باید نادیده گرفت
باید نشنید
باید ... به روی خود نیاورد
باید
دوست نداشت و فراموش کرد و رفت ... اگه شد!
باید ... یاد بگیرم از حماقت ها متنفر نباشم! باز هم اگه شد!
یه روز شاید تصمیم بگیرم به همه ی اینا برسم، وقتی دیگه این آدم نباشم ...
اینم اگه شد!
*پیوست: احساس می کنم
یک مرفه بی درد بیشتر نیستم!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:27  توسط هدیه
|
تا حالا سرپرست یه تیم فیزیک دانش آموزی بوده اید؟ که باهاشون برید کرمان برای گردهمایی انجمن فیزیک؟
که تازه رشته ی خودتون جامعه شناسی باشه و آخرین باری که یک کتاب فیزیک خونده بودید به سال پیش دانشگاهی تون برگرده اونهم درباره ی حرکت!؟
من واجد همه ی این شرایط هستم!!
قراره به عنوان سرپرست آموزش و پرورش یک تیم فیزیک دانش آموزی که طرحشون ـ درباره ی عوامل تاثیر گذار بر حرکت فرفره ها! ـ در جشنواره ی فیزیک دانش آموزی قبول شده برم کرمان! ( محل برگزاری شانزدهمین گردهمایی این انجمن برای فیزیک دانش آموزی!)
خلاصه! فکر کنید من سرپرست چندتا بچه مدرسه ای باشم! فکر کنید من چند نفرو ببرم کرمان! فکر کنید مجبور شم به برنده شدن طرحشون کمک کنم!!
خب البته شماها می تونید به خیلی چیزای دیگه هم فکر کنید!
براشون دعا کنید لطفا!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 18:35  توسط هدیه
|
تماشای شعاع طلوع، روی بالاترین شاخه های درخت خرمالوی میانسال
آنهم وقتی همه خوابند
فوق العاده است ...
در سکوت
بالا آمدن خورشید را می بینی
و فرصت داری یک دل سیر برگهای طلایی را تماشا کنی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:33  توسط هدیه
|
ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد
تمام روزهای ماه را
فسرده می نماید و خراب می کند
و من به یادت ای دیار روشنی ـ کنار این دریچه ها ـ
دلم هوای آفتاب می کند!
امان ز شبرو خیال
امان
چه ها که با من شکسته خواب می کند!
اگرچه بر دریچه ام در آستان صبح
هنوز هم ملالِ ابر بال می کشد
ولی من ای دیار روشنی
دلم چو شامگاه توست
به سینه ام اجاق شعله خواه توست
نگفتمت: دلم هوای آفتاب می کند!؟
( سیاوش کسرائی )
*پیوست: نمی شود همه چیز را فراموش کرد
یا هیچ چیز را فراموش نکرد
فقط، می شود تلاش کرد
چیزهای مهم، در صندوق فراموش کردنی ها جا نمانند
فراموشی ... بد دردی ست
و خوش شانسی!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 23:44  توسط هدیه
|
لعنت به بلاگفا که دائم در حال ایجاد تغییراته!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:50  توسط هدیه
|



آرامش و آرامش و آرامش ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:6  توسط هدیه
|
این موجود سه ساله، امشب که صدای جیرجیرک ها را شنید و فهمید که صدایشان چطورست گفت:
صدای جیرجیرکها مثل چراغ چشمک زن است، نه؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:47  توسط هدیه
|
سکوت و آرامش روستا...
تو خنکای سحر ، تو ایوون ، رو به باغ با درختهای سیب و گلابی نشستن ...
تو صدای سیرسیرکها ...
درختهایی که صدایت می کنند که زیر سایه شون بشینی و تکیه گاهت شوند،
و کتاب بخونی، بنویسی ، فکر کنی ...
گردش های صبح و عصر در کوچه های یک روستا بین درختهای آلوی وحشی که دونه های قرمز و نارنجی و صورتی روی شاخه هاشون چشمک می زنند ،
و روی علفهای نمناک تپه ها دراز کشیدن و ابرها و خورشید رو نگاه کردن
آرامش از دست رفته ی من تو این پایتخت را بازگرداند!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 20:21  توسط هدیه
|
این چند روز که دارم از کانون گرم خانواده بهره مند میشم(به علت گرماي بيشتر خارج از كانون خانواده!) تازه متوجه بعضی مسائل شده ام! متوجه اینکه تو خونه مون چقدر کارها هست که من ازشون معاف بوده ام، سخت و وقت گیر هستند اما بقیه بیچاره ها حداقل هفته ای یک بار قرعه اش به نامشون میفته!
یکی اش نانوایی رفتنه ! در این هفته ها گذارم به نانوایی افتاده ... فضای جالبی است. رفتار آدمها با شاطر طیف گسترده ای داره
بعضی ها وقتی می فهمند قیمت یه نون سنگک کنجد دار معمول، ۷۰۰ تومان است یاد خاطراتشون میفتند. اینکه مثلا هفته ی پیش این نون ها بزرگتر بود! ( البته در یک هفته رو نمی دونم اما قبلا واقعا بزرگتر بود!)
بعضی ها تا نونشون رو می بینند دعوا راه میندازن. مثلا پریروز یک خانمی که اصلا به نظر نمی اومد سطح کلاس کارش اجازه بده داد بزرنه برای مثال، دعوای خوبی راه انداخت. سر مقدار کنجد نان، و اینکه شاطر فقط یک مشت میریزه وسط اون ابزاری که شبیه پاروست ( اسمشو نمی دونم اگه اسمی داره)
بعضی ها هم جدیدا یاد تقسیم یارانه ها میفتند و البته اگر کمی منصف باشند شاید یاد رای گیری انتخابات ریاست جمهوری هم، و رایی که دادند!
خلاصه ...
این یکی از آن کارها بود و یکی از اقلامی که مجبور به همکاری ام کرد!
این چند هفته یک چیزی را لمس کردم ، ما هر روز عصبی تر و کج خلق تر می شویم
و البته بدبین تر
و هر روز به این سمت می رویم که منتظر معجزه باشیم
و فاصله مان را با زندگی اجتماعی و تاثیرگذاری زیادتر می کنیم...
این ،
حتما بد است!
* پیوست۱: کسی درباره ی دوربین نیمه حرفه ای اطلاعاتی داره؟؟
* پیوست۲ : رحمانی شورشو درنیار! این اخلاقتو عوض کن! زود به زود پست بذار! تو هم همین طور محمودی! شادي هم كه رسما تعطيل كرده!
حوصله ام سر رفت از بس اومدم و ديدم باز همون پست قبلي جديدترينه!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 16:27  توسط هدیه
|
دلم تنگ شده بود برای اینکه هفت نفری تو خیابون راه بریم،
یکی یکی به نوبت به بقیه تذکر بدیم که بهتره با زبون خوش تند حرکت کنند ،
شلوغ کنیم اونقد که همه - از آقای محترم دستفرش روی پل عابر پیاده تا آقای محترم تر صاحب رستوران - بهمون یادآوری کنند که صدامون خیلی بلنده و سرسام می گیرند ( احتمالا صدای ما از صدای همه ی ماشینهایی که ازبزرگراه چمران می گذرند بیشتر بوده که آقاهه تا اون وقت سرسام نگرفته بود!) ،
تو زل آفتاب گیشا رو پیاده گز کنیم و طی عمل کاملا شرکتی نریم تو سایه چون اونجوری ۲ بار باید از خیابون رد شیم! ،
به سبک علوم اجتماعی بحث کنیم، درباره ی هرچی! حتی سریال های خز تلویزیون ،
نمایش اجرا کنیم!( این بخشش به همه مون برنمی گرده و فقط یه بخشی رو درگیر کرد )
و ...
... هر کدوم همه ی حرفها رو پشت سر بذاریم و دیوونگی کنیم ... خودمون بشیم ... بچه باشیم ...
بگذار همه فکر کنند هیچ مشکلی ندرایم و زیادی تو بچگی مونده ایم!
*پیوست : دلم بالکن می خواد
با موزائیک های داغ داغ آفتاب خورده
با آسمون آبی آبی پر از ابرهای تکه تکه
با یک نفر، که به دیوار، پشت به آفتاب تکیه بدیم
سرهامونو بذاریم رو شونه ی همدیگه
و در سکوت،
اشکهامونو برای کمک به بارون بخار کنیم.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 21:9  توسط هدیه
|
آدمها هر کدوم دنیایی دارند. ورود به دنیاشون کار خیلی سختی نیست شاید ، فهمیدن لایه های زیرینش سخته ، و موندن درش.
دنیای آدمها ، گاهی عجیب است ، گاهی وحشتناک ، و گاهی هم دوست داشتنی.
از دنیای وحشتناک یا سریع فرار می کنیم یا آروم و بی سرو صدا خارج می شیم.
تو دنیای دوست داشتنی می مونیم ، تا جایی که تحملمون برای صاحبش سخت میشه و دنیاش رو عوض می کنه ...
و دنیای عجیب ...
وقتی حوصله مون از دنیای خودمون سر رفت سری بهش می زنیم ،
و وقت عمل که می رسه ، ترکش می کنیم!
آدمها تو دنیاشون تنها هستند.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 0:39  توسط هدیه
|
طاقتم تموم میشه وقتی گریه میکنه، وقتی طاقتش تموم میشه و گریه میکنه
وقتی تلاش میکنه صبور باشه ولی نمیشه
وقتی تموم میشه! میشکنه!
*پیوست: بین دوست داشتن و عصبانیت و نفرت که گیر می کنی... وقتی نمی تونی بعضی چیزارو فراموش کنی ...
وقتی دلت می خواد گوشی تلفن رو برداری و داد بزنی!...
داد بزنی! داد بزنی! داد بزنی! بپرسی آخه چه مرگته؟؟ چرا ؟
چرا بعد این همه زحمت و سختی؟
چرا تو؟
اه! لعنت!
وقتی اونقدر بد میشی که حتی نمی تونی پست نذاری و تو خودت بریزی!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 11:48  توسط هدیه
|
از آن بعد از ظهرهاست که دلم می خواهد در اتاق را ببندم ، کنجی بنشینم تنهایی و به گذشته فکر کنم.
آهنگ های خاطره انگیز بشنوم ... دراز بکشم به خواندن نامه های قدیمی ...
به مرور دفترهایی که مدتها از پایانشان گذشته ...
روزنوشت ها ... حرفهای گذشته ی آدمها ، و حرفهای آدمهای گذشته ...
لم بزنم رو به روی پنجره و جعبه ی یادگاری ها را دربیاورم با همه خاطرات همراهشان ...
آلبوم ها را بیرون بکشم و گشتی بزنم میان آدمهای قدیمی ...
کتابهای نوجوانی را ورق بزنم... شخصیتهای همیشه محبوب ... لحظه های دوست داشتنی ...
از آن روزهایی که گذشته و حرفها و خاطره ها و احساساتش مقدس می شوند ...
از آن بعد از ظهرهایی است
که در دیروز جا مانده است ...
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:21  توسط هدیه
|