چند وقت پیش، آروزهایمان را گفتیم، آرزوهای محالمان را
گفتیم برگردیم عقب، زمان را نگه داریم... بچه شویم دوباره ...
شخصیت های داستان هایمان زنده شوند ...
دنیا را بگردیم ...
کتاب بخوانیم بی پایان...
آرزوی اسکار... آرزوی معروف بودن یا جای کس دیگری بودن ...
تو مریم، آرزوی خانه ای در تجریش داشتی که بوی خاکش بلند شود با آب دادنت ...
حالا بگذارید من از آرزوهای بچه هایی بگویم که آنها هم نوشته شد ... و فکر محال بودنشان، آزارشان میداد
مرضیه ی یازده ساله، آروزیش خانه بود، همین! که فقط مادر بیمارش از زندگی در چادر و زیر پل نجات یابد! نگفت کجا، نگفت چگونه... فقط یک سقف
محمد صادق نمی دانم ۳ یا ۴ ساله، آرزویش مداد رنگی بود، نه حتی یک جعبه ی کامل!
امیر حسین دلش یک تفنگ می خواست...
یکی می خواست طعم بستنی را بداند!
یکی می خواست دیگر بیمار نباشد، دلش بازی کردن می خواست
یکی می خواست پدرش برگردد، پدر از کار افتاده ای که خجالت می کشید زنش کار کند و او سختی اش را تماشا. و رفته بود که کاری پیدا کند...
یک دختر ۵، ۶ ساله می خواست یک بار با خانواده اش برود مشهد
یکی کتاب نداشت، برای مدرسه حتی... و کارش، وقتی نمی گذاشت که بخواند... و امیدی که بخندد...
همه ی اینها هیچ...
یکی...
دلش...
پلو مرغ می خواست!
حالا ما برویم پول های لعنتی مان را احمقانه تر از تا حالا خرج کنیم!
برویم سر چهارراهی فالی و دسته گلی از کودک در حال التماسی بخریم و تا شب هزار بار نوشخوار کنیم احساس افتخار احمقانه مان را!
من طاقتم تمام می شود...
این روزها
که گرسنگی همراهتان می شود گاهی
اگر فکر کردید احساستان با مال من یکیست، بگویید که آن کودکان را نشانتان دهم، هنوز هم هستند و هنوز هم ...
*پیوست برای کسانی که فکر می کنند این حرفها شعر و شعار است، من عادت کرده ام به دروغ گفتن، می خواهم احساسات بقیه را برانگیزم، یک روشنفکر مذهبی ام که کاش دین نداشتم اما انسانیت داشتم و... من خودم را توجیه نمی کنم، لطفا شما هم خودتان را توجیه نکنید! نگفتم که اشک کسی را در بیاورم، خواستم راهی را که دیروز در جشن جمعیت امام علی پیدا کرده بودم نشان دهم، همین!
تمام شد!
تمام حرفهای من، امروز تمام شد!
دروغ هایم را تمام می کنم، جناب عابر!