تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

دلم برای نوشتن تنگ شده ، اما سخت است.

 برای بودن هم دلتنگم.

کاش کسی ، لحظه ای ، مرا رها می کرد.

 

شب چله ... دوست داشتم او هم بود در این جمع که دوستشان دارم.

 

چقدر ترسیدن از فکرهای دیگران ترسناک است!

 

نوشتن ... آزاد گذاشتن ذهن و قلم ...

     آزاد گذاشتن خود ، که نمی دانم در بند چیست!

 

من این روزها ، نمی دانم چه می شوم.

نمی فهمم.

نمی توانم.

نمی بینم.

نمی شنوم.

نمی گویم.

نمی دانم چگونه می گذرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 22:10  توسط هدیه  |