پیوست۱:مهر تمام شد!
هرچی فکر می کنم می بینم باید تا اوایل آذر رفته می بودیم با این مقدار طولانی شدن!
پیوست ۲: چند وقت بود حرف نزده بودیم شادی؟ چطور توانسته بودیم تحمل کنیم؟؟
چقدر همه چیز قابل درک بود!
پیوست ۳: مبارزه می کنم! باید باقی ماند! برای کسانی که امید دارند، تکیه می کنند، باور دارند ...
پیوست ۴:تو عالی هستی... عالی... وهر روز بهتر می شوی... و هر روز دوستی مان عزیزتر می شود...
با تو راحتم، هیچ وقت فکر نمی کردم اینطور بشویم، در تمام ۴سال گذشته، فکرش هم غریب بود!
پیوست ۵: خواندمش، از طرف تو برای خودم خواندمش ... حرفت... جدید نبود اما عزیز چرا...مثل خودت...
پیوست ۶: دلم برایت تنگ می شود ... برای با هم به بالکن پناه بردن ...
پیوست ۷: ممنون از نگرانی تان، و توجه تان.
پیوست ۸: دیدن چهره های آشنا... امید زندگی ست، و انگیزه ی خندیدن و شاد بودن...
پیوست ۹: یعد از یک سال و اندی دوباره همه جمع می شویم... جمعیتمان زیاد شده... شادیم ...
چقدر این روزها، بعد آن همه نا امیدی و رخوت، اتفاقات خوبی را می یابم...
شاید بی رمق بودم برای شادی آفرینی... اما دیگر نیستم... نباید باشم و نمی توانم!
پیوست ۱۰: نارنجی می شوم کم کم...
امید در من شعله می کشد...
شکر!
*پیوست پیوست: خوش بگذرد به همه مسافرین بالقوه ی شمال، که فردا بالفعل می شوند! و به مایی که می مانیم هم!!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 20:31  توسط هدیه
|
به امید شما آمدن و رفتنم ادامه می یابد...
می خندم... گریه می کنم... حرف می زنم...
و دوست داشتن آدمها را باز تجربه می کنم...
نمی دانی چقدر امروز حرفهایت، و فهمیدننت خوب بود... بودنت هم...
بودن همه شما عالی بود...
ببخش که نمی خندم... ببخش این حال بودنم را
خوب می شوم، زود خوب می شوم، که دیگر لازم نباشد تو "دنیا را بدهی تا هدیه برگردد به همیشه ش، به قبل" ...
خوب می شوم... اگر زمان بگذارد...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 21:47  توسط هدیه
|
دیروز
آخرین روز خوب من بود
آخرین روزی بود که دانشکده لعنتی مان را دوست داشتم
از شنبه
من می مانم و ثانیه هایی که می شمارمشان برای رفتن!
رفتن و دور شدن از آدمهایی که حتی نمی خواهم لحظه ای از عمرم را برایشان تلف کنم!
رفتن از فضای مسومی که هر روزش را آدمهای ابله و بیمارش به گند می کشند!
حال افتضاحی ست که بفهمی کسانی که به شعور و ظرفیتشان احترام گذاشته ای پوچ تر و بیهوده تر از گنداب های هزارساله بوده اند
حال بدی ست... بد... وقتی تصویر آدمها، که تو تلاش کرده ای سالم بکشی اش
می شکند، خرد می شود...
*پیوست:راست گفتی مریم، این زندگی هر لحظه می تواند بدتر شود!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:10  توسط هدیه
|
نقش بازی کردن را فراموش کرده ام... یادم می رود چطور باید نشان ندهم خسته ام، چطور نشان آدمها ندهم که چقدر منزجرم می کنند ،
چطور مثل قبل سرم را زیر برف نگه دارم که نه! گربه است!
یادم رفته چطور همیشه می شنیدم...
چطور تحمل می کردم ...
این روزها، خستگی در من فوران می کند، و دیگر آن دختر شلوغ نیستم که همه چیز را درونم و برای خودم نگه دارم
و دیگر نمی خواهم تظاهر کنم همه چیز خوب است
و دیگر نمی خواهم آدمها را به هر قیمتی خشنود و راضی نگه دارم که نکند ناراحت شوند...
دیگر... تمام شده ام!
خستگی ام را
در چشمهایم
هرکسی می تواند بخواند...
دیگر نمی خواهم آن همه "حرف" را در خودم بریزم که کسی نشنود و ناراحت نشود و هزار تا فکر صد تا یه غاز!
گفتن را هنوز هم بلد نیستم، فقط می خواهم نگفتن را فراموش کنم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 20:16  توسط هدیه
|
بچه هایی که هر سال وارد دانشگاه می شن از یه جهت هایی بزرگتر میشن و از یه جهاتی بچه تر!
اردوی ورودیها،طبق چیزی که ازم خواستند بایدهدایتشون می کردم(!) به سمت سالن سخنرانی...
یه جمع ۶ ، ۷ نفره جایی ایستاده بود... گفتم بچه ها میشه برید به سمت سالن؟ یکیشون گفت ما حوصله ی سخنرانی نداریم.
گفتم خب می خواهید بیاین اونجا ببینید برنامه های بعدی چیه که اگه خواستید اون موقع به ما ملحق شین؟
یکی گفت جایزه هم میدن؟
گفتم آره، الان اینجا سوئیچ ماشیناتونو میدن بعد خودتون باید برید تحویل بگیرید!
اون اولی در کمال تعجب من گفت: من اگه اونجا کسی رو پیدا میکنم میام ...
این یک پرده از تئاتر ۱۰ ساعته امروز ما بود!
البته در کنار این آدمها، بچه هایی رو دیدم که اونقدر بزرگ شده بودند که حرفهای متنوع رو بشنوند، دنبال یادگرفتن به آدمهای مختلف رجوع کنند، بپرسند و ...
بچه ها... بزرگ شدنشون هم عوض میشه!
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 20:34  توسط هدیه
|
آنتی بیوتیک شده ای برای اعصاب من!
هر ۸ ساعت یک برنامه ی جدید پیاده می کنی!روزی سه بار ترک می خورم!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 18:48  توسط هدیه
|
امروز حین فرو دادن پلو مرغ سلف دانشکده که خشک بود و خوردنش شبیه اعمال شاقه بود اما گرسنگی اجتناب ناپذیرش می کرد به بحثی پرداختیم در باب احساسات!
اول صالحی به ۲ نوع احساس رسید: غم و شادی
اما بعد که کالبد شکافی کردیم بحث احساس رو به این نتیجه رسیدم که خودم چند دسته احساس دارم:
غم
شادی
شادی زیادتر
هیجان
کمی نگرانی از پشیمونی ...
و راستی، عصبانیت رو امروز جا انداختم!
احساسات آدمها واقعا کم ند!
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 21:35  توسط هدیه
|
به باغ قسم
بی تو غنچه ها دلتنگ
و برگ ها همه سال رنگ پاییزند
به باد قسم
بی تو بیدها مجنون
و میوه ها همه
کال از درخت می ریزند ...
*پیوست: این رنگ هیچ دلیلی نداره، جز اینکه رنگ این شعر است...
یک روز، سالها پیش، یک دوست، یک همکلاسی این شعر را برایم روی کاغذی نوشت
و مدتهاست آن تکه کاغذ ، کنار قابی که بسیار دوستش دارم، جایی که هر روز می بینم، یادم میاورد حس های خوبی را ...
کار بزرگی برایم کردی ... نمی دانم می دانی یا نه ...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 0:32  توسط هدیه
|
سازدهنی ...
همین که بعد این همه سال دوباره برای آرامش بهش پناه می برم یعنی بعضی چیزا عادی نیست ...
یعنی...
یه چیزایی باید حل بشه ...
حلش می کنم ...
زود حلشون می کنم که دیگه از خودم عصبانی نباشم، که دیگه با خودم درگیر نشم واسه درگیر بودنم...
در واقع،
حلش کردم،
واسه اینکه آدم درگیر بودن نیستم، آدم خودم رو باختن، وا دادن، احساسی بودن ...
خوشحالم از خیلی چیزا!
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 12:37  توسط هدیه
|
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:42  توسط هدیه
|
یاد اون یازده تا اول مهری افتادم که بدترین روزهای سال محسوب می شدند
مدرسه که میری فکر میکنی اگه مدرسه تموم بشه چه کارهایی که داری ... چقدر وقتت آزاد میشه برای اون همه برنامه ای که مدرسه نمی ذاره اجرا کنی...
الان ۳ساله مدرسه تموم شده هزار تا کار دیگه هم اضافه شده به اون برنامه ها ... بی نتیجه!
چرا بچه ها اینقدر از مدرسه بدشون میاد؟ چرا بزرگترا فکر می کنند بهترین سالهای زندگیشون سالهای مدرسه بوده؟
چرا بچه ها این جوری میشن؟
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 16:51  توسط هدیه
|