وقتي به سكوت و شنيدن حرف بقيه عادت مي كني سخته پيدا كردن كلمات براي گفتن حرفهاي گم شده...
خب... من مي دونم درباره ي اتفاقات زيادي ننوشته ام... آزادي سميه... دادگاه ها... دستگيري ها ... لغو برنامه ها... دروغ ها ... دانشكده كه بودنم بين ديوارهايش فشار وحشتناكي رو بهم تحميل مي كنه و حتي پنجره هاش هم از خفگيم كم نمي كنه...
از بچه ها... كه هر كدوم يه جور درگير اين روزها هستند....
از پايان دوران تجردم.... كه خب سخته كه به همه ابعادش به سرعت عادت كنم...
به آدم هاي جديدي كه هر روز مي بينم و بهشون فكر مي كنم...
خب... تقريبا به زندگي بر گشته ام!
* پيوست: از دوستاني كه در نظرات قبلي ازدواجم رو تبريك گفته بودند ممنونم. نمي تونستم در جواب خصوصي ها تشكر كنم.
البته... چيز زيادي عوض نشده! يه كم فرصت هام جا به جا شده كه اون هم به مرور دستم مياد چطور بايد مديريتش كرد! پس لطفا بي خيال اين تبريكات رسمي بزرگسالانه شويد!
