دلم برای نوشتن تنگ شده ، اما سخت است.
برای بودن هم دلتنگم.
کاش کسی ، لحظه ای ، مرا رها می کرد.
شب چله ... دوست داشتم او هم بود در این جمع که دوستشان دارم.
چقدر ترسیدن از فکرهای دیگران ترسناک است!
نوشتن ... آزاد گذاشتن ذهن و قلم ...
آزاد گذاشتن خود ، که نمی دانم در بند چیست!
من این روزها ، نمی دانم چه می شوم.
نمی فهمم.
نمی توانم.
نمی بینم.
نمی شنوم.
نمی گویم.
نمی دانم چگونه می گذرم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 22:10  توسط هدیه
|
