حالم از آدمایی که فکر می کنن ناجی بشریت هستند به هم می خوره
و کسایی که خودشونو محور زمین و زمان و خوب و بد میدونن! کار خوب و بد و فکر خوب وبد و هرچیز خوبی و بدی منوط به فهم اوناست! اگه فکر میکنن خوبه، خوبه. و هر لحظه می تونن نظرشونو عوض کنند! ... اصلا مگه بقیه هم می فهمند؟ مگه بقیه به این سطح از شعور که اینا رسیده اند می تونن برسند؟؟ کدوم سطح شعور بماند که اگه واردش بشیم از بیخ میشه منکر شعورشون شد!
حالم از هرچی آدم خود بزرگ بینه به هم می خوره! آدم هرچی هم از خودش مطمئن باشه باید یه جایی فکر کنه اشتباه برایش دور از تصور نیست!
آدما که مرکز ثقل هستی نیستن! و هزار بار شکر که نیستند! الان این جوری اند وای به روزی که همه چیز به اونا وابسته بود!
وااااااااای
یعنی چی که اینقدر از خودت متشکری و مطمئن که به خودت اجازه می دی درباره ی هرچیز اظهار نظر کنی ، شخصیت آدما رو خرد کنی ،
و حتی با فکر و این برنامه وارد ارتباط با دیگران بشی که اینا مشکل دارند و تویی ، تویی که می فهمی، مشکل نداری و قدرتمندی برای درمانشون، و وظیفه ی خودت بدونی که خردشون کنی تا یه چیز جدید بسازی!
توهین آمیزترین و مزخرف ترین بعد آدما رو این دو روز دیدم!
حالم از این زندگی پر از آدمای به درد نخور ِ خودبزرگ بین به هم می خوره!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:9  توسط هدیه
|
دیروز تو راه که میومدم به آدمایی فکر می کردم که تا کمر از ماشین بیرون اومده بودند و پرچم قرمز تکون می دادند و جیغ می کشیدند. یه "پرسپولیسی دو آتیشه " ، قرمز پیدا نکرده بود یه پارچه ی سرخابی گل درشت از پنچره آورده بود بیرون!
حالا خوشحالی ساعت ۷ رو می شه به حساب شادی قهرمانی گذاشت ، ولی وقتی ساعت ۱:۴۰ شب با پرچم و سوت و جیغ ۱۵ بار تو خیابون ما می رن و برمی گردن باید فکر کرد کجای کارمون ایراد داره!؟ انگار که نه ، حتما این بی تفریح بودن ها یه جایی بروز پیدا می کنه و چرا نه فوتبال؟ ( یاد واحد جامعه شناسی اوقات فراغت افتادم! که درست به اندازه ی درس های دیگه مفیده!!)
نمی دونم جاهای دیگه ی دنیا جووناشون به چی دلشون خوشه ، ولی به نظرم این موضوع هم یه کم مسخره است برای دو شب تا صبح تو خیابون با پرچم قرمز جیغ زدن و رقصیدن!
باز هم ... شاید من مشکل دارم که نمی فهمم! و شاید مشکل از منه که هیجان فوتبال فقط ۱۲۰ دقیقه برام ادامه داره و نمی تونم بیشتر از یه حدی به بازیکنا و مربی و داور فحش بدم! و بعد پا می شم می رم دنبال کار و زندگی ام! و دیگه فوق فوقش ، وقتی فوتبال دیگه خیلی مهم میشه افسوس می خورم که چرا اینتر قهرمان شد!!
خلاصه...
فوتبال هم برنامه ی خوبیه! فقط حیف که دیروقت نشون می دن و شادی های قهرمانیش پرسر و صداست!!
*پیوست: می خواستم دیشب بنویسم ، به لطف وزارت نیرو برق نبود!
دیشب فهمیدم مشکل ما درست نفهمیدن مفهوم مهرورزی و عدالت است. مثلا همین برق ، راه رسیدن به عدالت همینه که مثلا ما ۲ شب پشت هم برقمون بره! به این می گن عدالت! وقتی مناطق محروم برق ندارن بقیه هم نداشته باشند!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:8  توسط هدیه
|
نمایشگاه کتاب چیزی حدود ۱۱ ساله که مهمترین ۱۰ روزه ی زندگی منه! البته که این دو سال دارم به این موضوع فکر می کنم که در اهمیت دهه ها تجدید نظر کنم!
نمایشگاه کتاب ... مصلی... انتشارات هایی که از خستگی نمی تونم برم ... آدم های هرزه ای که امسال بیشتر از سالهای پیش به پستم خوردند ... مترویی که از فرط جمعیت یک ایستگاه رو می گذرونه بدون اینکه حتی ۱ نفر بتونه سوار بشه ... تونل رسالتی که در راستای حل مشکل ترافیک چمران پر از ماشین های روشن بی حرکت شده ...
و من که هر چی فکر و تلاش می کنم نمی تونم تغییر محل نمایشگاه ، و این حس نمایشگاهی نبودن رو هضم کنم!
خوشحالم که نمایشگاه امسال تموم شد!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:32  توسط هدیه
|
به نظرم ـ و برای من ـ وقتی یه علاقه یا تمایل تبدیل به وظیفه می شه
حرکتش به سمت نابودی شروع شده
حالا یه درجه بدتر هم هست
اینکه دیگران فکر کنند ( اگه بتونن البته!)، به نظرشون بیاد ، احساس کنند ، تمایل داشته باشند ، یا یه کاری رو وظیفه ی آدم قلمداد کنند!
این دیگه رسما نابودیه!! نابودی اعصاب ، رابطه و اخلاق ِ نیم بند من!
پیوست:
بدمینتون بازی جالبیه ،
و جالب تر هم میشه اگه طرف مقابلت بازی بلد نباشه ، ادعای ۳۰ سال (!) تجربه داشته باشه ، و آخرش هم مشکلاتشو ربط بده به گردن درد ِ ناشی از تصادف یک ماه پیش و کوچیک بودن جای بازی و کج بودن زمین و خرابی توپ و آلودگی هوا و ترافیک تهران و قیمت بالای نفت در بازار جهانی و هر مسئله ی بی ربط دیگه ای!
بهتون پیشنهاد می کنم بدمینتون با آقای همین جوری رو تحت هیچ شرایطی از دست ندید!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:10  توسط هدیه
|
رئیس بودن یا رئیس نبودن؟
جایگاه خدمت (!) کجاست ؟؟
پیوست: نرخ روز نون چقدره؟
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:47  توسط هدیه
|
آقای
همین جوری بستنی شون رو خورده اند ، قوری چایی به دست :
" من از دنیای شما فقط همین چایی و بستنی اش ر دوست دارم"
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:15  توسط هدیه
|
می خوام آرزو های محالمو بنویسم البته هنوز نمی دونم هفت تا یا کمتر یا بیشتر!
:
ـ یکی اینکه یه روز از خونه تا هر جایی که مقصدمه برم ، بدون اینکه هیچ بچه ای رو ببینم که دستفروشی می کنه و اسفند دود می کنه و از این کارها. یه روز مطمئن باشم از اینکه همه ی بچه ها آزاد از قید این زندگی بزرگونه شادند و مشغول بازی و بچگی
ـ یکی دیگه اینکه بتونم روزی ۲ تا کتاب بالای ۴۰۰ صفحه بخونم ، و از بقیه ی کارهای مهمی که دارم ( مثل فیلم دیدن! ) نمونم!
ـ یکی اینکه یادم نره وقتی بچه بودم چی می خواستم از زندگی. یادم نره چی تو فکرم می گذشته و بتونم حرف بچه ها رو بفهمم ( فکر می کنم محاله همه اش رو فهمید و محاله همه اش رو به یاد آورد )
ـ یکی که خیلی مهمه ، اینکه بتونم هر روز با آدمهای جدیدی برخورد کنم که حرفی برای گفتن و درسی برای یاد دادن بهم داشته باشند. و کسانی رو ببینم که همیشه برام مثل روز اول جذاب باشند. و با گذشت حتی سالها ، به اندازه ی روز اول برای شناختنشون هیجان زده بشم.
ـ همه ی زبانهای دنیا رو یاد بگیرم!
ـ شخصیت های زیادی از کتابهای زیادی هستند که دوست داشتم واقعی بودند و این فرصت بهم داده می شد که در کنارشون بودن رو تجربه کنم.
و شخصیت های واقعی و از دست رفته ی زیادی که آرزو می کردم می تونستم ببینمشون. آدمهای بسیار عزیزی هستند که دوست داشتم زنده بودنشون رو تجربه کنم.
ـ حرکت در زمان!
ـ می شد فهمید بچه ها ی زیر دو سال با چه سیستمی فکر می کنند و چه چیزی درباره ی بزرگترایی که براشون شکلک در میارن به نده می اندازدشون
ـ یه روز مدرسه ها فوق العاده برای بچه ها جالب و دوست داشتنی بشن
چند تا آرزوی محال و مهم دیگه هم دارم که فکر می کنم گفتنشون جالب نیست
( ممنون از کسایی که دعوتم کرده بودند. )
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:54  توسط هدیه
|
به فعالین زنان فکر می کردم ( بعضیا بهشون می گن فمنیست ، بعضیا هم می گن فمنیست فرق داره ، نمی دونم )
و کلا به بحث های حقوق زنان.
نمی دونم ، شاید اشتباه می کنم ، ولی به نظرم همین که اینقدر روی زنان و جنسیت تکیه می کنیم هم ناشی از تفاوتی است که خودمون قائلیم و اونقدر درگیرش شده ایم که خودمون هم نمی تونیم فراموشش کنیم
قبل از مواجه شدن با این گروه ، متوجه نبودم چقدر با پسرها متفاوتم! و به همه ، فقط از منظر انسان بودن نگاه می کردم!
نمی دونم نگاه من درست بود ، یا این نگاه که زنان رو جدا کنیم و براشون روز جهانی اختصاص بدهیم.
مسلما منم با افکار تبعیض آمیز احمقانه ای تو جامعه رو به رو شده ام ... و مسلما ترجیح می دم باهام به عنوان یه آدم برخورد بشه نه فردی که به خاطر جنسیتش باید باهاش متفاوت رو به رو شد!
اما به نظرم اشتباه بزرگیه که بخواهیم برای اثبات خودمون به کارهایی دست بزنیم که مردها معمولا انجام می دن فقط به این دلیل که بگیم مردها و زنها فرقی ندارن
فکر می کنم رفع تبعیض ، یعنی اینکه اگه کاری یا چیزی رو دوست داری ، به خاطر جنسیت ازش منع نشی. کاری مخصوص مردها یا زنها به حساب نیاد !
نمی دونم
شاید من به قول خیلی ها هنوز وارد زندگی و بدبختی هاش نشده ام که بفهمم! ( معمولا از این دلیل برای اثبات حرفشون زیاد استفاده می کنند! )
چیزی که فهمیده ام ، اینه که اگه با نگاهی بدون این خط کشی ها با آدمها رو به رو ، و وارد جامعه بشی
تعامل و زندگی واقعا سخته! یا مجبوری مدام توضیح بدی ، یا به شنیدن حرفها عادت کنی
و این وسط ، فمنیست یا غیر فمنیست هیچ فرقی نداره!
پیوست :
این یکی از آرزوهای محال منه ، که " انسان " بودن ، رکن اول ارتباطمون بشه ، نه جنسیت هامون! و بتونم مطمئن باشم از فکرها ، که ابتدای ارتباط به چیزی جز جنسیت هم توجه بشه! و محال تر از اون، به جنسیت توجه نشه!
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:45  توسط هدیه
|
توی بیانیه صادر کردن و نامه نوشتن و اعتراض و این حرفا ،
از یه جایی سرگرمی من شروع می شه
اون جایی که آدما شروع می کنن به عقب نشینی و وا دادن! می شه نشست و تماشا کرد روش های مختلف کنار کشیدن رو !
( به این معنی نیست که این موضوع باعث ترسم می شه ، تا یه حدودی یاد گرفته ام واقع بین باشم ، و دیگه کمتر آزارم می ده . فکر می کنم اصولا آدما نباید منتظر پشتیبانی دیگران باشن اونم تو این وضعیت )
همین!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:17  توسط هدیه
|