و همچنين ما قرار داديم كه در هر دياري رؤساي بدكار ستمگر با مردم آنجا مكر انديشند و در حقيقت مكر جز به خويشتن نمي كنند و به اين هم آگاه نيستند.
كلام الله، سوره انعام، ۱۲۳
*پي: انّا نتوكّل علي الله و هو حسبنا...
و همچنين ما قرار داديم كه در هر دياري رؤساي بدكار ستمگر با مردم آنجا مكر انديشند و در حقيقت مكر جز به خويشتن نمي كنند و به اين هم آگاه نيستند.
كلام الله، سوره انعام، ۱۲۳
*پي: انّا نتوكّل علي الله و هو حسبنا...
این نظر تو بود که به صورت خصوصی ثبت کرده بودی! آنهم به شکل یک ارائه ی ویژه!! : توسط :ایران
خب، البته، تو هم مثل هماني كه بهش راي داده اي توهم همه ی ايران بودن داري! توهم مهم بودن! توهم همه ي آدم هاي ظلم ستيز بودن! توهم دست خدا بر روي زمين بودن! توهم وحي منزل بودن!!
فكر كردي ميرم و بر نمي گردم و تو ميموني و اين دنيا؟؟ ( یك مدت دیگه توهم می زنی که دیگه ایران نیستی و از این به بعد دنیایی!!)
خیر عزیزم! من به این به قول تو خیانت ادامه میدم! همین که آدم کوری مثل تو فکر کنه کار من خیانته یعنی راهم اونقدرا اشتباه نیست!!
من هستم! خیلی آدمها ی مثل من هم هستند!
هزار سال که تلاش کنید همه ی ما رو حذف کنید ما باز خواهیم بود! توهم بر حق بودن غرقت نکند دروغگویی که فکر می کنی ایران هستی!!
همین که کسی به شوخی هم همچین حرف مفتی بگوید کافیست که بفهمی کلا بر یک شوخی بزرگ استوار شده!! شوخی ای به نام بزرگ بودن!!
هی بیا و کامنت خصوصی بذار که ایران جای زالو نیست! خودت را چه میخواهی کنی؟؟ فکر کردی شماها درختان پرباری هستید که شته زده؟؟! خیر عزیزم! تو نهایتا از این کرم هایی باشی که آدم از خواری شان چندشش می شود!
ببخش که اینقدر صریح می گویم. خودم هم می دانم که تو، مصداق همان صمٌ بكمٌ عميٌ فهم لايعقلوني! ( حالا بیا بگو ما قرآن را نمی فهمیم و هرجور می خواهیم تفسیرش می کنیم و حتی بالاتر، به لجن می کشیم دین و کتاب خدا را! بگو بگو! ما خنده مان را نگه می داریم از این همه مزخرفات شما در عین دروغگویی تان! و فراموش می کنیم شما دارید با دینمان چه می کنید!!)
خودم مي دانم! فقط خواستم بگويم فكر نكن به يك بچه بازي مثل اينها كنار مي كشم كه امثال تو هر غلطي مي خواهند نثار ما مردم، و ارزش هايمان، و آرمان ها و اميدمان كنند! (مردم منظورم همان خس و خاشاکی ست که می خواهید نادیده بگیریدشان!)
فكر كن رياست جمهوري ما يكي باشد در همين قد و قواره ي تو! دولا نمي شوم كه چون تويي سواري بگيرد!
ببخش كه اينقدر تند و مستقيم مي گويم! ولي تو در اندازه اي ظاهر نشدي كه لياقت شنيدن حرفهاي مرتب را داشته باشي!
تو ، لياقتت باتوم هايي ست كه بر سر و صورت آن خانم ميانه سال در روز مادر كوبيده مي شد!
به خاطر امثال توست كه مي مانم! كه فكر مي كنيد هركاري كرده ايد را بايد با آب طلا بنويسند به گردن تك تك اين آدم هاي بيچاره آويزان كنند!
بله عزيزم! به خاطر حماقت هاي شما، ده ها آدم كشته شده اند! باز بياييد بگوييد ما شيفتگان خدمتيم نه كوفت و زهرمار!
اصلا برايم مهم نيست چي فكر مي كنيد درباره ي وجود خودتان! فكر مي كنم پست تر از آن هستيد كه كلمه اي براي توصيفتان در اين زبان ها به وجود آمده باشد!
كودك كشته شده اي كه در بيمارستان منتظر تشييع جنازه است نمي گذارد لحظه اي دلم براي امثال آن تك تيرانداز ديوانه بسوزد كه مردم با هرچه مي توانستند مي زدندش!
حالم از كثافتي كه به زندگيمان زديد به هم ميخورد! حالم از مزخرفاتي كه مي خواهيد به گوشمان بخوانيد به هم مي خورد!
حالم از احمق هايي كه به خاطر ديوانگان قدرت، زندگي مردم را جهنم مي كنند و ككشان هم نمي گزد به هم مي خورد!
آهاي! حالم از تو به هم مي خورد! و در پوست نمي گنجم كه آشغالي مثل تو مرا نمي پسندد!
چشم هاي گود رفته ي من، آنقدر سو دارد كه كبودي هاي بدن آدم هاي بي گناه را ببيند!
*پي:ديگر رفتن و ماندن و برنگشتن ندارد!
به نام خدا و قرآن و شهدا حرف زدن ديگر شنونده اي ندارد! تمام كنيد اين دروغ هاي تكراري را!
حق را، به اسم ارزش هايمان ، براي اين ولع مسخره پايمال نكنيد!
پنج شنبه: از همه ی کسانی که گفتند این زبان اشتباه است و من هم نبايد نفرتم را اينطور در كلماتم بروز مي دادم، هم عذر مي خواهم هم تشكر ميكنم.
درست است، بايد صبر مي كردم اما نشد! بعد اين ديدن و شنيدن اين عده ي حق به جانب كه چشمشان را به روي حقيقت بسته اند نشد سكوت كنم.
نفرتم از اين همه ظلمي كه با بسم الله بر مردم روا مي دارند را نشد كنترل كنم...
ما هم دروغگوييم! من، از خجالت دروغ هايمان مُردم! از خجالت دروغ هايي كه به مردم گفتيم؛ گفتيم درست مي شود. گفتيم رأيشان كمك مي كند. گفتيم بايد رأي بدهند تا سرنوشتمان را بسازيم...
از همه ي تحقيرهاي گذشته و آينده مُردم...
ايران، تمام نسل هايش سوخته اند... پر از اميدهايي كه گوشه و كنار اين ديوارها تيرباران شده است...
*پيوست: ميان اين همه خبر از دستگيري دور و نزديك، امروز از شوك بيرون آمده ايم كمابيش... امروز، حالمان خوب نيست اما...
چو برشكست صبا زلف عنبر افشانش... به هر شكسته كه پيوست تازه شد جانش...
مشيه يه نفر شماره آقاي جنتي رو واسه من پيدا كنه؟مي خوام ازشون تشكر كنم!!تشكر واسه اين همه سال حضور طلايي!
كاش بيدار نشده بوديم!
كاش اون 3ساعت كابوس ادامه پيدا كرده بود ولي اين كابوس شروع نمي شد
حالا... کاش میشد ما که سبز پوشیدیم و شعار دادیم و امید داشتیم، فقط دستهامونو بلند كنيم... فكر نمي كنم كمتر از ۱۲ ميليون باشيم!
خدا به خير بگذراند اميد مارو، كه تبديل به يك خشم فروخورده مي شود كم كم...
اون روز ديدمش، عكس ميرحسين پخش ميكرد!
حكايت عجيبي شده اين انتخابات!
*پى: زن عموم استرس شب كنكور گرفته؛
خوب ك فكر ميكنم ميبينم كنكور استرس نداشتم ولى الان يه دلهره اي درونم ب وجود اومده!
اين بيم و اميد درون من...
*پی: خب دیگر، پته ي همه را روي آب ريختي؟خيالت راحت شد؟ مشكل ايران ديگه بعد از اين حل ميشه؟
يعني اگه بهت راي بديم ديگه هيچ مشكلي نخواهد بود؟ مفسدين رو رسوا مي كني؟ همه ي اونايي كه ناحق كردن رسوا ميشن و دور بازار مي چرخونيشون؟
خيالمون راحت باشه؟
فقط... يه چيزي... فكر كنم يادت رفت... اون... جريان مونوريل چي شد؟ آره آره، همون كه قاليباف براش نامه نوشت به رهبر، همون كه مسئولش تقريبا برادرت بود... آره آره همون برادرت كه سر مشايي اختلافتون شد ول كرد رفت...
آ باريكللا! خودشه! همون پولي رو ميگم كه به نصف طرح نرسيده سه،چهارمش تموم شده بود...
يادت اومد؟ خب باشه! دعوا نداره كه! بعد انتخابات دربارش صحبت مي كنيم!
اين را در ايميلي خواندم كه نظرات موافقين و مخالفين هر دو جريان اصلي فكري - سياسي كشور،در آن آمده بود. اين نوشته، در هنگام فوروارد ايميل اضافه شده بود.
شايد شما هم از خواندنش... لذت كه نمي دانم، اما پشيمان نشويد.
نمی خواستم در مورد انتخابات و شخص خاصی صحبت کنم. فکر کردم باید کسانی در این باره صحبت کنند که آگاهی سیاسی، اقتصادی و تاریخی داشته باشند. فکر کردم اگر بخواهم حرف بزنم، حرفهایم بر اساس شنیده ها خواهد بود نه دیده ها و از آن فاصله 4 انگشتی بین حق و باطل ترسیدم. ترسیدم اگر بگویم دولت فعلی کشورم چنین است و چنان، حقی را زیر پا گذاشته باشم و زحمتی را نادیده گرفته باشم. مدتی ست فهمیده ام که باید بیش از اینها بدانم و به عنوان یک مسلمان به سلاحی بیش از عقل و منطقم و تصویر ناقصی که از مسلمانی واقعی دارم مجهز شوم. بنابراین اگر می خواستم با همان عقل و منطق ناچیز حرف بزنم باز هم نمی توانستم حرفی بزنم بهتر از آنچه که تا بحال بسیار شنیده ایم. تا حالا فکر می کردم نباید کاری کنم که دوستانم که می خواهند به آقای احمدی نژاد رای دهند احساس کنند که جو موجود بر علیه آنهاست. دلم می خواست قانعشان کنم اما دلم نمی خواست اگر تصمیمی گرفته اند به خاطر نظر و عقیده بکوبمشان چون این عین بی عدالتی بود و هر کس باید آزاد می بود که رای خود را داشته باشد و برای آن تبلیغ کند. 12 ساعت پیش اما چیزی دیدم که به شدت مرا ترساند. دیشب از فکرش خوابم نبرد و حالا هم فکرم را رها نمی کند. حالا نه به پشتوانه دانسته های قبلی و نه با استدلال به عملکرد 4 ساله آقای احمدی نژاد، که به استدلال آن چه که در مدت کوتاه این مناظره دیدم، لازم است که حرف بزنم. فکر می کنم مناظره به اندازه کافی گویا بود اما تصمیم گرفته ام اگر می توانم نظر یک نفر را هم عوض کنم، این کار را بکنم.
آقای احمدی نژاد؛
خسته نباشید. به خاطر چهار سال زحمتی که برای کشورتان کشیده اید، گذشته از عملکردتان.
آقای احمدی نژاد؛
"الحق اوسع الاشیا فی التواصف و اضیقها فی التناصف." هیچ کس بی نیاز از تذکر نیست. این را به خودم هم می گویم.
دیگر سرنوشت کشورم، عزت و آبروی کشورم و سرمایه عظیم مادی و معنوی کشورم را به شما نخواهم سپرد. شما شخص مناسبی برای سپردن این امانت نیستید. این را رفتار شما در مناظره فریاد زد!
آقای احمدی نژاد، رفتارتان شایسته رییس جمهور کشوری که نام انقلاب و اسلام و امام را بر دوش دارد نبود. ترسیدم از رفتارتان. واقعا ترسیدم.
آقای احمدی نژاد؛
در شب وفات امام خمینی، طبیعی بود که به عنوان یک ملاک و معیار، رفتار امام را میزان قرار دهم و باید بگویم شما را بسیار دور از امام دیدم. من به مسلمانی شما جسارت نمی کنم و خودم را هرگز برتر از شما نمی بینم.. شما را به عنوان یک انسان قبول دارم اما وقتی که عنوان ریاست جمهوری را به دوش می کشید ماجرا صورت دیگری پیدا می کند. من هرگز شما را شایسته این مقام نمی دانم.
آقای احمدی نژاد؛
وقتی که در پاسخ به انتقادهای آقای موسوی لبخند می زدید، نتوانستم باور کنم که به سادگی ایشان یا دروغ بودن حرفهایشان می خندید چون دیدم که وقتی با استدلالهای نچسب و نابجا می خواستید دوره نخست وزیری ایشان را زیر سوال ببرید، آقای موسوی چگونه با سعه صدر و آرامش برخورد کرد. با اینکه انتقادهایتان برای منی هم که از جزییات اتفاقات آن سالها بی خبرم با یک استدلال ساده و بچگانه قابل جواب بود.
آقای احمدی نژاد دلم نمی خواهد آن صحنه را به یاد بیاورم. هنوز باورم نمی شود که این رییس جمهور کشورم است که آن طور بچگانه می گوید: "بگم؟ بگم؟". برای من این شکست شما، پیروزی کاندیدای مورد نظرم نبود چون حیثیت کشورم را به بازی گرفت و مگر آقای موسوی جز برای همین نبود که به میدان آمده بود؟ من به رفتار شما نخندیدم، گریه کردم. صادقانه و رک بگویم، از رفتار شما شرمسارم. شما هر چقدر هم که خوب باشید دیگر نمی توانم این یکی را انتقاد بی رحمانه قلمداد کنم.
آقای احمدی نژاد؛ چطور توانستید؟ آن رفتار، رفتاری نبود که از من شهروند هم سر بزند. در تمام این مدت حتی ندیدم آقای موسوی دفاعی از خود بکند و فقط از حیثیت همسرش دفاع کرد، همان طور که از حیثیت خانم فاطمه رجبی به عنوان یک زن دفاع کرد.
آقای احمدی نژاد، گفتید که رفتار شما با ملوانان انگلیسی رافت اسلامی بود نه حقارت. رافت اسلامی چقدر کوچک شده است!
شما چگونه مدعی عدالتید وقتی که عدالت را در جزیی ترین مسئله که حفظ آبروی مسلمان بود رعایت نکردید؟ امام اگر انقلاب را هدایت کرد، اگر کشور را از سقوط نجات داد، اگر نامش هنوز به تازگی همان روزهاست، اگر اخلاصش هنوز بر سر زبان هاست و اگر هنوز همتایی ندارد، اول خود را ساخته و بعد به درجه ای رسیده است که انسان بسازد. هرگز نامه ای که به بوش می نویسید نامه امام به گورباچف را تداعی نخواهد کرد و ادامه دهنده راه امام هم دیده نخواهد شد. رفتارهای بزرگ از انسان های بزرگ است که به دل مردم می چسبد. همیشه آن رفتاری که برای امام، حسن محسوب می شود برای من و امثال من حسن نیست. ادامه راه یک فرد با ادامه اندیشه او میسر است و اعمال، تنها قطراتی از ابر پربار اندیشه اند.
آقای احمدی نژاد، من هرگز فکر نکرده ام که شما قصد نابودی کشورم را دارید. می دانم که شما هم عزت کشورتان را می خواهید. حتی حرفتان را باورم می کنم که برای شخص خود نیامده اید. اما به عنوان کسی که از بیرون شاهد رفتار شماست می گویم، اگر کشورتان را دوست دارید نباید رییس جمهور باشید. شما را مسلمان می دانم و در مورد صفات اخلاقی شما تا زمانی که مطمئن نباشم حرفی نمی زنم اما سادگی و سطحی نگری تان صدمه سنگینی به کشورم می زند. باور کنید هستند کسانی که سخت کوشی شما را داشته باشند و تعقل و سیاست و مشورت شان به مراتب از شما بیشتر باشد. هرگز فکر نمی کنم که می توان پله ها را جهشی پیمود و کشور را به آسانی به الگوی جهان تبدیل کرد. یک کشور هم مثل یک انسان تا خودش را نسازد، بر دیگران تاثیر نخواهد گذاشت. هرگز باور نمی کنم که برپایی عدالت بدون درایت و عقل و مدیریت میسر باشد!
آقای موسوی! دیشب با تمام وجود فهمیدم که چرا احساس خطر کرده اید. آرزوی من هم این است که کشورم تا ابد به اسلام و انقلاب و آرمان های امام وفادار بماند. اگر شما رئیس جمهور آینده کشورم باشید، به شما کمک خواهم کرد و سهم یک فرد را در سرنوشت کشورم کوچک نخواهم شمرد. با تمام وجودم احساس می کنم که دولت و ملت با هم یک کشور را می سازند و نمی توانم منتقد دولت و کشورم باشم اگر وظیفه خود را نادیده بگیرم. من با رای دادن به شما، با رای دادن به شعار قانون مداری شما، خودم را هم موظف به رعایت قانون خواهم کرد. با رای دادن به شعار عدالت و آزادی تان هم. چون می دانم اگر شما به پیمان خود وفادار باشید، مردم پیمان مشابهی با شما خواهند داشت.
فاطمه جباری
*پیوست: نتیجه این مناظره به درد کی بخوره خدا میدونه!
اونی که "شجاعانه دست مفسدینی که هیچ کس جرات حمله بهشونو نداره رو کرده" یا اونی که "با متانت و صبر و اخلاق سکوت کرد و جواب ابلهان رو با خاموشی داد"
هرچی میگذره بیشتر نگران میشم!
در مرز سکته هستم!!
کجا رو می خوای بگیری با این همه دروغ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کجا رو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آقای هاشمی...... ؟
فقط می خوام ببینم مردم چقد می فهمن؟؟ چقد؟؟ چقد؟؟ چقد؟
مهندس موسوی؟؟ واقعا اینقدر سکوت؟؟؟ چی کار داری می کنی؟؟
اسلام آمریکایی؟ آخ منو دیوانه می کنه این حجم از دروغ در زمان بندی های ۱۰ دقیقه!
می خوام همه کارهامو تعلیق کنم و فقط این چند روز باقی مونده رو برم تبلیغات! لبخندهای دروغگوهایی که فراموشکار شده اند تحمل ناپذیره برام امشب!
اصلا... دارم فکر می کنم آدمی با سلامت میرحسین در مقابل این سیاست کثافت زده چه خواهد کرد؟
خدایا!!!
همینجور که صدای دروغ هاش می پیچه تو گوشم انزجارم از ۴سال گذشته ام بیشتر میشه....
خدایا!
یعنی این مردم چه می کنند؟؟؟
*پیوست: الان که برگشتم و اینو می نویسم مناظره تموم شده دیگه... آروم تر شدم...
... دلش بیداره... تفنگ و گل و گندم... داره میاره....
حرف زيادي براي گفتن ندارم ، تنها چند جمله ...
ما امروز بعد از ظهرمان را بين ميدان گمرك و محمديه گذرانديم، با پوسترها و بروشورهاي شما در دست
ما امروز، براي آدمها از ترس هايمان گفتيم... و از ترس هايشان شنيديم...
از نا اميدي شان، از اينكه هيچ چيز درست نمي شود ، از اينكه نكند مثل خاتمي نگذارند كار كند ، از اينكه اصلا چيزي دست مردم نيست ...
ما امروز، مدام گفتيم شنيدن ضرري ندارد! و هي شنيديم "رأي دادن چطور؟"
آقاي مهندس!
ما امروز را ميان مردمي گذرانديم كه حافظه شان پر است از شكست! و روحشان پر از نااميدي...
آدم هايي را ديديم كه مي گفتند چرا؟ و آدمهايي هم، كه داد مي زدند " فقط ميرحسين!"
امروز آدم هايي را ديديم كه بروشور شما را نمي گرفتند چون مي دانستند مي خواهند به شما رأي بدهند ؛ و آدم هاي ديگري هم كه تصميمشان را گرفته بودند...
عده اي مي پرسيدند حالا فرقي هم مي كند؟ مي پرسيدند رأي هم مي آورد؟ از صندوق هم اسمش در مي آيد؟ ...
آقاي موسوي... ما به آدم هايي برخورديم كه ديگر هيچ چيز برايشان فرق نمي كرد... آدم هايي كه مي گفتند برويد درستان را بخوانيد اينها برايتان كاري نمي كنند...
و آدمهايي كه با لبخند خسته نباشيد مي گفتند و براي پيروزي تان دعا مي كردند...
آدم هايي كه مثل خرداد 76 ، مي خواستند رأي بدهند "حتي اگر نام ديگري از صندوق بيرون بيايد"
همه اين ها را خودتان بهتر از من مي دانيد...
شما مي دانيد خستگي اين مردم را... و طاقتشان كه طاق مي شود و صبرشان كه تمام...
مي خواستم از علاقه شان هم بدانيد...
مي خواستم از اميد ما هم بدانيد...
از ما مي پرسند شما از موسوي چه ديده ايد؟ چه مي دانيد؟
ما، به خاطرات پدرانمان اعتماد مي كنيم و از تجربه ي كوتاهمان عبرت مي گيريم...
نگران نباشيد! از شما اسطوره نساخته ايم! ديگر روحيه ي اسطوره ساختن هم نمانده ،كسي هم خريدار اسطوره ها نيست ديگر!
ما فقط ، روي صداقت و تلاشتان حساب مي كنيم! و روي زور بازوهاي خودمان!
ما روي اعتماد شما به خودمان حساب كرده ايم، كه شما هم روي ما حساب كنيد ، روي آرمانمان، اميدمان، و سعي مان براي ساختن!
آقاي موسوي! ما هنوز خيلي جوانيم براي تنها به ميدان آمدن ، اما آنقدر بزرگ شده ايم كه كاري به دستمان سپرده شود!
سيد حسين! مي ترسم از اينكه يك روز، به سن آن دوچرخه فروش برسم بي اميد! برسم و بفهمم "هيچ چيز دست ما نيست"! هيچ كاري نكرده ايم! هيچ چيز درست نشده است!
مي ترسم!
من از برق اميد در چشمان پيرمردي كه به عكستان نگاه مي كند مي ترسم! مي ترسم كه باز خاموش شود!
ميرحسين! اينها ديگر واقعا تاب از نو شروع كردن ندارند!
آقاي مهندس!
ما براي مردم از سن كم خودمان گفتيم! از اينكه حقمان احترام است، اعتماد است، آرامش است...
اين روزهاي دلهره تمام مي شود. ما مي مانيم با رأيي كه به نام شما نوشته ايم ، كار ديگري بر نمي آيد از ما.
ما به شما رأي مي دهيم ؛ مي توانيد فردا روزي كه _ به اميد خدا و مردم _ رئيس جمهور شديد همه مان را بي خيال شويد و برويد دنبال برنامه هايتان بي ما!
ولي ما به شما رأي مي دهيم به خاطر خودمان! به خاطر اين اميدي كه به آينده در دلمان روشن شده است. به خاطر اين كورسوي بهتر شدن. به خاطر پدرها و مادرهايمان كه اين همه تحقير برايشان كافيست!
آقاي مهندس!
ما ،
همان كودكان ديروزي هستيم كه براي آينده مان برنامه مي ريختند...
حالا آينده مان دارد مي رسد ، اين امروز و فردايمان را مثل سبزه ي هفت سين گره مي زنيم به اين رنگ سبز شما...
اميدمان ، آينده را با دست خود ساختن است... نا اميدش نكنيد!
کسانی که قبلا با ما مشکل داشتند " امروز در تمجید ایران گوی سبقت از هم می ربایند" !!
فکر کنید الان ما در وضعیت نشاط و امید به سر می بریم!! (نمی دانم کدام نصفه ی جمعیت تعریفشان از نشاط و امید درست است!؟ ما؟ یا آقای احمدی نژاد و دوستان!؟)
فكر كنيد در ۴ سال ۱۰۰ هزار پروژه تصويب شده است كه ۷۰ هزارتايشان اجرايي شده ؛ يعني روزي ۶۷ پروژه تصويب و ۴۷ تا اجرايي شده است!!
فکر کنید نرخ بیکاری در این ۴سال از ۱۲ به کمتر از ۱۰ درصد رسیده است و سالی میانگین ۸۰۰ هزار نفر وارد بازار کار شده اند!!؟ ( و به اون چند میلیونی که بیکار شدند هم فکر نکنید! توهم هم حدی داره، واقع بین باشید و به آمار رئیس جمهور از هر چیزی بیشتر اعتماد کنید! )
فکر کنید ۴ سال دیگر هم به همین منوال " برای به اوج رساندن ایران در عرصه های جهانی حضور فعال و بانشاط و اثرگذار داشته باشیم" !!
فکر کنید برای موفقیت هاي علمي ما "ملتهای غیر ایرانی به هم تبریک می گفتند." ( افتخار کنید به خودتان که هزینه ی تمام عقده های ملل دنیا را شما باید بپردازید! شما به هزار تحریم دچار می شوید و ملت های دیگر برایتان کف می زنند! آنها نیستند که هواپیما هایشان سقوط می کند! آنها نیستند که برای ویزا گرفتن هفته ها منتظر می مانند آنقدر که بیمارشان روی تخت بیمارستان بمیرد! آنها نیستند که در فرودگاه کشورهای در پیت هم انگشت نگاری می شوند! آنها نیستند که دولتشان، از ترس از دست دادن همین چند متحد، جمهوری عربي ايران خوانده مي شود و دم نمي زند! آنها نيستند كه سه وعده در روز دروغ صرف مي كنند به جاي گوشت و مرغ و برنجي كه ديگر نمي توانند بخرند و به خودشان اميدواري زندگي بهتر مي دهند! )
شعار ما مي توانيم بلند بود! "و اثبات كرديم كه مي توانيم!" اثبات كرديم! كه مي شود ۴سال تو را تحمل كرد!
" تازه بستر سازي شده است" ... من نمي دانم چه اتفاقي خواهد افتاد! اصلا هم در پيش بيني استعدادي ندارم! فقط مي دانم براي شنيدن دوباره ي حرف هاي اين چهار سال و لاغرتر شدن هر روز و هر روز ارزش هايمان هيچ صبري برايم نمانده است!
بياييد يك لطفي كنيد به ما ـ اين نصفه ي جمعيت كه تعريفشان از
اميد
و نشاط
و غرور ملي
و احترام
و خط فقر
شبيه تعريف فرهنگ لغت ها ست ـ ؛ به آمارهاي مجلس نگاهي بيندازيد، به آمارهاي سازمان ملل و يونسكو ، به قيمت نفت در ۴ سال گذشته و درآمد دولت، به تعداد افرادي كه امروز زير خط فقر هستند، به نرخ تورم، به حاصل تقسيم هزينه هاي سفرهاي استاني بر تعداد افراد زير خط فقر يا حتي نه، فقط ۳/۱ درآمد نفت بر تعداد آنها ...
دايي جان ناپلئونتان را يك نيم ساعتي بخوابانيد و چهار سال گذشته را نگاهي بيندازيد!
يك لطفي كنيد و صادقانه، جدا از تحليل هاي bbc و voa و کیهان و ... به آدمها فکر کنید؛ به خاطر خدا، نگوييد چون فلاني از ميرحسين دفاع كرد يعني كاسه اي زير نيم كاسه است!! كاسه زير نيم كاسه ي دروغگوهاست!!
*پي: برنامه ميرحسين در فرهنگسراي بهمن بود. نرفتم.
گویا آدم ها، اساسا فکر می کنند VIP برای آنها ایجاد شده و اصلا چه معني مي دهد وقتي آنها هنوز پشت در هستند ( آن هم بدون كارت ) كسي در قسمت جايگاه نشسته چه برسد كه جايگاه پر شده باشد!!
عده اي فكر مي كنند چون برادر زاده ي شريف زادگان يك كارت دعوت داشته(كه البته ما نه كارت را ديديم نه پارتي شان را!) مي توانند ۱۵ نفري وارد جايگاه شوند!
عده اي فكر مي كنند چون دختر بچه ي ۵ ساله شان ناراحت مي شود اگر نروند جايگاه ما بايد در جايگاهي كه براي ايستادن هم فضاي خالي ندارد برايشان جا پيدا كنيم!
عده اي فكر مي كنند همراه دوم نماينده مجلس بودن همان نماينده مجلس بودن است! و خب، خودشان را نماينده معرفي مي كنند (اشاره نمي كنم به ارائه ي درخشانشان!!)
عده اي فكر مي كنند وقتي به دنبال يك نفر، ۴-۵ نفري ، وسط جمعيت مي دوند اتفاق خاصي نيفتاده و قاعدتا نبايد اتفاقي هم براي آرامش جمعيت بيفتد!
عده اي فكر مي كنند چون نماينده ي مجلس هستند مامور انتظامات غلط مي كند بهشان مي گويد VIPجا ندارد و برای ورود باید کارت داشته باشند و غلط می کند اصلا از نماینده سوال می کند!!
عده ای خب... رئیس حراست ورزشگاه هستند و هر بار دست یک نفر را می گیرند می برند VIP و چون خیلی هیکل هستند و خیلی هم بد دهنُ و خیلی هم زورشان می رسد... و تیپیکال مامور حراست در زمان وقایع غیر مترقبه اند(!) بچه های انتظامات ازشان می ترسند!! و حتی رئیس بچه های انتظامات هم می گوید " شما جرات داری خودت بهش بگو! خب من ازش می ترسم!!"
یک عده ای خلبان آقای موسوی هستند و با لباس خلبانی آمده اند و کارت هم ندارند و هر ۶-۷ نفرشان هم خلبانند و خب ، به آنها ربطي ندارد كه كسي لازم نديده كارت برايشان بفرستد، آنها لازم مي دانند!
يك عده اسمشان خيلي مهم است و " برو به رئيس ستاد بگو منو ميشناسه!"
يك عده از ستاد فلان خيابان فلان محله آمده اند و خب مهم است كه آقاي فلاني را همين الان ببينند!
يك عده دوست هايشان كارت جايگاه داشته اند و خب بايد بروند پيششان چون اگر نروند بعدا ديگر نمي شود پيدايشان كنند!
يك عده با يك لبخند مليح و به پهناي صورت، با كت شلوار، دو رديف حلقه ي انساني انتظامات VIP را هل ميدهند، بي حتي كلمه اي!!
عده اي ساعت ۵/۵ رسيده اند ورزشگاه، طبقه ي بالا جا ندارد بايد بروند پايين، خب دوست ندارند ما بايد يك صندلي در جايگاه ويژه برايشان پيدا كنيم!
يك عده از فلان گروه آمده اند بايد بروند در V-VIP چون بايد از همكاران خودشان در حين مراسم، و از حضورشان در مراسم عكس بگيرند كه بعدا، وقت تقسيم غنائم حرف و حديثي نماند و كم نگذارند!
يك عده را خود آقاي خاتمي دعوت كرده و" گفت بيا" و گفته بيا جايگاه، فقط بنده خدا احتمالا از جريان ورود به جايگاه خبر نداشته كارت نفرستاده!
آخ يك عده... يك عده...
اين VIP آخر كار علوم اجتماعي ست!
*پي: ارادت ويژه پيدا كرده ام به بعضي ها!
دستت درد نکند مهندس! دیر آمدی، دیر حرفهای مهم تر را گفتی، mp3 گفتي و كم و زياد...
ولي گفتي!
يك نيم ساعتي دلمان خوش بود به تماشاي تلويزيون!
*پي: آرامم در اين غوغا...