تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

رفته ام که بمانم...

ماندنم... عجیب بوی رفتن می دهد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:1  توسط هدیه  | 

بازی...  "چرا باید تمام شود وقتی کسی سود می برد؟"

بازی... تمام نمی شود! باور کن! تمام نمی شود و تو هم... تمام می شوی!

فکر کن...

به فردایی که تو

تنها

بیرون گود می مانی!

بازی تو، زود تمام می شود!

*پیوست۱: خستگی در یک لحظه اتفاق می افتد! باید ساعتها را به مراقبت گماشت!

*پیوست۲:نرخ ها دستم نیست ، بادمجان گران شده یا ارزان؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 23:2  توسط هدیه  | 

دلم خواست دختری داشته باشم

با موهای مجعد ِ خرمایی ِ بلند

که یک پیراهن چین دار سفید با گلهای ریز صورتی و آبی بپوشد

با چکمه های قرمز  کوتاه

و دنبال بادبادکی که با هم ساخته ایم بدود

و بلند بلند بخندد

و از دور برایم دست تکان دهد...

یک دختربچه پرنشاط، که هی به خسته شدنم غر بزند...

بهار من باشد... بهار هدیه....

          

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 22:51  توسط هدیه  | 

تو را،  تمام این درختها برای زیر سایه ای نشستن...  و این همه گلدان ،  برای دیدن بهار...

تو را،  ابرها،  برای باران نم نم ،  و پنجره ها ،  برای گشودن ...

تو را،  تمام این لحظه ها ،  برای دوست داشتن...

   مرا،  این شبها ،  برای تنهایی و جنون...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 22:38  توسط هدیه 

روی همان نیمکت قدیمی بی پشتی،

                      زیر درخت بید "هزار ساله"

                      با جوانه های چند روزه

  آنقدر نشستم که خورشید خاموش شد

     و چراغ پارک، بالای سرم، روشن.

امروز تنها رفتم،

  رو به خیابان، تنها نشستم

      بدون آدمهایی ، که زیر درخت،

                   از غصه هایشان می گفتند و درد دلهایشان.

منتظرت نشستم...

                    می دانستم نمی آیی، می دانستم.

                    می خواستم به دلم ثابت کنم!

 

*پیوست: تو هیچ وقت کنار من، روی آن نیمکت ننشستی، می دانستی؟

   

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 22:33  توسط هدیه  | 

تکلیف خیلی چیزها تو این زندگی روشن نیست!

شاید اصلا، روال عادی، همین خاموش بودن  است!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:34  توسط هدیه  |