به خانه برگشت.
چه چیز او را به خانه برگرداند؟ جز تمام چیزهایی که نمی توانست بیرون نگهش دارد؟ ...
هیچ کاری نداشت.
شام پخت. شامش را خورد.
تمام ۵۰۷ ایمیل رها شده را چک کرد.
همه ی وبلاگ هایی که دیده بود را خواند. بعضی ها را با آرشیو قبلا خوانده شده شان.
فوتو بلاگ ها را هم دید.
نامه های زیادی را جواب داد.
اخبار اما ... اصلا!
۱۲ به تختخواب رفت. کتاب، برای خواب آلودگی شاید.
۱۰ دقیقه به ۲ بیدار شد.
باران و رعد و برق.
و بی خوابی!
کتاب خواند... تا تمام شد. حوصله اش هم.
همه گلدانها را آب داد ، با احوالپرسی های طولانی.
کشوها را خالی کرد و دوباره چید.
لباس های شسته را اتو کرد.
کاغذهای هزار سال کنار گذاشته را بیرون ریخت و همه را دسته بندی کرد و مرتب، و جا داد.
عکسها را در آلبوم گذاشت.
کتابخانه را گردگیری کرد.
کتری را روشن کرد و چای دم کرد.
۴ و ۳۷ دقیقه بامداد، زیر دوش رفت ...
موهایش را،
هرکدام به اندازه ای،
با قیچی نان،
کوتاه کرد.
۴و ۵۳ دقیقه بیرون آمد.
با یک لیوان چای، ۵ و ۷ دقیقه به تخت رفت ...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 4:54  توسط هدیه
|
مرا دریاب...
و از این جا ببر...
ببر به جایی که تو باشی و من ،
در همه شبهای مهتابی و تاریک و ابری و پرستاره...
ـ و اصلا چه فرق دارد چطور باشد؟ اگر باشیم...
مرا دریاب... و از خستگی ها بگیر...
از بی سامانی ثانیه هایی که از پس آرامش فرو می ریزند...
از روزهایی که شب نمی شوند
و شب هایی که سپیده پایانش نیست...
از برگ های سفید تقویم، که تعطیلات از زندگی شان گرفته است...
از جاده هایی که جنگل ندارند،
پیاده روهای بی باران،
صبح های بی برف،
عصر های بی تو...
مرا از این ساعت ها بگیر ... همان طور که خودت را از من ...
*پیوست۱: دانشکده بی اولاد دمشقیه ... خیلی چیزها باید کم داشته باشه!
*پیوست۲: از زندگی دسته جمعی استعفا داده ام! به روح هم اعتقاد کامل دارم!
این مدتی خانه ماندن.... محشر است برای آدمی مثل من... محشر است برای تمام شدن...
تلاش برای شروع دوباره...اما نه از همان جای قبلی...شروعی که فرقش را با مقیاس متر بشود سنجید
*پیوست۳: سرما خورده ام از بس پتویم را با دختر عمه ای که شب فکر می کند سردش نمی شود شریک شدم!!
*پیوست۴: کشف و شهود شادی در دیوان حافظ محشر است:
دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید ور نه از جانب ما دل نگرانی دانست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:41  توسط هدیه
|
حسنی نگو یه دسته گل...
بعضی چیزارو، نمی شه نگفت به این حساب که بقیه زیاد گفتنش
این از اونا بود...
رفتن آدما... همه میرن، ولی بعضیا چیزای زیادی باقی میذارن... خاطرات رو...
بعضیا، خاطره ی نسل های زیادی میشن....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:6  توسط هدیه
|
اين چند روز متوجه شدم رياست جمهوري چه مسئله ي مهم و خطيري ست!!
افتتاح 900 طرح!! ( فكر كنم از ابتداي دوره رياست جمهوري با آينده نگري فراوان براي همچين روزي ذخيره شان كرده بودند!)
حضور در سمفوني مجيد انتظامي! و تلويزيون كه آلات لهو و لعب را نشان داد كه آقاي رئيس جمهور با لذت تماشا مي كرد و دخترها و پسرها كه يكي در ميان كنار هم ايستاده بودند... و خيلي تصاويري كه به افتخار سي امين سالگرد انقلاب براي اولين بار صدا و سيما لطف مي كرد و نمايش مي داد!
خانمي كه گويا نقشي در زمينه ي مسائل زنان در وزارت آموزش و پرورش دارد آمده در برنامه ي "جمعه" در شبكه چهار، درباب نقش زنان در انقلاب ايران، خدمات دولت نهم براي پيشرفت خانم ها را مي شمارد!
و اتفاقاتي كه از ابتداي حضور دكتر احمدي نژاد افتاده و چقدر خوب بوده و ... و البته فراموش كرد به خدمات گشت ارشاد براي زندگي بهتر خانم ها اشاره كند( البته شب دراز است و صدا و سيما هم برنامه هاي معرفي خدمات زياد مي سازد به حول و قوه ي الهي!)
و اين برنامه ها همه در كنار آن مصاحبه هاي معروف و روتين! كه خانم هاي بدحجاب اظهار خوشبختي مي كنند از وقوع انقلاب، و آقايان ميان سال و پير با كراوات مي گويند كه چقدر وضع بد بود در زمان شاه و چه فسادي موج مي زد در ميان مقامات!
و جوانان با انواع مدل هاي مو مي گويند كه اين انقلاب به آنها تعلق دارد و غيره و غيره اي كه همه حداقل يك بار از تلويزيون ديده ايم!
اين همه آزادي!؟ كاش مي شد انتخابات رياست جمهوري را ساليانه برگزار كنند!
*پيوست: الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد...اگر بر جاي من... غوغا مي كند در سر خيال خواب دوشينم...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 13:47  توسط هدیه
|
تصميمات مهمى گرفته م!
نه از اون تصميمايى ك از اول راهنمايى ثلث به ثلث و ترم به ترم اتخاذ كردم! و همه شونم ب ابديت پيوستند!
تصميم هاى اين بار، واسه زندگيم هستند؛ تصميم گرفته ام تمام تلاشمو به كار بگيرم كه ديگه كسى نتونه فكر كنه دارم در افسردگى غرق ميشم!
نميخوام ديگه اين دروغ بزرگ رو از زبون هيچ كس بشنوم!
نميخوام ديگه هيچ احدى نگرانم باشه!
ب نگرانى هيچ بنى بشرى احتياج ندارم!
واقعا از سوالات احوالپرسى مشكوك حوصله م سر ميره!
*پيوست: بارون فوق العاده يى باريد...
رو بالكن طبقه چهارم بارون شبيه معجزه ميشه!
با تشكر از صدها آدم باشعور اعم از اساتيد، دانشجويان، مسئولان خدمات دانشكده و... كه مارو روى بالكن ديدند و بهمون تذكر ندادند كه حضور ما در بالكن كار خطرناك و ممنوع و خلافي است!
و با تشكر از عدم حضور افرادى كه اگه مارو ك لبه بالكن بوديم ميديدند بهمون تذكر ميدادند، از نوع لازم الاجراش!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:50  توسط هدیه
|
دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری...
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 23:55  توسط هدیه
دلتنگی...
جای خالی...
خاطره...
تخیل...
شب...
آدمها...
آسمان...
تاریکی...
زندگی...
دشت...
رَصَد...
تنهایی...
ستاره ها...
سحابی...
تولد...
مرگ...
ستاره دنباله دار...
من؟
آرزو...
امید...
*پیوست: جایی بعد از ابیانه، تا صبح نگاهمو بین آتش و ستاره های بالای سرم تقسیم کردم...
تا صبح...
۵صبح جمعه تو کیسه خواب گلوله شدن... تو سرما...
خوابیدن...
و خواب دیدن؟
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 21:14  توسط هدیه
|
یک هفته طوفان!! تو هر روز ۸.۵ صبح امتحان داری، و هر روز و هر شب هم اتفاقات پشت سر هم می افتند ( می افتند وسط زندگی تو!!)
و البته حسن ختام تور یک هفته ای هم فراموش نشده مطمئنا!
یک هفته بی خوابی و کم خوابی و بد خوابی...
یک هفته درس نخواندن و امتحان دادن...
یک هفته بازیابی آدمها...
یک هفته... بازیابی خدا...
گاهی شرمنده می شوم از صبر آدمها، و سکوتشان...
شاید هفته های طوفانی چیزهای را می آموزند که سالها برای عادی فهمیدنشان وقت لازم است.
خیلی چیزها یاد گرفتم... سکوت، صبر، بخشش، تامل، اینکه حرفها می توانند زندگی یک دیگری را دستخوش قرار دهند، اینکه ممکن است ندانیم اما اشتباهات کم اهمیتمان اعتماد آدمها را خدشه دار کند، اینکه یادم باشد به قصد و نیت آدمها، رفتارم را استوار کنم نه نتیجه ی عملشان...
یاد گرفتم... زمان تعیین کننده ی بسیاری از نادانسته هایم است...
می شود جبران کرد خیلی نقص ها را، اگر همه بخواهیم و فرصت دهیم به یکدیگر...
یک هفته... زندگی!
* پیوست: اگر نبودی و تنها بودم... نمی دانم بودم یا نه...
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 23:43  توسط هدیه
|
*پیوست:
سخت است سکوت در دنیایی که آدمهایش به جای تو حرف می زنند و تصمیم می گیرند!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 20:28  توسط هدیه
|