تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

تولد؟

سالها اونقدر زود می گذرند که شک می کنم به روش محاسبه ی سنم! و چند وقتی یک بار برای بررسی، شروع می کنم به دوباره شمردنش!

بگذریم که به قول اکید دکتر جلایی پور بعد از بیست چه کارهایی باید انجام داد ( گریستن و از این حرفها!)

ولی من، هرطور حساب می کنم، چند سالیست ، متوجه نمی شوم چطور اینقدر زود بزرگ شدم ( به اصطلاح بزرگ شدم!) و از روزهای دبستان و راهنمایی گذشتم ، دبیرستان که بماند!

خلاصه ...

آن یک روزی که هر کسی می تواند در زندگی فکر کند مال خودش است برای من رسیده

فقط می خواهم طبق سنت این چند سالم، فکر کنم این هم یک روز است مثل روزهای دیگر سال

اتفاقات معمولی می افتد،

کارهای روزمره را باید سامان داد (این هم بماند که من کلا در سامان دادن استعدادی ندارم!)

و زندگی جز درون من، تغییری نمی کند...

امروز تلاشم را می کنم

برای خودم حداقل

بهتر باشم

 

*پیوست: هنوز امید در من غوغا می کند ... هنوز روزهای هفته، هرکدام خاطره ای دارند، شعری، رویای، امیدی ...

هنوز می توانم بچه های زیر ۵ سال را ساعتها سرگرم کنم و به بازی بکشانم و ... غرق شوم ...

 

*پیوست ۲ : بارون میاد ... هدیه ی تولد خوبیست این نم نم باریدنش ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:2  توسط هدیه  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 20:27  توسط هدیه  | 

آرزو...

چند وقت پیش، آروزهایمان را گفتیم، آرزوهای محالمان را

گفتیم برگردیم عقب، زمان را نگه داریم... بچه شویم دوباره ...

شخصیت های داستان هایمان زنده شوند ...

دنیا را بگردیم ...

کتاب بخوانیم بی پایان...

آرزوی اسکار... آرزوی معروف بودن یا جای کس دیگری بودن ...

تو مریم، آرزوی خانه ای در تجریش داشتی که بوی خاکش بلند شود با آب دادنت ...

حالا بگذارید من از آرزوهای بچه هایی بگویم که آنها هم نوشته شد ... و فکر محال بودنشان، آزارشان میداد

مرضیه ی یازده ساله، آروزیش خانه بود، همین! که فقط مادر بیمارش از زندگی در چادر و زیر پل نجات یابد! نگفت کجا، نگفت چگونه... فقط یک سقف

محمد صادق نمی دانم ۳ یا ۴ ساله، آرزویش مداد رنگی بود، نه حتی یک جعبه ی کامل!

امیر حسین دلش یک تفنگ می خواست...

یکی می خواست طعم بستنی را بداند!

یکی می خواست دیگر بیمار نباشد، دلش بازی کردن می خواست

یکی می خواست پدرش برگردد، پدر از کار افتاده ای که خجالت می کشید زنش کار کند و او سختی اش را تماشا. و رفته بود که کاری پیدا کند...

یک دختر ۵، ۶ ساله می خواست یک بار با خانواده اش برود مشهد

یکی کتاب نداشت، برای مدرسه حتی... و کارش، وقتی نمی گذاشت که بخواند... و امیدی که بخندد...

همه ی اینها هیچ...

یکی...

دلش...

پلو مرغ می خواست!

حالا ما برویم پول های لعنتی مان را احمقانه تر از تا حالا خرج کنیم!

برویم سر چهارراهی فالی و دسته گلی از کودک در حال التماسی بخریم و تا شب هزار بار نوشخوار کنیم احساس افتخار احمقانه مان را!

من طاقتم تمام می شود...

این روزها

که گرسنگی همراهتان می شود گاهی

اگر فکر کردید احساستان با مال من یکیست، بگویید که آن کودکان را نشانتان دهم، هنوز هم هستند و هنوز هم ...

 


*پیوست برای کسانی که فکر می کنند این حرفها شعر و شعار است، من عادت کرده ام به دروغ گفتن، می خواهم احساسات بقیه را برانگیزم، یک روشنفکر مذهبی ام که کاش دین نداشتم اما انسانیت داشتم و... من خودم را توجیه نمی کنم، لطفا شما هم خودتان را توجیه نکنید! نگفتم که اشک کسی را در بیاورم، خواستم راهی را که دیروز در جشن جمعیت امام علی پیدا کرده بودم نشان دهم، همین!

تمام شد!

تمام حرفهای من، امروز تمام شد!

دروغ هایم را تمام می کنم، جناب عابر!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 23:57  توسط هدیه 

صداي " ربنا ... " كه مي پيچه تو خونه، ديگه دلم نمي خواد افطار بشه... دلم مي خواد بخونه و بخونه و من يادم بياد چيزايي كه نبايد فراموش مي شدند ...

براي حداقل من، اين بهترين بهانه است براي تلاش بهتر شدن

آدم بدي شده ام! و اين روزه گرفتن ها، يادم مياره و به راهم مياره.

يك ماه،‌ دليلي داريم براي دروغ نگفتن و بدي نكردن و چند رنگ نبودن

خوبه، همينش هم خوبه!

" ربنا ... " توي زندگيم مي پيچد، و از لا به لاي روزنه هاي روحم عبور ميكنه ...

خوبه كه يك ماه هست كه اسمش رمضان باشه و اين طوري.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:38  توسط هدیه  | 

وقتی حرف میزنه

وقتی کسی نیست

وقتی پنجره ها بسته و باز بودنشون تفاوتی نداره

وقتی تو دلت گرفته

و نگرانی

وقتی من الکی خوشحالم

وقتی می خوای حرف بزنی

اما من همه چیزو به شوخی می گیرم

وقتی حوصله ش سر میره از بس که ترس و نگرانیشو جدی نمی گیرم

وقتی همه در سکوت فرو رفته اند اما من دارم در نهایت تلاشم، در سرخوشی م فرو میرم

وقتی تو نمی دونی

چقدر سخته برام

در روزهایی مثل اینها

خندیدن 

و سکوتم رو شکستن

و تو رو سرگرم کردن و خنداندن

وقتی من، خوشم به همین ندونستن ها

وقتی من، انقدر دوستشون دارم

که از همه چیز بگذرم

و اشکهام

پشت این پلکهای لعنتی بمونن

و بغضم ...

 

وقتی فرقی نداره کی این وبلاگ رو می خونه، امشب فرقی نداره کی چه فکری میکنه

این روزها

من اونقدر به هیچ کس فکر کرده ام

که خودم فراموش میکنم بعضی چیزها رو

فرقی نمی کنه آدمها فکر کنند درگیرم، افسرده شده ام، یا خبری ست، یا هرچیز دیگری

آنقدر کار هست که اینها فراموشم شود

آنقدر

آنقدر

آنقدر

سکوت هم چیز خوبیست گاهی!

 

*پیوست: یک روز دوستی گفت بیا بنویس به احترام کسانی که سر می زنند و می خوانند

امروز عذر می خواهم از همه ی کسانی که می آیند و این پست را می خوانند.

این را نوشتم برای دلم خودم فقط، که امشب حالش خوب نیست.

شاید فردایی پاکش کنم، که نماند و خوانده نشود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 0:14  توسط هدیه