تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

خيلي گذشته از روزهايي كه سرت شلوغ بود و از اين طبقه به آن طبقه مي رفتي...

خیلی وقت بود می خواستم بگم.... هنوز هم نمی دونم چطور بنویسمش...

آدم های زیادی رو می شناسم که الان کنار خانواده و دوستانشون نیستند. آدمهای زیادی که جاشون خیلی خالیه

و حتي آدمهای زیادی که خانواده هاشون دیگه نمی بینندشون....

خیلی وقت بود می خواستم بنویسم... هنوز هم می خوام ولی نمی دونم چطور باید!

یکیشون رو خیلی هاتون میشناسید. خیلی ها از نبودنش و دلتنگش بودن نوشته اند. از جای خالیش

از جایش ، كه بدون تعارفات مسخره و عاريتي، خاليه

سميه جان... اميدوارم قوي باشي

اميدوارم اين تجربه ي ... تلخ...

خيلي اميدها دارم ، و خيلي ها را در واقع بيني اين روزها از دست داده ام

اما اميدوارم خوب باشي. اميدوارم اين بازي مسخره تمام شود و برگردي.

ميان آدمهايي برگردي كه عجيب نبودنت را احساس مي كنند.

چقدر كارهاي زيادي انجام نمي شوند حالا كه نيستي. آدمهاي پر انرژي انگار هميشه كم مي آيند از اين زندگي!

كم مي آيي از اين زندگي مدام.

نه تاب بودنت را داشت... و نه تاب خواهد آورد نبودنت را!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:38  توسط هدیه  | 

دلم یک گريه ي سير مي خواهد. دلم يك دل سیر گریه می خواهد.

اين برگشتن، از آن هميشگي ها نيست. رفتنش هم مثل هميشه نبود.

اصلا اين روزها مثل هميشه نيستند.

مي خواستي اين تابستان، بهترين تابستانمان باشد. همه چيزش مي توانست بهترين باشد

         اما نيست  .

نمي خواهم با خوب ننوشتن شروع كنم ...

اما همين است كه هست!

بعد اين همه وقت ، اين دل صاحب مرده ، عجيب است امشب .

همه چيز را مي خواهم جمع كنم و در يك چمدان و چند كارتن بريزم و يك انباري برايشان پيدا كنم .

انباري لازم شده ام.

براي همه چيز اين مدت.

براي همه ي دلتنگي ها.

براي همه ي نبودن ها.

براي نبودن هاي همه.

براي همه ي حرفها    ،    كه گفته شد يا نگفته شكست .

براي همه ي خستگي اين ماهها.

براي همه ي اميد هاي از دست رفته .

براي همه ي رنگ هايي كه چقدر شفاف بودند  ؛  نارنجي ،  ‌ ياسي ،   آبي فيروزه اي گنبدهاي قديمي،   سبز ...

 دلم يك زار زدن مي خواهد امشب .

     براي همه چيز.

اين بيست و يك سالگي عجب روي خوشي به ما نشان داد !   سال فرو رفتن شادي هاي بزرگ در بهت بود ،

 و اميد هايي كه مي لرزيدند ،

و آرزو هايي كه با چنگ و دندان نگهشان مي داشتيم ...

اين شب سه شنبه اي ، جنون غرقم مي كند ...

مي خواهم زير تمام معامله هاي دنيا بزنم!

اين شب سه شنبه اي ،

        تمام تحقير هاي اين هفته ها ، تمام خشمم ، تمام نا اميدي مردم ، تمام غصه هاي خانواده هاي سياهپوش در من فرياد مي زند و بيداد مي كند

خفقان آور است اين تعليق !  اين نمي داني چه پيش خواهد آمد ...

اين همه تنهايي مرا مي كشد .

تو ، يك جايي بيرون چهار ديواري من هستي. خبر ندارم از حالت ، روزت ، اميدت ، آرمانت ...

يك جايي بيرون من

     و در من!

آدمها در من غوغا مي كنند...  گم مي شوند ، و بي هوا در را باز مي كنند و بر مي گردند

اين نصف شبي ، جنونم مرا ويران مي كند !

   حرفها ، ضجه ها ، فرياد ها در گلويم مي شكنند.    آخ!  دلم زار زدن مي خواهد از همه ي اين ماهها.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:29  توسط هدیه  | 

  هرچند پير و خسته دل و ناتوان شدم

  هرگه كه ياد روي تو كردم جوان شدم ...

 

*پيوست: گاهي ايمان داشتن با اميد داشتن فرق مي كند. گاهي براي اينكه ايمان داشته باشي بايد از اميدت دست بكشي.

*پيوست دوم:حرف ها، همه، تهي شده اند. حرفي نيست جز يك خلاء كه امروز درون من است.

يك خلاء. يك حرف ِ تهي، كه كلمه اش را پيدا نمي كند. حرفها، اين روزهاي ِ درون ِ من ، سكوت كرده اند.

*پيوست سوم: يك چيزهاي زيادي در اين زندگي، مال ما نيست.

  يك چيزهاي كمي، مال ما هستند.

  يك چيزهاي زيادي از آن كم ها را، از ما دريغ مي كنند!

      ما ، به عبارتي، هيچ چيزي نداريم ،

                          و بدهكاريم!!

*پيوست چهارم: حوصله چيز خوبي ست گاهي وقتها، اگر باشد، و به جا باشد.

*پيوست پنجم: يك زمانهايي، مثل اگثر دقيقه هاي اين چند روز، خاطرات ، گذشته نيستند ، آينده اند.

  من، به گذشته نمي روم به آينده كشيده مي شوم.

  به يك زندگي.

  به لحظه لحظه ي زندگي ام.

*پيوست ششم: ما تمام نشده ايم؛ چه كسي حرف از پايان زد؟

خودت را جمع كن! حالا وقت آبغوره گرفتن نيست. وقت نشستن و به روزهاي خوش فكر كردن و در خلسه فرورفتن هم نيست! اگر يك ساعت خودت را با خاطرات تكرار نشدني تسلي يا شكنجه دادي يادت باشد بايد نيم ساعت وقت بگذاري براي خودت، براي جلو رفتن، براي ساختن.

اصلاحات شكست نخورد چون فقط رسانه نداشت. به اين هم فكر كن كه چرا مردم فكر نكردند بايد رسانه داشته باشد! به اين فكر كن كه چرا در همين چند كيلومتر آن طرف تر ما، هنوز كساني فكر مي كنند مي ارزد ۵۰ هزار تومن اسكناس بهشان بدهند اگرچه با تورمش نتوانند ۲هفته هم شكم بچه هايشان را سير كنند.

به اين چيزها فكر نكرديم، چاره اي پيدا نكرديم.

حالا روزي يك ساعت براي چاره هايمان تلاش كنيم در كنار تمام مرور خاطرات. 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:26  توسط هدیه  | 

خدايا، من، در سكوت و سكون و آرامش، فقط مي خواهم بپرسم

بگو ، برنامه چيست؟

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:13  توسط هدیه