تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

يك سال و حدود 1ماه است ك نديده امت... و ديگر هرگز نخواهم توانست ببينمت... تو هم هرگز اين را نخواهي خواند... و هزارتا هرگز ديگر درباره تو... خاطرات مدرسه و روزهايي ك نفس مي كشيدى را اين دو روز هي زير و رو ميكنم... آي اي دريغ و حسرت هميشگي...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:24  توسط هدیه  | 

مصاحبه با اقای احمدی نژاد از شبکه اول

سه نفر مقابلش نشسته اند و گویا سوالاتی مطرح می کرده اند که من چون از اول نگاه نکرده ام نمی دانم جریان چیست.

سه تا استاد دانشگاه ( دو تا رو مطمئنم)  که جامعه شناسشان رئیس دانشکده ماست.

نمی دونم باید خوشحال باشم از حضورش یا ناراحت.

و نمی دونم باید خوشحال باشم از ندیدن برنامه یا ناراحت.

به هر حال، از اینکه یک نفر با مقامی به نام ریاست جمهوری نفهمد مردم شناسی چیست ( تا اینجاش که خب خیلیا نمی فهمند ازونم بعید نبود) و داد سخن بدهد درباره اش زیاد خوشحال نشدم.

اینکه آدمها یک روح جمعی دارند یک روح فردی...

خیلی از شما متشکریم که فهمیدید روح فردی آدمها رو باید مردم شناس ها بررسی کنند و درباره اش نظر بدهند!!

*پی۱: تلویزیون عالیه!! هفته ای یه ارائه ی اینجوری داشته باشه کافیه!

پی۲:  با تشکر از دوستانی که زنگ می زنند یا س م س و خبر می دهند چه کار ویژه ای در حال پخش می باشد!

پی۳: برادرم برایش سوال شده که چرا اوباما نوبل صلح برده اما احمدی نژاد نوبل اعتماد به نفس نگرفته؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:40  توسط هدیه  | 

سرود از شبکه سوم سیما

چهارشنبه ، ۱۵ مهرماه حدود ساعت ۹ و نیم شب، شبکه سوم سیما :

حرف تو برای ما حرف امام زمونه

تا دم آخر آقا تو سینه هامون میمونه...

قبلش هم؛ با نمایش تصویر چهره آقای خامنه ای: تو صورت علی چهره حیدر میبینم...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:5  توسط هدیه  | 

*پیش نوشت: نه "یکی" جان! نمی خوام درباره محسن جعفری بنویسم! نمی خوام اینطور به نظر بیاد که نوشتن درباره ی دوستان زندانی مون مد شده!

نمی خوام آدما به پست هامون درباره شون عادت کنند!

نمی خوام همچین موضوعی عادی به نظر بیاد!

نمی خوام! مثل تو، كه فكر مي كني،‌ خب خانم مرعشي بايد دربارش بنويسي!

من درباره ي محسن نمي نويسم كه بقيه به اين فضا خو بگيرند

نبودنش چيزي نيست كه بهش عادت كنم؛

نبودنش چيزي نيست كه هنوز تونسته باشم كلمه ش كنم و اينجا بذارم تا آدما بخونن و بعدم نظر بذارن كه واي چه بد! نبودن اين آدما خيلي بدتر از اونه كه من بتونم عادي شدنش براي بقيه رو تحمل كنم!

حرفاي گفتني رو ديگران نوشتند؛

نوشتند كه چقدر جاش خاليه... نوشتند كه جاش اونجايي كه الان نگهش داشته اند نيست...

جاش تو دانشكده است... كه روز اول مهر، كه هيشكي از خونه ش بيرون نمياد در انجمن رو باز كنم و برم ببينم داره دور خودش مي چرخه!!

دلم نخواست بنويسم كه بعدش بغض نبودن اين آدما از بين بره... نخواستم بنويسم تا با نوشتن از سنگينيش كم بشه...

نمي خوام فراموش كنم كسي كه ميشناختم... خوب روحيه ي كار كردنشو ميشناختم رو به خاطر افكار مزخرف و حرف هاي صد تا كمتر از يه غاز يه جايي از كار كردن و جنب و جوشش انداخته اند...

من حتي اگر به خاطر ازدواج محافظه كار هم شده بودم اينقدر فراموشكار نمي شدم!

( شايد شما تجربه ازدواج نداري كه بدوني اونقدر مسئله ي خطير و بغرنجي نيست كه لازم باشه به تمام اعتقادات و افكار و رفتار و افراد زندگي قبل و مجرديت پشت كني!)

به هر حال! نه ! نمي خوام درباره ي محسن جعفري بنويسم! فقط دوست داشتم بهش بگم خيلي جاش خاليه... دلم براي دعواهاي سال اولمون تو انجمن تنگ شده... چون اون موقع بود...

دلم براي زردآلو خوردن، كوه رفتن، شكلات خوردنش، چيييه؟ گفتنش ... مهربون بودنش... برادرانه بودنش... براي بودنش تنگ شده...

محسن! ...

بيا شامي كه فاطمه صالحي مي خواست بهت بده رو بگير!! شاااام! محسن! بيا! يه شام هم مهمون من!!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:41  توسط هدیه  |