلخته پرسیده میشوند! خیر! اینها هرکدام بیشتر از پرسش بودن... حادثه هستند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حادثه ی جا به جایی... رفتن از خانه ی پدری به خانه ی بخت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* اضافه: چند روز پیش کسی از من پرسید &quot;خونه تون از خونه ی ...  ( طفلک فکر کرد و کلمه ی مناسب را پیدا نکرد!) بخت خیلی دوره؟ &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دارم می روم از خانه ای که تمام کودکی و نوجوانی ام را در آن سپری کردم... و کمی بغض دارم که ممکن است برایتان فهمیدن و هضمش مشکل باشد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دارم جابه جا می شوم... نمی دانم تا کی... اما من هم مثل همه ی آدم های سنتی ( که به نظرم عضوی از آنها هستم... ) با لباس سفید می روم و برنامه ای برای برگشتنم با رنگ خاصی در سر ندارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی جالب است، اتفاق جالبی است، در کنار شیرینی ای که خیلی ها برای توصیفش استفاده می کنند؛&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر مسئله و بحران درونی و بیرونی خاصی با ازدواج ندارید، به گمانم، امتحانش به سختی هایش بیارزد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; *پیوست: ساعت ۱۱:۱۱ به سبک ساعت هایمان با فاطمه صالحی ،گفتم آرزو کن ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; آرزو می کنم خاله جمیله و عمو حسین تو جشنمون باشند .........  آخ! ببخشید گریه ات انداختم ....&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرزو می کنم در جشنمان باشی... آرزو می می کنم... آرزو ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پارسا، نوه ات نوزاد شیرینی است... هرچند عکس هایش هم از تو دریغ می شود، می آیی می بینی اش...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Apr 2010 00:10:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nameibarayeto</dc:creator>
<guid>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-317.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هرکجا هست خدایا به سلامت دارش...</title>
<link>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-316.aspx</link>
<description>آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خیلی ها نوشتم این ماه ها... نمی خواستم یک روز برای تو بنویسم... اما زندگی به خواست و ناخواست ما کارمندانش کاری ندارد.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز چهارمین روزی ست که خبری نیست... امروز هم کسی از تو خبری پیدا نکرد... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو محکومیتت را قرار بود بگذرانی... اما حالا می گویند در زندان نیستی... انگار که هیچ کجا نباشی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک هفته گذشته از روزی که ما، نسل بعد از تو، حمله کردیم به روزهای جوانی تان... و تو گفتی، خیلی هم آرام، که &quot; ما، برای آرمانمان بود همه ی کارهایمان... آن روز که شیشه شکستیم و کلاس تعطیل کردیم، و آن روز که در سکوت، ناسزای مخالفان را شنیدیم و بی تعصب، ادامه دادیم...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به تو افتخار می کنم... به تمام برهان هایت برای دفاع از گذشته نسلت، و امروز نسلت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر گذشته شما را، با امروز آنها که شیشه می شکنند و تریبون در دست، همه را حذف می کنند یکی نمی دانم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو، &quot; یک روز مبارزه کردی و  یک روز برای ساختن تلاش کردی &quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر کجا هستی... برای استقامتت دعا می کنم... برای محکم ایستادن... برای مثل تمام این روزها بودنت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.marashi.ir/TeaShop.aspx?TID=149&quot; target=_blank&gt;تو، زندانی نیستی، آزادی، تقدیر توست...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*پینوشت: این اولین پست سال ۱۳۸۹ است برای وبلاگ من... هر سال اولین پست &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;حول حالنا الی احسن الحال &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;بود... حالا امسال...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این اولین پست بعد از سه ماه و نیم... این بار دیگر نمی توانستم ننویسم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال برایت بهتر باشد... &lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;برای تو ...&lt;/EM&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;امسال سال بهتری باشد... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پر از تمام چیزهایی که کم آوردیمشان... پر از امنیت... شادی... امید... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پر از ما، که آدم هایی شجاع و صبور باشیم... و با ایمان...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Apr 2010 21:36:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nameibarayeto</dc:creator>
<guid>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-316.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-314.aspx</link>
<description>به همین سادگی پاییز تمام شد... این یعنی زمستان شروع شده... و در عین حال، یعنی ... آن هم تمام می شود! یلدا که می گذرد... شبها همین طور کوتاه تر می شوند... کوتاه و کوتاه تر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها، همین حس را دارم... که زمستان... اگر سرما و سرسختی زیادی هم نشان می دهد، چون دارد کوتاه می شود است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارد تمام می شود... این چیزی است که هی درونم می شنوم نمی دانم از کدام گوشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* از بچه های کلاسم یاد گرفتم اگر مدام بخواهی داد بزنی &quot;ساکت!&quot; صداها بلندتر می شود، احترام تو کمتر، و سکوت ناپدیدتر...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 21:05:43 GMT</pubDate>
<dc:creator>nameibarayeto</dc:creator>
<guid>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-314.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-312.aspx</link>
<description>امروز یک هفته گدشته از روزی که خبر را شنیدم... تمام این روزها به صندلی تو قکر می کردم وقتی بالای پله ها نشسته بودی و نگاه می کردی... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به صدای تو  &quot;... اِ اِ اِ... خانم ِ مرعشی...&quot; هنوز می شنوم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به آن هزارتا فکری که داشتی... هزارتا برنامه ...  فقط دلم برای دانشکده سوخت.. که تورا ندارد دیگر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی خواهم از این حرفهای بعد از رفتن آدمها بگویم... فقط دلم نیامد سکوت کنم... نباید هم سکوت کنم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز اشکهایم راه می افتد ... هنوز... هنوز... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد روزهایی افتادم که منتظر بودی... یاد آن روزی که نشانم دادی چطور باید پایین رفت از سطح شیبدار با صندلی چرخدار...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد روزی که حرف زدیم درباره ی کاندیدا شدنت در انجمن علمی ... یاد حرف هایت... امیدت ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد روزی که قبل انتخابات می خواستیم برویم برج میلاد... و تو با ما نیامدی ، و خودت هم نیامدی که زحمت نشوی برای کسی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها، زندگی چه بهتر بشود چه نه... تو هستی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 23:03:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nameibarayeto</dc:creator>
<guid>http://nameibarayeto.blogfa.com/post-312.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

