تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

نوشتن،

  و نوشتن،

  و بی انتها نوشتن

که شاید در میان خط ها گم شوی،

          لا به لای کلماتی که بی محابا نگاشته می شوند

   و با شهامت

     با یأس این لحظه ها می خواهند که مبارزه کنند ...

نوشتن،

       که شاید

       فراموش کنی

    و فراموش شوی

             و بروی ...

نوشتن ، 

       برای گفتن آن حس بازمانده از گذشته های نزدیک و دور

   که آخر هم نگفته می ماند ...

 

مثل میز و صندلی های کلاس اول شده ام ...   

 

[ بی محابا غلط املایی داشت درستش کردم]    

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:55  توسط هدیه  | 

بعد از ۲۱ روز رفتم دانشکده ... فقط چند نفر از اعضای ثابت نبودند که رفته بودند سری (!) به خانواده بزنند

خوب بود ... بعد از چند هفته که دلم لک زده بود برای خل بازی هامون ... و اصلا برای بودنمون هم

برای بالکن ... که این بار چهار نفری رو موزائیک های داغش نشستیم و نه خدماتی ها بودند نه مدیر گروهی که دعوامون کنن و با چشم غره بفرستنمون پایین

برای انجمن ... برای بیکار گشتن ... برای دانشکده ی خودمون ...

صبح رحمانی حین بازکردن در، داشت می گفت اَ اَ اَ هدیه انجمن خال... هنوز ی رو نگفته بود که با یک فقره محسن جعفری مواجه شدیم!!

انگار نه انگار که تابستونه! رسما آخر هفته ها میره به خونواده سر میزنه برمیگرده!!

نمی دونم چرا محمودی از کانون گرم خانواده دل نمی کنه!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:38  توسط هدیه  | 

دل منم تنگ شده... تقریبا ... شده اندازه ی ... یه انگشتدونه!

اما

با وجود اینکه شناگر بدی نیستم

دارم تو این انگشتدونه غرق میشم ...

غرق ...

غرق ِ غرق ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 22:30  توسط هدیه  | 

روز پدر ...

مدتهاست برای پدرم کادویی نمی خرم، خب چون سلیقه اش کمی به خرید های ما نمی خورد! فقط دور هم جمع می شویم. انگار مثلا یکی مون ساکن مریخه یکی مقیم امریکا یکی یک رئیس جمهور پرمشغله، اِ نه! رئیس جمهور نه، فقط یک شخصیت پرمشغله! خلاصه ... جمع می شویم و کیک و شیرینی و چای می خوریم ... و تلاش می کنیم حداقل روز پدر و روزهای تولدش بچه های خوبی باشیم و اسباب نگرانی اش نشویم ... و خب، حداقل کاری که از دستمان بر میاید انجام دهیم : بگوییم که می فهمیم چقدر دوستمان دارد و چقدر برایمان زحمت می کشد ... و چقدر آزارش می دهیم!

روز پدر هم نمی توانیم برایش کاری کنیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 20:52  توسط هدیه  | 

من به روح اعتقاد دارم!

برای همه ی کسانی گفتم که ممکن است در این چند روز و چند هفته این سوال برایشان پیش بیاید!

به هیچ کس هم مربوط نیست چرا این را الان اعلام می کنم ، برای پیش گیری؟ برای جلوگیری از اتلاف وقت؟ برای شمارش فضول ها ؟ یا هر چی!

( این در جواب سوال دیروز تو نیست ها!)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:25  توسط هدیه  | 

امشب بعد از خبر ۲۱ شبکه ی یک برنامه ای داشت ( می خواستم بنویسم برنامه ی جالبی، شک کردم!)

حرفهایی درباره ی بورس، که چقدر رشد کرده ... چقدر!

درباره ی تیراژ کتابها! و تنوع کتابها! و خود کتابها! و کلا این همه رشد!! و بهتر شدن! ( بگذریم از اینکه انتشاراتی ها موظف شده بودند کتابهای قبل از ۸۲ شان را جمع کنند بعد از نمایشگاه ) و این همه حمایت از ناشران! و این همه تولید اندیشه!!

درباره ی اینکه چقدر دانشگاه های ما خوب است و چقدر سطح علمی مان بالاست و چقدر همه جای دنیا، همه مان را قبول دارند!  احتمالا هم اینکه ما در رده بندی، ۵۰۰ هم نیستیم اشتباه تایپی است!    و خب هیچ کداممان هم که دانشگاه های ایران را ندیده ایم! یک قلم دانشگاه تهرانی که ما دیدیم...

اینکه تا پارسال به ایران قدرت منطقه می گفتند اما امسال ابر قدرت منطقه شدیم!

اینکه ایرانی ها هر جایی بخواهند بروند از نظر آقای رئیس جمهور و دولت مشکلی ندارد ... بروند ( مشکل "هرجایی" است و دولتش که ایرانی ها را راه نمیدهد! برای مثال ۳/۲ دولتهای اروپای غربی  از تبعه های ایران و سودان برای ترانزیت هم ویزا می خواهند! و برای دادن ویزا هم به صورت رسمی ۶ هفته زمان لازم است و مصاحبه هم! و تازه این دنگ و فنگ برای ایرانیان مقیم کاناداست! هموطنان مقیم داخل خواب ویزا را ببینند! )

اینکه چقدر سنت های ایرانی فراگیر شده! مثلا نوروز !

اینکه برای هر طرح پیشنهادی کار کارشناسی صورت می گیرد ( اعلام شده بود برای هر طرحی که رئیس جمهور پیشنهاد می کند ۱۰۰ ساعت کار کارشناسی انجام شده. به عبارتی اگه روزی۷ ساعت کار کرده باشند ۲ هفته برای هر طرح! نه، واقعا کارشناسای ریاست جمهوری بر خلاف همه مملکت، کیفیت کارشون خیلی بالاست! )

خلاصه ... خانواده نذاشتند من بقیه ی برنامه رو ببینم. خیلی جدی اعلام کردند اعصابشو ندارم و ممکنه سکته کنم از عصبانیت!

نمیدونم ... وضع ما که خیلی خوبه، مگه تو آفریقا ، اون بدبختای زاغه نشین گرسنه ی محروم از تحصیلات و امکانات رفاهی برق دارند که ما انتظار داریم ساعت ۱۲ تا ۳ بعداز ظهر که میشه تو هوای بیرون پلاستیک آب کرد و روغن جوش آورد برق داشته باشیم که کولر و پنکه ی لعنتی مون کار کنه؟ مگه سال ۱۲۵۰ جد و آبادمون شبها لامپ روشن می کردند که انتظار داریم ساعت ۱۰ شب برق باشه؟

نه، اینجا همه چیز خوبه! فقط ما زیادی پرتوقع شده ایم!

اینکه آدما، به حداقلی از شعورمون احترام بذارند و ۴۰ دقیقه پشت هم دروغ برامون نبافند! انگار نه انگار که ما هم همین جایی که اونا هستند زندگی می کنیم!

امشب فهمیدم واقعا دلم می خواد آقای خاتمی دوره بعد کاندیدا بشه، هرچند ممکنه همه چیز از دست بره ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:19  توسط هدیه  | 

تا حالا دلتون اونقدر تنگ شده که نتونید مشغول هیچ کاری بشید، نتونید آروم بگیرید، نتونید تظاهر کنید که خوبید؟

تا حالا دلتون تنگ شده برای جایی که ازش اومده اید؟ وقتایی که هر کار کنید دلتون تنگ می مونه ، اگه بمونید تنگه، اگه بروید تنگه، اگه بهش فکر کنید تنگه،

     اگه بهش فکر نکنید هم ....

                باز تنگه!

 دلم برای " آرامش" تنگ شده، اینکه "خودم" باشم، با یه مسجد که اسمش هم امنیت میاره برام.  "خودم" باشم ، بین هزار تا آدم دیگه ، که براشون مهم نیست من کی ام ...

"خودم" ، که یه گوشه ، زیر آسمون داغ بشینم ، زانوهامو بغل کنم . به اون چهارگوش سیاه زل بزنم ، و گاهی حتی فراموش کنم التماس کردن واسه ی این زندگی ِ هر روز مثل روز قبل رو.

  "خودم" که تو موج آدمهای رنگ وارنگ ، می چرخم و می چرخم و سرگیجه ای نیست آخر این مستی و چرخیدن...

دلم تنگ شد ، برای " البیتُ بیتک " خوندنهای شبانه ، و " العبدُ عبدک " بودنی که حقیقت پیدا می کرد ...

دلم تنگ شد  برای سنگهایی که داغ بود یا خنک ، سجده کردن به اونها ، معنایش بردگی نبود ...

    دلم تنگ شد ...

 برای آدمهایی ، که نمی شناختمشون ...

    برای خدایی ،

          که عجیب می شناختمش ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:15  توسط هدیه  | 

آمدم چیزی بگویم و بروم ، یک چیز کوچک ...

آمدم

   بعد از مدتها ، چیزی بنویسم ، از ته دلم

 دلم گرفته

از خیلی چیزها،

آنقدر زیادند که شاید با " همه چیز " اشتباه شوند.

دلم از خودم ، قبل از هر چیز گرفته.

    از خودم ، چون احساس از دست دادن آدمها فرایم گرفته است.

دلم، انگار نگران است.

  که دور شوم، و یک روز برگردم

    و دیگر هیچ کدام نباشند

 دور شدنم ...

آمدم

از آدمهایی بنویسم که بی نهایت دوستشان دارم

       و بگویم این علاقه ام را.

  آدمهایی که می بینمشان،

     حرفهایشان را می شنوم ، می خوانم ...

مدتهاست از درونم ، از آن بخش تاریکش که چشم کسی نمی بیند حرف نمی زنم

       ـ اصلا دلیلی ندارد از ناگفته ها و دردها گفتن ـ

امروز آمدم بگویم که چقدر هر روز دلم برایشان تنگ می شود.

    آمدم بنویسم ، تا شاید جبران شود همه سکوتم

           و این اخلاق بی قواره ام

                 که زار می زند به تن این زندگی.

  دوست داشتم همه ی آنها این جملات را می خواندند

  دوست داشتم همه شان می شنیدند این دوست داشتنم را.

    دلم برای عذرخواهی از همه شان تنگ شده

دوست دارم همه بدانند چقدر معذرت خواهی را دوست دارم،

       محکی ست برایم،

     که آنقدر بزرگ شده ام

     که اشتباهم را ببینم و بفهمم.

       می خواهم همه این عذرخواهی ام را بشنوند

اینکه از اشتباهاتم متاسف هستم. از همه شان معذرت بخواهم، به خاطر لحظاتی که کار درست را از غلط تشخیص ندادم و باعث آزارشان شدم ...

شبیه وصیت نامه شد!

    اما وصیت نامه نیست، فقط حرفهایی ست که ناگفته مانده بود برای امشبی،

       که حالم، نه مثل هر شب است

  حرفها ، برای کسانی که دوستشان دارم

             و هر روز بی تابشان می شوم،

          همه آنها که می بینمشان، و عجیب یادشان می کنم مثل یک دوست ...

  آدمها...

     آمدم بنویسم هرچند نمی دانستم از چه.

   فقط آمدم و باقی قضایا پیش آمد.

 احساس کردم چیزی به همه شان بدهکارم

                چیزی شبیه قدردانی

                    از بودنشان

                       از این همه مدارا و صبر

     و شاید،

       مثل همیشه فقط از سر خودخواهی آمدم و نوشتم.

              

                                                             تمام!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:19  توسط هدیه  | 

گاهی نوشتن هیچ دردی رو دوا نمی کنه، ننوشتن هم

***

اشکهایی که در تاریکی روی گونه هایش می ریخت،

و هر از گاهی با انعکاس نور ماشین ها و ساختمانها می درخشید...

 

*پیوست اول: تو عمرم اینقدر خیس نشده بودم، اونم تو رودخونه ، اونم تو درکه و چندین تا اونم دیگه!

*پیوست دوم: الان اوایل نیمه ی دوم بازی روسیه ـ اسپانیاست ( یا اسپانیا ـ روسیه! ) و با بازی نیمه اول زیاد به اسپانیا امیدوار نیستم.

نه! ژاوی گل زد! انگار این نیمه می تونه فرق داشته باشه.  ( یاد ۲۰۰۴ افتادم و تیم یونان! )

*پیوست سوم: فهمیدم احساس آدمایی رو که با انزجار از دستگیری اراذل و اوباش حرف می زدند. من اون برخوردها رو ندیدم.

فقط

مردی رو دیدم

که بی هیچ حرفی

همراه سربازی رفت

که به خودش زحمت نمی داد به هیچ چیز جز یقه ی لباسی که در مشتش بود فکر کنه

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:39  توسط هدیه  | 

روز مادر

امروز که می اومدم خونه خیابونها پر از آدمهایی بود که پاکتهای محتوی کادو حمل می کردند. شیرینی فروشی هایی که دیدم هم جای ورود و حضور و حرکت نداشتند و همچنین گل فروشی ها تا حدی. ( البته کتابفروشی ای که من رفتم خلوت و خوب بود و جز برای خرید کاغذ کادو کسی اونجا کاری نداشت!)

خیلی ها یاد مادراشون افتاده بودند، بعضی ها مثل همیشه بعضی ها بعد از یک سال ...

تو راه ، جلوی در یه خونه که همیشه ازش رد میشم پارچه های مشکی زده بودند و چند تا تاج گل گذاشته بودند با روبانهای مشکی.

درگذشت مادرشون رو تسلیت گفته بودند.

به همین سادگی.

روز مادر ِ بی مادر... نمی دونم، باید خیلی خالی باشه ، و دلگیر

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 21:34  توسط هدیه  | 

روز خوبی نبود.

احساس وحشتناک تنهایی داشتم.

هیچ کس تنهایی ام را پر نمی کرد.   امروز مال من نبود.

شنبه بود، ولی خوب نبود.    از آن روزهایی که احساس آوارگی می کنی، و جایی آرام نمی گیری.

از آن روزهایی که مشکل خودت هستی که هر جا بروی هستی.

از آن روزهایی که ماندن،

     بدترین فعل روز می شود.

  همه هستند، ولی تو نیستی.   چیزی بهانه ات می شود ، و تا آخرش می روی.

از آن روزهای داغ،

     که آرام نیستی ، و هیچ چیز آرامت نمی کند. و اتفاقات کوچک پشت هم آوار این خرابه ات می شوند!

امروز... هیج جا نداشتم.

  اگر به خودم بود، سالها می شد که رفته بودم!

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:54  توسط هدیه 

  نمی دونم چرا آدم وقتی می بینه نمی تونه یه کاری رو درست انجام بده کنار نمیره تا بقیه حداقل خرابکاری هاشو درست کنن!!

حداقل قطعی برقمون تو تیرماه ۲ ساعت در روزه! سالهای پیش حداقل هر روز قطع نمی شد!

هیچ وقت هم اینقدر گرونی نبود!

دارم فکر می کنم شاید بهتر باشه زندگی مادی رو درست کنند و به مافیا کاری نداشته باشند! اگه قبلیا سرمایه های ملی رو می خوردند حداقل مشکلات مردم روز به روز بیشتر نمی شد! کم کم مردم رو به جایی می رسانند که بگن لطفا به ساختارهای خراب و فاسد کاری نداشته باشید تا ما هم از گرسنگی نمیریم!!

[۴ تا حداقل! نگرانم که شاید دارم به حداقل ها راضی میشم! باید مقابله کنم با این حس، از حداقلی فکر کردن متنفرم!]

اخبار جالبی هم شنیدم امروز:

- آقای الهام اعلام کردند هرکس دو واحد ساختمان خالی داره تا ۶ ماه یا اجاره بده یا خانواده اش رو ببرده اونجا. وگرنه دولت خودش تکلیفش رو روشن میکنه!

به این میگن آزادی! ممکنه یه دفعه در حین اسباب کشی برسید به خونه ی جدید و ببینید دولت کسی رو اونجا اسکان داده!!

ـ هلال احمر به ۲۰:۳۰ نامه نوشته که ۲ میلیون عضو فعال داره و می تونه به دولت و مردم برای کنترل گرونی کمک کنه!

البته اشاره ی بیشتری نبوده که چه جوری! وگرنه می شد روی وزارت علوم هم برای کمک حساب کرد. این همه دانشجوی بیکار، و فارغ از تحصیل بیکار داره!

ـ دیه ی زن برابر با دیه ی مرد شد.

 

* پیوست:

وقتی شنبه یک روز مزخرف می شود...

نمی دانم، شاید باید انتظاراتم را از روزهای دیگر کم کنم!

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:53  توسط هدیه  |