تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

پايان خط دارد يا نقطه؟

امید...

تمامش می کنم

چون اینطور قرار ست باشد

*پی:هزار بار که بگی به وقتش باید می جنگیدی، هزار بار جواب می شنوی ـ ...یا شاید هم نشنوی ـ وقتش نرسیده بود...

اگر فکر می کنی وقتش گذشته است...

خب اینطور فکر می کنی، و چیزی هم فکرت را عوض نمی کند انگار!

*پی۲:آدمها، می دانستند کجا می توانند پیدایم کنند... همیشه بودم... اگر آمدی و نبودم... ببخش!

منتظر ماندم، خیلی، حالا به اولین استراحتگاه می روم که خستگی انتظار و صبرم را در کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 22:32  توسط هدیه  | 

آخ! آدم از هیچ چیز در آینده خبر ندارد!

دیروز که روی چمن ها دراز کشیده بودیم و حرف می زدیم و شعر می خواندیم و باران آرام یا تند به صورتمان می خورد... دیروز با آن همه خنده و شلوغ بازی و خوشی...

هیچ فکرش را نمی کردم امروز اشک هایش را پاک کنم، و در آغوشش بگیرم که آرام آرام گریه کند...

هیچ فکرش را نمی کردم.... هیچ... هیچ...

نمی گویم می فهمم، اصلا این را نمی گویم! نمی فهمم! هیچ کس نمی فهمد!

فقط تو این غصه را می فهمی، با تک تک سلول هایت عزیز دلم...

فقط... هستم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:2  توسط هدیه  | 

يك روز مي نوشتم ك صداي كلماتم تنهايي دوستي را بشكند... امروز؟ دليلي براي نوشتن نيست وقتي كلماتم در تنهايي گم مي شوند! *پي: ببخش بودنم را اگر آزارت مي دهد! كاري نمي كنم! پي٢: بودن يا نبودن... انگار جفتش بازي ست!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:31  توسط هدیه  | 

آنقدر حرف برای گفتن دارم و گوشی برای شنیدن نه... که گاهی بلند بلند برای خودم می گویم!

*پی: دعوا، فحش و کتک زیاد دارد، بی انصافی زیادتر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:10  توسط هدیه  | 

* پیش نوشت۱: دیگر هرگز مرا نخواهی دید که از گوشه چشم نگاهت کنم ، و هرگز لبخندهایم تکرار نخواهند شد، و هرگز... هرگز... هرگز! این همه هرگز برای تو و همه ی آدمها!

هرگز زندگی ام را به رخ هیچ کس نخواهم کشید و مثل تمام این مدت، کسی آن نغمه درونم را به آواز نمی شنود... خواستی بیا و بنشین به تماشا، و پای رفتنت را به لحظه ای نشستن دراز کن... خواستی...هرکار دیگری کن! مثلا برو... تند ِ تند. دویدن هم یک کار است!! مخصوصا برای آدمهای خسته!کاری شبیه خودکشی!!

* پیش نوشت۲: فردا باید یک تحقیق حسابی ِ تپل ِ واقعی ِ بیست نمره ای را تحویل بدهم، و ساعت ۹ فهمیدم در شرایط پاک شدگی همه مبانی نظری- البته سابق!!- تحقیقم هستم!! هرچی تا حالا تایپ کرده بودم و به دست آورده بودم و جمع کرده بودم و جون کنده بودم پاک شده و از دست رفته!! تا صبح زمان زیادی مونده، نه؟؟!!

تا حالا با ۱۵۰ تا بچه ی ۱۶ ساله ی فرزانگانی یک شب و دو روزتون رو گذروندین؟

درباره ی محیط اطرافشون بگین، تاثیرات جامعه روی افرادش، آدمای دور و برشون که گاهی اصلا متوجهشون نیستند... براشون خیلی چیزا جالب بود... مثلا اینکه آدما تو ابن بابویه، حاجت می خوان و گریه می کنند!

احساس جالبیه تا ۲.۵ بامداد تو کاروانسرای قدیمی ده نمک شیفت شب(!) وایسی و مراقب بچه هایی که تو اتاقاشون زیر پتو گلوله شدن و بیدارن!

و زیر نور مهتاب، رو پشت بوم کاروانسرا تو کیسه خواب دراز کشیدن و تماشا و فکر...

بعد از ۲.۵ ساعت خواب با صدای بچه هایی که اومدن طلوع رو نگاه کنند( و البته به اندازه تو خستگی و کمبود خواب ندارند!) بیدار شدن...

فهمیدم برای معلم بودن و با بچه ها سر و کله زدن باید صبر، استقامت، انرژی و قدرت بدنی بالا داشت!!

و همین طور فهمیدم همین اسباب کشی به نقش معلم، میزان قابل ملاحظه ای صبر در آدم ایجاد میکنه!

مواجهه با استدلال ها، مسائل، دغدغه ها، فکرها و زندگی ای که تو هم تجربه کرده بودیش عالیه! هرچند بعضیاشون پتانسیلشو دارن که در کمتر از اونی که فکرشو بکنی دیوانه ات کنند!

ولی ب هر حال، معلم بودن عالیه گاهی!

(فقط گاهی خنده دار میشه! مثلا وقتی بهت میگن " خانوم میشه من این کتابتونو قرض بگیرم؟" یا " خانوم میشه ما بریم فلان جا؟" یا " اجازه میدین ما یه دقیقه فلان کارو بکنیم؟" خب! من معمولا درست متوجه نمی شدم با کی هستن و جریان چیه! واسه همین تصمیم گرفتیم از اسمی که خانواده زحمت کشیده برام انتخاب کرده استفاده کنیم و بچه ها هدیه صدام کنند!!)

* پیوست: نمایشگاه کتاب؟؟

چقدر دلم برای سالن های نمایشگاه بین المللی تنگ شده که با هزار تا پاکت همه شان را گز کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:59  توسط هدیه  | 

گاهى بعضى شبها طاقت فرساست، صبح نمی شوند ، و تو، در اين خلوت فرسوده میشوى


*پيوست:

خواستن و نداشتن،

نخواستن و داشتن!

        قانون بی تبصره اين زندگى!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:1  توسط هدیه  | 

یک روز عالی... مثل امروز!

تلاش برای بقا!

زندگی... جور خوبی پیش می رود؟

دوست دارم درکت را از زندگی... برایم عجیب بود... و ... یک جور خوبی...

دوست دارم اینکه فکر کنم زندگی قرار است خوب پیش برود!

این روزها... این چیزها عالیست! عالی! عالی!

حافظ خواندن عالیست

بچه ها را به مقصد سوپ فروشی در گیشا رساندن عالیست

هزارتا کار داشتن هم عالیست و اینکه فکر کنی به همه شان قرار ست برسی

از صبح دور خیابان ها دنبال کارهایت دویدن هم... برعکس همیشه عالیست

حتی این معده درد ِ نمی دانم از کجا دوباره پیدا شده هم عالیست!

به طرز احمقانه ای، امشب، با وجود بغض لعنتی پنهان شده ام، عالیست!

این همه بله برون های پشت سرگذاشته و عروسی های درراه هم ـ برعکس همیشه که دلگیر بود ـ عالیست

دلم برای حافظ هم تنگ شده بود...

برای شما هم! که حال کل کل و سر به سر گذاشتن نداشته باشید حتی

برای یک حرف هایی...

این روزها مدام در دلم قدردان صبر آدم ها می شوم!

 

*پیوست: هزار تا شعر درونم چرخ می زند این روزها...

                   " نگو که بال بسته ای

                     نگو که از حصار و سیم خاردار 

                                                     خسته ای"

 

                     "تو بخواه

                     پاسخ چلچله ها را ، تو بگو!

                     قصه ی ابر هوا را، تو بخوان!

                     تو بمان با من، تنها تو بمان!

                     در دل ساغر هستی تو بجوش!

                     من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست،

                     آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!"

 

                     "مرا بازگردان

                      مرا ای به پایان رسانیده

                                                    ـ آغاز گردان!"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:17  توسط هدیه  | 

از همه ی کسانی که ممکنه حس کنند به شعور و شخصیتشون توهین میشه پیشاپیش معذرت میخوام!

از این به بعد نظرات پس از تایید ثبت خواهند شد.

این میتونه از یک بعد نشون دهنده ی بی جنبه بودن من در دریافت بعضی نظرات باشه

توجیه خودم اینه که واقعا دلم نمی خواد بعضی الفاظ رو اینجا ببینم و چون فضای - حداقل- نیمه خصوصی منه، اجازه نمی دم آدمها نظراتشون رو با هر لفظی که دلشون خواست بگن!

حس می کنم اونقدر که لازم بوده برای عده ای از ما، تفاوت زبان در محیط های مختلف درونی نشده!

اتفاقا! خوبه که گاهی یادمون باشه حق نداریم حوزه ی عمومی رو با الفاظ غیر عمومی حوزه ی خصوصی مون پر کنیم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:59  توسط هدیه  |