ماندنم... عجیب بوی رفتن می دهد...
ماندنم... عجیب بوی رفتن می دهد...
بازی... تمام نمی شود! باور کن! تمام نمی شود و تو هم... تمام می شوی!
فکر کن...
به فردایی که تو
تنها
بیرون گود می مانی!
بازی تو، زود تمام می شود!
*پیوست۱: خستگی در یک لحظه اتفاق می افتد! باید ساعتها را به مراقبت گماشت!
*پیوست۲:نرخ ها دستم نیست ، بادمجان گران شده یا ارزان؟
با موهای مجعد ِ خرمایی ِ بلند
که یک پیراهن چین دار سفید با گلهای ریز صورتی و آبی بپوشد
با چکمه های قرمز کوتاه
و دنبال بادبادکی که با هم ساخته ایم بدود
و بلند بلند بخندد
و از دور برایم دست تکان دهد...
یک دختربچه پرنشاط، که هی به خسته شدنم غر بزند...
بهار من باشد... بهار هدیه....

تو را، ابرها، برای باران نم نم ، و پنجره ها ، برای گشودن ...
تو را، تمام این لحظه ها ، برای دوست داشتن...
مرا، این شبها ، برای تنهایی و جنون...

زیر درخت بید "هزار ساله"
با جوانه های چند روزه
آنقدر نشستم که خورشید خاموش شد
و چراغ پارک، بالای سرم، روشن.
امروز تنها رفتم،
رو به خیابان، تنها نشستم
بدون آدمهایی ، که زیر درخت،
از غصه هایشان می گفتند و درد دلهایشان.
منتظرت نشستم...
می دانستم نمی آیی، می دانستم.
می خواستم به دلم ثابت کنم!
*پیوست: تو هیچ وقت کنار من، روی آن نیمکت ننشستی، می دانستی؟
شاید اصلا، روال عادی، همین خاموش بودن است!