تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

نه مرد قلندر، نه آتش پرستم... فقط با خیالت... شبا مست مستم ...

***

خیابونای تهران ... خاطراتم... سیب ... هاید پارک ... رستوران اسکان ... سینما آزادی ... بلوار پاکنژاد ...

بیمارستان لاله ...

همه ش... مال تو اگه می خوای ازم بگیری ...

 

*پیوست: بعضی چیزا واقعا به کسی ربطی نداره!

پیوست۲: بیا بریم... آسمون هر رنگی که می خواد باشه...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 22:53  توسط هدیه  | 

اولین برف سال... میتونه روز آدمو... عالی کنه!

امروز روز فوق العاده ای بود! یک روز به تمام معنی خوب!

اینکه بری خرید و بهت خوش بگذره واقعا اتفاق نادریه برای من!

رفتم خرید! در یک ساعت میزان قابل ملاحظه ای خرج کردیم! میزان بیشتر قابل ملاحظه ای لذت بردیم!

کلی چیزهایی خریدیم که واقعا از خریدنشون لذت بردم!!

اصلا نمی تونید احساس منو بفهمید! چون احتمالا از اون آدمایی نیستید که همیشه بعد از خرید احساس افتضاحی دارند!!

امروز یک نفر بهم گفت که فوق العاده خوشحال شده و ذوق کرده... و این برام عالیه!

امروز ... بعد از خرج کردن اون همه پول( متاسفانه نمی تونم بگم چقد!) باید برای ۲۰۰۰ تومنی که تو جیبم مونده بود برنامه ی مصرف بهینه می ریختیم!! عالی بود!

امروز ... تو خیابون با سرمای زیاد راه رفتیم و برف میومد و فوق العاده بود ... و " هدیه مرعشی!خدا می خواد تو سردت بشه وگرنه مگه دیوونه بود هوا رو سرد کنه!؟ "

امشب واقعا دلم می خواست محکم خدا رو بغل کنم! برف عالی بود! عالی به معنی واقعی کلمه!

زیر برف وایسادم...صورتمو گرفته بودم به سمت دونه های ریزو درشتی که تند تند پایین میومدن و انگار یکی هلشون میداد وپرتابشون می کردند... لعنت به زبان که کلمه هاش اینقد کمند برای توصیف حال خوب من!

تمام حالگیری های امروز رو می تونم ندیده بگیرم! امروز روز فوق العاده ای بود!

 

*پیوست: عاشق اون خبرنگار البغدادیه هستم! باعث شد تا مدتها بتونیم از تحلیل های رادیو تلویزیون بهره مند بشیم! بین همه ی جملات قصار، جمله های گزارشات رادیو پیام تک بود و محشر! فکر کنم فردا هم ادامه داشته باشه، از دست ندیدشون!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 23:18  توسط هدیه  | 

می خواهم همین طور بنویسم.   ببینم تا کجا می توانم ادامه دهم.   ببینم کجا گند چرند نویسی ام در میاید...

همین طور بی حرف بنویسم... مجبور شوم شاید آسمان ریسمان ببافم ... از این صندلی عقب مانده ی جلوی کامپیوتر ، که آبی و مشکی است و امیرپارسا هربار می آید خرخر می کشدش تا روی سرامیک های آشپزخانه که صدایش بلند شود ...

از این لحاف بزرگ و سنگین ، که آنقدر بزرگی و سنگینی اش زیاد است که نه می توانم جمعش کنم، نه تایش کنم، نه کاری به کارش دارم، نه هیچی!

از این گلدان غول پیکر محترمی که از راهرو به اتاق من نقل مکان کرده که از آفتاب نیمه جان زمستان استفاده کند برای بازسازی خودش گویا!

از این همه خرت و پرت کوچک گوشه و کنار اتاق... که البته حتی به قیمت ادامه نوشتن هم حوصله ی گفتن از آنها را ندارم...

از لباس هایی که تا شده، منتظرند معجزه ای اتفاق بیفتد و به کمد برسند و جایی برای اسکانشان پیدا شود ، و از لباس هایی که برای دهن کجی به مرتب ها هم شده، مچاله اند و عین خیالشان هم نیست و اصلا هم نمی خواهند به من رو بدهند و بگویند که بهتر است این میانه نیفتاده باشند! چیزی شبیه "بی محلی کن تا مهم شوی!" ...

از کامپیوتر که دل و روده ی کیس اش را ریخته اند بیرون و هارد را درآورده اندو همین طور ولش کرده اند به امان نمی دانم، حتما خدا!

به پاکت ها و کاغذهای باطله و مقواها و جعبه های قد و نیم قد، که منتظرند یک آدم خیر ـ که می دانند من نیستم ـ پیدا شود و تا سبد بازیافت ببردشان!

از یک عالم سیم و کابل و آچار و پیچ ، که نمی دانم در مسیرشان به کجا از اتاق من سر درآورده اند!

از بی شمار cd كه هركس آمده و رها كرده و چندوقت يكبار غري هم مي زند كه چرا گم شده و مواظبش نيستم و از اين خزعبلات ...

از هزار جفت جوراب و دمپايي ... كه مطمئنم با نصفشان هرگز وارد تعامل نشده ام!

از خيلي چيزها مي توانم بنويسم ، چيزي كه زياد است آت و آشغال!

فقط دارم فكر مي كنم اصلا بنويسم يا نه

(يك بعد از ظهر خسته شنبه... يا يك شنبه بعداز ظهر خسته... يا يك خسته در بعداز ظهر شنبه!)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:23  توسط هدیه  | 

کاش آسمان این روزها

ابرهای براقش را

برای روح تار من باقی می گذاشت...

که صاف و شفاف،

حرف های ناپدید را

به این زندگی بیاورم

                 ـ همچو کودکانی سرخوش ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 21:12  توسط هدیه  | 

آره، واقعا پاییز شده... صدای کلاغ ها، سرما ، باد ...

تنها نکته ی مثبتش رنگهاست... زرد و نارنجی شده همه چیز...

و معدود افرادی هستند که ندانند برای من رنگ زندگی زرد است ... و خیلی که زنده باشم، نارنجی ...

آبی را فقط به آسمان قبول دارم ... با ابرهای عجیب و براق...

و یاسی را...

[این آخری را هم گفتم برای "عده ای"]

خلاصه... پاییز شده! بله! پاییزش می توانست پر از احساس عبور و پیاده رو ها و هوای دلچسب دم غروب باشد... ولی انگار نیست! و سر بودن هم ندارد!

امسال پاییزش فرق دارد... نارنجی اش بیشتر است انگار... اما خشک و خالی...

و نقطه هایش هم ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:37  توسط هدیه  | 

دوست دارم یک روز بتونم خرید رفتن تو مرکز خریدهای شلوغ تهران رو برای خودم عادی کنم!!

بعضی دقیقه ها واقعا فکر می کردم تو یه تظاهرات گیر کرده ام! در حالی که هرچی تلاش می کنم نمی تونم از نظر ذهنی باهاش ارتباط برقرار کنم!

دخترها و پسرهایی که با قیافه های فوق العاده ای قدم می زدند، همدیگه رو برانداز می کردند، تیکه مینداختن به هم... و به همه ... و کاملا نمی فهمیدم چرا باید تو همچون هوای افتضاح گرفته و خفه ای تو پاساژ راه برن! در حالی که میشد برن بیرون و نفس بکشن!!

این یه بحث بسیار تکراری جامعه شناسانه و روان شناسانه است، منم اینو میدونم! و البته میدونم از نظر راه کار هم کاملا به درد نخور بوده تا حالا! و برنامه ای نبوده که این بطالت رو فایده مند کنه!

دارم به خودم هم فکر می کنم! و به آدمایی مثه من که برای یه خرید ساده باید ساعت ها تو این تظاهرات شرکت کنن چون جایی برای رسیدگی به سلیقه ی از مد افتاده و ساده شون پیدا نمی کنن!

مجبور باشن یه بعد از ظهر، بین مغازه هایی که همه محصولات شبیه به هم و شبیه به هیچی رو می فروشن چرخ بزنن و آخر هم برای فرار از خستگی بیشتر چیزی بخرن که با ایده آلشون فاصله داره...

دلم برای خودم بیشتر از بطالت بقیه سوخت! بقیه جایی نداشتن برای خودنمایی و کاری نداشتن که جایگزینش کنند،

من هم کلی کار داشتم، هم از خرید رفتن متنفر بودم، هم از تظاهرات، هم سلیقه م با همه چی فرق می کرد... ولی باز اونجا بودم!

*پیوست۱: این از همون دست پست هایی بود که گفتم برای فرار از ننوشتن باید بگذارم!! شرمنده اگر بیش از حد تحمل چرند بود!

*پیوست۲: همه این روزها گرفته اند، هرکس یک جور

و من می خوام دیگه گرفته نباشم!

شاید نتونم زیاد حضور داشته باشم و این، میدونم که خیلی بده و توجیه ناپذیر. فقط می خوام همون قدری که هستم خوب باشم و ۶ دونگ!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:33  توسط هدیه  | 

یک اتفاق همه گیری رخ داده انگار! مدتی ست همه ی وبلاگ هایی که می خواندم به سیستم یکی بود یکی نبود پست می گذراند!

بعضی را درک می کنم... بعضی را عمیقا نمی فهمم!!

یک اتفاقی برای همه مان افتاده انگار!

حرف هایمان را برای خودمان نگه می داریم

نمی دانم، شاید شرکت نمی گذارد و شاید...

خودم تصمیم گرفته ام تلاش کنم آپ کنم حتی شده با پست هایی از این دست!

بگذار فاطمه صالحی فحش هایش را نثار بقیه کند و به من مرخصی دهد!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 17:5  توسط هدیه  | 

گاهی

می مانم چه باید بگویم

می مانم!

گاهی فکر می کنم کاش جایی پیدا کنم برای نوشتن که کسی نشناسدم و بی فکر و پیش زمینه بخواند و نظر دهد و حتی، اگر توانست، کمک کند!

گاهی به نظر می رسد، نشناختن بهتر از نصفه و نیم بند شناختن است شاید!

خلاصه ... گاهی در کار گفتن و نوشتن می مانم!

*پیوست بعد از مواجهه با پاره ای مسائل و برخوردها: من از کسی ناراحت نیستم، افسرده نیستم، چیزی را هم سخت نمی گیریم!

در واقع، اگر راستش را بخواهم بگویم دارم گند ساده گرفتن را در میاورم!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:12  توسط هدیه  |