آمدم چیزی بگویم و بروم ، یک چیز کوچک ...
آمدم
بعد از مدتها ، چیزی بنویسم ، از ته دلم
دلم گرفته
از خیلی چیزها،
آنقدر زیادند که شاید با " همه چیز " اشتباه شوند.
دلم از خودم ، قبل از هر چیز گرفته.
از خودم ، چون احساس از دست دادن آدمها فرایم گرفته است.
دلم، انگار نگران است.
که دور شوم، و یک روز برگردم
و دیگر هیچ کدام نباشند
دور شدنم ...
آمدم
از آدمهایی بنویسم که بی نهایت دوستشان دارم
و بگویم این علاقه ام را.
آدمهایی که می بینمشان،
حرفهایشان را می شنوم ، می خوانم ...
مدتهاست از درونم ، از آن بخش تاریکش که چشم کسی نمی بیند حرف نمی زنم
ـ اصلا دلیلی ندارد از ناگفته ها و دردها گفتن ـ
امروز آمدم بگویم که چقدر هر روز دلم برایشان تنگ می شود.
آمدم بنویسم ، تا شاید جبران شود همه سکوتم
و این اخلاق بی قواره ام
که زار می زند به تن این زندگی.
دوست داشتم همه ی آنها این جملات را می خواندند
دوست داشتم همه شان می شنیدند این دوست داشتنم را.
دلم برای عذرخواهی از همه شان تنگ شده
دوست دارم همه بدانند چقدر معذرت خواهی را دوست دارم،
محکی ست برایم،
که آنقدر بزرگ شده ام
که اشتباهم را ببینم و بفهمم.
می خواهم همه این عذرخواهی ام را بشنوند
اینکه از اشتباهاتم متاسف هستم. از همه شان معذرت بخواهم، به خاطر لحظاتی که کار درست را از غلط تشخیص ندادم و باعث آزارشان شدم ...
شبیه وصیت نامه شد!
اما وصیت نامه نیست، فقط حرفهایی ست که ناگفته مانده بود برای امشبی،
که حالم، نه مثل هر شب است
حرفها ، برای کسانی که دوستشان دارم
و هر روز بی تابشان می شوم،
همه آنها که می بینمشان، و عجیب یادشان می کنم مثل یک دوست ...
آدمها...
آمدم بنویسم هرچند نمی دانستم از چه.
فقط آمدم و باقی قضایا پیش آمد.
احساس کردم چیزی به همه شان بدهکارم
چیزی شبیه قدردانی
از بودنشان
از این همه مدارا و صبر
و شاید،
مثل همیشه فقط از سر خودخواهی آمدم و نوشتم.
تمام!