تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

چيزي درون من هي ميشكند... هي ميشكند... هي ميشكند اين شبها...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:31  توسط هدیه  | 

 تمام حرف های من

فراموش شده اند...

مثل تکه های بر باد رفته ی قاصدک های باغ دماوند...

تمام حرف هایم را...

باشد، دیگر نمی گویم ...

که هیچ کس را

هیچ خیالی

به هم نریزد...

تمام حرف هایم... باشد برای نشنیدن...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 16:48  توسط هدیه  | 

 

     

 *پیوست۱: قطعنامه؟

*پیوست۲: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند...

     گمانم حافظ میخواهد مرا بکشد با این غزلهایش! و گمانم موفق شود!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 19:8  توسط هدیه  | 

 

این اعتماد به نفسی که میبینید در جلسه ی دانشجویان با مدیر گروه ـ دکتر کچویان ـ در سالن شریعتی دانشکده علوم اجتماعی حضور به هم رسانیده است!

البته شایان ذکر است وسط جلسه وارد سالن شد! با ساندویچ و نوشابه در دست!!

 

*پیوست اول : لعنت به همه ی سران کشورهای اسلامی!!

۳۵۰ نفر کشته شده اند نمایندگان، جلسه مجلس را زودتر تمام می کنند که بروند میدان فلسطین! اخبار تصمیم مهم رئیس جمهور در جلسه هیئت دولت را اعلام میکند: محکوم کردن سران رژیم صهیونیستی و خواستار محاکمه شان بودن! صدا و سیما مشروب خوردن ملک عبدالله با بوش را نشان می دهد! امریکا حق وتو دارد... مردم به کشته شدن ادامه می دهند!

*پیوست دوم: سوار ماشین یک آقای مسافرکش میانسال شدیم که به ما روزنامه تعارف کرد ، درباره ی جنگ ۶روزه اطلاعات دقیق نظامی در اختیارمان گذاشت ، با خانم مسافر درباره ی ترافیک و سیستم حمل و نقل در ایران و کشورهای دیگر صحبت کرد " من خیلی جاهای دنیا رو دیدم ... ژاپن، آلمان، امریکا... ( فکر کردیم شوخی میکنه!) من خودم ۳۰ سال پیش امریکا تحصیل کردم (شوخی تر شد!)  ..."

بعد شروع کرد به فکت دادن درباره ی نیویورک و دالاس! چیزایی که دیدیم نه، انگار شوخی یی در کار نیست!!

فکر کنید ما با ماشینی اومدیم که راننده ش ۳۰ سال پیش امریکا درس خونده و کلی اروپا رو گشته ...

میریم دانشکده ای که نگهبانش کتاب اصول حرفه ای روزنامه نگاری می خونه ...

با آقای مسئول خدماتی که ۲روز یه بار کتاب امانت می گیره و وقتهای خالیش رو تو کتابخونه و بین قفسه ها میگذرونه...

و دانشجویش سراغ کتابهای فهیمه رحیمی رو میگیره و نویسنده ای که اسمشم یاد رفت!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:29  توسط هدیه  | 

بیچاره دانشکده!

خیلی سخت باید باشه این همه آدم جدید رو تجربه کردن...

از اون همه آدم قدیمی، آدم های هر روز، آدم هر ماه و هر سال دل کندن...

سخته ، حتما سخته!

اگه دل داشته باشه... پس دل کندن هم سخته براش!

 

*پیوست: زندگی یه کم خسته نیست؟ انگار نای درست شدن، توان رو به بهبود رفتن ندارد!

باید  کاری براش کرد!

نه، دیگه واقعا باید کاری کرد!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 19:13  توسط هدیه  |