کلاس نظریه های دکتر کچوئیان ، به بحث سیاسی کشیده شد ، تمام یک ساعت و نیمش
فهمیدیم اون چند میلیونی که تو راهپیمایی شرکت نکردند ، و تو برنامه های این تیپی حضور پیدا نمی کنند ، افرادی هستند که تاریخ ساز نخواهند بود (!!)
چون هیج جا نمودی پیدا نمی کنند! و این اصلا هم مربوط به این نیست که پایگاه های قانونی شون رو ازشون گرفته اند! و مخالفین نمی تونند هیچ برنامه ی جمعی داشته باشند!
و هر چی خواستم به یادش بیارم اینا همون مردمی هستند که ۵۰ سال حکومت پهلوی رو ساکت بودند و ۵۷ انقلاب کردند پس می تونند یه ۵۰ سال دیگه هم صبر کنند برایش غیر قابل قبول بود!
و کلی درباره ی نظریه ی براندازی بحث کردیم! و به نظرشون آدمهایی که رد صلاحیت می شن شایستگی شون همینه، چون هیچ سیستمی تحمل مخالفش رو نداره. البته مشکل این نبود ، مسئله این بود که مخالفین رو با چارچوب خارج از " جمهوری " " اسلامی " بودن تعریف می کنند. خیلی محکم می گفت اسلام! و کلی خنده بود! و باز هم نمی شد براس توضیح داد که خب این انقلاب نتیجه ی عمل اکثر مردم بوده پس حق خودشون می دونن که درباره اش نظر بدهند ( البته خب بقیه اظهارنظر رو حق اونها نمی دونن ! )
و اصلا از این هم که بگذریم ، اصلا معنی جمهوری چیه؟
کسایی که نمی تونن درباره ی وضع خودشون نظر بدهند و هیچ حقی هم برای انتخاب نماینده ، نه حتی کسی که کاملا باهاش موافقن ، کسی که ۵۰ درصد مورد نظره ، ندارند ، با چه سیستمی عضو یک کشور حساب می شن؟؟
و جواب سوال یکی از بچه ها این بود که اگر خواستیم، مثلا نظرمونو به عنوان ملت (!) با آقای خامنه ای در میون بذاریم می تونیم براش نامه بنویسیم! ( و اگر برای شما راحت تره می تونید چاپار بفرستید ، کبوتر ، تلگراف ، یا به موبایلش sms بزنید! )
و از ذهنتون بیرون کنید همه ی حرفهایی که امام ۱۲ بهمن ۵۷ تو بهشت زهرا زد!
برای دوستان عزیزی که مخالف انقلاب بودند ، با کارهای امام مستقیم مخالفت می کردند ، و تا وقتی هم که زنده بود هیچ اثری ازشون نبود و بعد یه دفعه انقلابی شدند و مدعی مبازرات و نقش تاثیر گذار و... ـ هرچی نبودن! ـ امکان تغییر و بازگشت و شرکت تو بازی وجود دارد، اما اونایی که بودند و الانم هستند هیچ دلیلی ندارد که حرفشونو بزنند!
خلاصه خیلی خوش گذشت!
نتیجه ای که گرفتم : سفسفطه بزرگترین یاور کسانی است که می خواهند فقط حرف خودشونو بشنوند!
روح فیلسوف بزرگ شاد!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:3  توسط هدیه
|
دلم برای نامه نوشتن تنگ شده ، از اون نامه های قدیمی مون.
اون نامه هایی که دیدنشون صبر برای خوندن رو ازمون می گرفت
آخ! دلم لک زده برای نامه
برای تو
برای گذشته
برای تک تک آدم های گذشته ...
دارم دیونه می شم! یه روز ازشون متنفرم یه روز دلتنگشون
دیشب ، دلم می خواست برای همه ی اونایی که یه روز می شناختم نامه بنویسم
دیشب دلم برات لک زده بود ،
می دونم... همه چیز رو می دونم ... سکوت ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:56  توسط هدیه
|
بعضی از آدما واقعا خوشحالند! یا نمی فهمند یا خودشون به نفهمی می زنن ( که البته در عمل تفاوت چندانی نداره!)
امشب دفاع گل سرخی رو می دیدم ، و البته از افاضات جناب رحیم پور هم بی نسیب نموندم!
به نکات جالبی اشاره کرد که هزار سال هم دفاعیه رو می دیدم خودم نمی تونستم بفهمم.
یکی اش اینکه یه ملحد ، نمی تونه فداکاری کنه ، و نمی تونه بفهمه چرا باید برای دیگران از چیزی بگذره (!!)
ولی همچین برنامه هایی (رحیم پور و امثالهم ) یه جنبه آموزشی داره : درباره ی چیزیایی که اینقدر ازشون پرتیم بهتره سکوت کنیم ، تا هزار بار زبونم لال ، کسی به شنیدنمون ، یاد ازغدی نیفته!
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:19  توسط هدیه
|
بعضی وقتها دست ثانیه شمار گلویم را می گیرد و دقیقه شمار تشویقش می کند ، و ساعت شمار آنقدر تنبل و چاق است و کمی هم کند ذهن ، که تا بیاید بفهمد و تصمیم بگیرد و حرکت کند ، من خفه شده ام !
نمی دانم چرا ساعت شمار مامور قتل نشد و ثانیه شمار سوپرمن!؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:4  توسط هدیه
|
برای لحظه ای ، دلم خواست بگذارم کلمات بتراوند و خودکار آنها را بنویسد ، و من ، فقط محو حرکت خودکار شوم ، و ظاهر حرفها که چطور بر کاغذ می لغزند و صدایشان ، که چطور هم وزن سکوت تاب می خورد و سرسره بازی می کند و الاکلنگ سوار می شود
و دست آخر هم معتاد از پارک بیرون می آید !
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:1  توسط هدیه
|
تعطیلات ،
واقعا می تونه به درد بخور باشه
برای اینکه از ۱۲ تا صبح کتاب بخونی ( اگه وزارت نیروی عزیز ِ دولت عزیزتر بذاره! )
و از ظهر تا شب فیلم ببینی
و همه ی فعالیت های غیردرسی زمان امتحانات رو
بی عذاب وجدان
ادامه بدهی!!
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 21:19  توسط هدیه
|
دلم برای استراحت تنگ شده!
انگار آدم های بی خیال از همه بیشتر خسته می شن
دوست دارم یه هفته پشت سر هم ، هر روز ، احساس کنم هیچ کار عقب افتاده ای ندارم
و روزی یه کتاب انتخاب کنم ، تو آفتاب دراز بکشم و محو شخصیت هایش بشم ، حتی اون بی حادثه ترین شخصیت
مدتیه تحمل آدم های بی حادثه هم برام آسون شده!
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 19:24  توسط هدیه
|