بوی بارون میاد ...
وقت رفتنه انگار
بوی بارون میاد ...
وقت رفتنه انگار
اومده بودم چیز دیگه ای بنویسم البته ، ولی نظرم عوض شد
تو آخرین نظر پست قبلی ام " م " چند تا نکته نوشته بود : یکی این که اگر فرضا کسی بگه این حکومت ( که مسلما منظور جمهوری اسلامی ایرانه ) دیکتاتوریه به ولایت فقیه توهین کرده [ به احتمال قریب به یقین و رو اشتباه نوشته اند نه ه رو ] که خب این موضوع می تونه جای بحث داشته باشه .
یکی دیگه این که اگر کسی به حکومت توهین کرد - با ولایت فقیه مساوی بگیریم یا نه - خائن است و وطن فروش.
دوست عزیز یا غیر عزیز ( دوستی دو طرفه است و شاید شما دوست خطاب شدن از طرف من رو نپسندید که احتمالا همین طور است! ) ،
خیانت به چی؟ خیانت به وطن ؟ وطن فروشی ؟ به کی ؟؟
نقد یا حتی مخالفت با یک حکومت به معنی وطن فروشی نیست! اگه این طور باشه همه ی اونایی که انقلاب کردند وطن فروشند! و جرمشون خیلی بیشتر از منتقدین امروزه چون اونا یک رژیم رو سرنگون کردند!!
حال اینکه شما ، من و شاید خیلی های دیگه فکر کنیم اونا به خاطر علاقه به کشورشون و بهتر شدن وضع انقلاب کردند! ( اگه درباره ی شما اشتباه می کنم ببخشید! و حتما بهم بگید که فرض اشتباهم برای بحث رو تصحیح کنم!)
یکی از مسائل منم همین چیزی است بر سر آرمانهای اون شهدایی اومده که شما فکر می کنید بیشتر از همه ی " دیگران " می شناسیدشون!
خواهر یا برادر من! برو بیشتر فکر کن و به مطالعه بپرداز ، شاید یادت بیاد که این هشت سال دفاع ، برای آسایش بود و زندگی بهتر! برای اینکه بچه های نسل من ، و بچه های فردای اون شهدا ، رشد کنند ، به بالندگی برسند ، انتخاب کنند و کشورشون رو به پیشرفت برسونن! نه برای اینکه با دروغ بزرگ بشن ، ساده زیستن رو توی ندونستن معنی جکوزی بشناسند ، نماز خوندن رو به رخشون بکشند ، اسلام رو براشون خلاصه کنند در رنگ روشن نپوشیدن و این مزخرفات! و اگر این مقدار تورم آسایشه ، پس حتما ماییم که پرتوقع شده ایم!
اون شهیدی که تو اینقدر مطمئن از آرمانش حرف می زنی کارهای مهم تری از "نشنیدن حرف حق " داشت! کاش یک بار از خودت بپرسی دلیل عزیز شدن امام موسی صدرتون بین اون همه غیر هم مذهبی هایش چی بود؟؟ کاش یه بار مراجعه کنی به خاطراتی که از امام خمینی مونده درباره ی برخورد با منتقدینش ( امام خمینی تا اونجا که من شنیده ام مخالف ولایت فقیه نبود. اگر اشتباه می کنم لطفا گوشزد کنید!)
نگران پاک شدن امثال ما نباش ، نگران این باش که همه ممکنه اشتباه کنند ، نگران معصوم نبودنمون باش ، و یادت باشه تو هم مثل مایی!
ولی فقیه هم ، صرف نظر از اینکه امروز کیست و دیروز چه کسی بوده و فردا کی خواهد بود ...
معصوم نیست!
رئیس جمهور مردمی هم ،
هرچقدر هم که مردمی باشد
معصوم نیست!
خاتمی هم مردمی بود و نمی توانی این را انکار کنی و حال اینکه هزار عیب و اشتباه برایش طرح می کنید
بنی صدر هم به رای مردم انتخاب شد.
اگر چشم به روی واقعیت بستن مسئله است
که خب ، شما را به خیر و ما را به سلامت!
شهیدی هم که می گویی و ادعای آرمانش را داری ... خدا بیامرزد ، روحش حتما شاد است.
ناهار و سرویس همه ی کارکنان دولت از برنامه ادارات حذف شد!
شاید به خودشون افتخار می کنن واسه همچین تصمیمی ، که این همه سال هیچ کدوم از دولتهای قبلی عقلشون بهش نرسیده بود!!
توی راه از آن خل بازی های همیشه مان خبری نیست ، ولی خب ، همین هم غنیمت است!
***
در راه برگشت رنگها را تقسیم می کردیم : سلطنتی ، معمولی ...
این هم یک سرگرمی سالم و بی خطر و چندین " بی ... " دیگر . که البته باید در محیط باشی که بی مزه نباشد برایت!!
***
بودن آدمها ... نبودن آدمها ... خود آدمها ... بودن یا نبودن ...
اینها واقعا مسئله است؟
بهار
چه حال خوبي دارد اگر بد نباشي
و اگر حال داشته باشي بروي تو حياط و راه بروي و راه بروي و راه بروي
و همه ي قند اضافي اين كالبد رنجور را بسوزاني و برساني اش به ۱۲۰!
و خيال همه را راحت كني كه حالت خوب است
حتي اگر گوشهايت از يخ كردن زياد كبود شود
بهار امشب
ااايييي
حال خوبي دارد انگار!
Does it make poors happy if we give them all we have, our all properties?
I dont think so!
But what can do this??
وقتی پیش ما هستند ، آدمها می آیند و می روند. زندگی جریانش تند می شود ، پر از گفتگو ، پر از بازخوانی خاطرات ، پر از گذشته ، پر از آدمهایی که هنوز زنده اند اگرچه نیستند ، پر از کودکی ما ، و پر از ما ، که باز بچه می شویم
وقتی پیش ما هستند یادمان می آید که هستیم
کاش این همه ی هزاران ای کاشم ممکن بود!
شاید فکر از دست دادن بعضی آدما... آخرش دیوونه ام می کنه!
گاهی طاقت دیدن مریضی بعضی آدما
اونقدر برام سخت می شه
که حتی نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و پیششون اشکهامو کنترل کنم
گاهی وقتا ، از فکر اینکه یه روز می رسه که دیگه نباشه ...
نمی دونم شما هم این جوری می شین یا نه
نمی دونم شما چقدر ...
من ...
حتی نمی تونم احساسمو در این باره شرح بدم
نوشتن بعضی پستها واقعا احمقانه است ، مثل این یکی
ولی همیشه نمی شه جلوی کارهای احمقانه رو گرفت!
هر ۱۸ ثانیه دو بار رنگش عوض می شود!

البته نمی دونم چرا آدم باید نوشته باشه خوشحاله ، یا ناراحت نیست ، یا حتما با صدای بلند اعلام کنه وای چه زندگی خوبی!
یا حتما باید از انتخابات نوشت ، یا اگه نمی نویسی ، حتما باید از عید بگی ، یا اگه از عید هم نمی گی ، حداقل عیدت یه مدل دیگه نباشه!
من بوی دود رو می فهمم ، حرفی درباره ی انتخابات ندارم ، وقتی حرفی ندارم ساکت می شم و وظیفه ی ملی و دینی و وجدانی ام هم نیست که بنویسم!
هنوز نمی دونم چرا باید مثل همه حرف بزنی ، مثل همه بنویسی ، یا حتی در شرایطی که سکوت بهترین گزینه است عرصه رو از وجود گرانبهات خالی نذاری!
من هنوز نمی تونم بفهمم اگه سال جدید رو به هم تبریک می گیم ، چرا اصرار داریم همه چی مثل قبل باشه!
عید امسال یه مدل دیگه است ، من هم تصمیم ندارم دنبال یه ساختمون خیلی بلند یا یه کم بلند یا هرجور دیگه ای واسه پرت کردن خودم بگردم! حتی به پیشنهاد شما دوست عزیز!