تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

امشب دلم وبلاگ نوشتن خواست!

امروز انگار یه حسی تو گذشته رو تجربه می کنم.

وقتی تو خیابون ِ بارون خورده آروم قدم می زدم، آروم درون خودم ...

لبخند می زدم.

نمی دونم به چی.       به خودم شاید.

به احساسم.    از تنهایی، لذت ... نمی دونم، ولی تنهایی بود.

من بودم.

خودم.

امروز ، تکه هایی از گذشته با من بود ...

       روسری آبی ، ژاکت آبی ...    بارون...   لبخند ...    قدم زدن ...   خودم ...

یه آهنگ هایی رو دارم دوباره کشف می کنم...

یه چیزایی مرورشون، یه خنده ای رو بهم هدیه میکنه (!)

یه چیزایی... دیگه شکلشون مهم نیست... مثل بودن ها... یا گاهی حتی نبودن ها!

من، به طرز عجیبی بودن آدمهایی که قبلا غیرقابل تحمل بودند رو از سر می گذرونم

و اصلا هم اهمیتی نمی دم

خیلی چیزها درونم تغییر کرده... تو اینو می فهمی

دیگه با خیلی چیزها مبارزه می کنم...

با جنون...

با آدمها ...

با بروز احساس هایی که درونی هستند و بروزشون دردی رو دوا نمی کنه یا اون دردی که باید رو دوا نمی کنه!

سکوت رو گاهی دوباره تجربه می کنم...

مبارزه کردم تا از خودم رها شوم...و تو هم از من...

 

پیوست ۱: این روزها همه اعتراض دارند! همه مدعی هستند! همه می خواهند دست دروغگوها رو ، رو کنند!

و از هیچ تلاشی هم فروگذار نمی کنند!

یک نفر سوال می کند،

یکی فحش می دهد،

یکی از اولی دفاع می کند یکی از دومی،

یکی تصمیم می گیرد ماجرا را به دست بگیرد

یکی خوشش نمی آید ماجرا دست نفر قبلی باشد با ساتور وارد ماجرا می شود!!

 

پیوست۲:بعضی چیزها همیشه آزار دهنده باقی میمونه چون ما همیشه یه چیزایی رو درون خودمون نگه می داریم!

بیهوده است تلاش کنیم همه چیز رو تغییر بدیم. باور کن!

بعدش هم که تغییر کرد باز یه چیزاییش هست که پسندمون نباشه!

 

پنجره بازه به بارون...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:28  توسط هدیه  | 

DIE NICHT ZU VERGESSENDE NACHT

Der Himmel über mir in der nicht zu vergessenden Nacht

War hell genug. Der Stuhl, auf dem ich saß

War bequem genug. Das Gespräch

War leicht genug. Das Getränk

War scharf genug. Und weich genug

War dein Arm, in der Nicht zu vergessenden Nacht.

(B. Brecht)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:0  توسط هدیه