تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

خسته ام.

     به اندازه ي تمام اين دقايق دويدن ،

              و ساعتهاي پرسه زدن

    به اندازه ي تمام اين روزهاي بيداري خسته ام

من براي تمام لبخندهاي اين سالها دلتنگم ،

                                 و بيشتر از همه شان گرفته

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 17:58  توسط هدیه  | 

یک روز گسیختم ، و یک روز پیوند خوردم.

یک روز رفتم ، و یک روز برگشتم.

یک روز فکر کردم  رفتن و آمدن برای چه؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 20:34  توسط هدیه  | 

براي وقت كشي دير شده

اگه كمي صبر كني ...

 مطمئن باش خودش به زودي مي ميره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 23:8  توسط هدیه  | 

زندگي ما !

الگوي كالي كه قاطعانه به خورد همه مي دهيم!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 0:33  توسط هدیه  | 

من ، نیستم .
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 23:49  توسط هدیه  | 

خوابیدن رو کاناپه، میون یه مشت خرت و پرت و صبح زود بیدار شدن و یه جای آروم و دور از سر و صدای بنایی پیدا کردن...

تخت ندارم ، اتاق هم ـ جوری که واجد شرایط زندگی باشه ـ ندارم. وسایل فوق ضروری رو ریختم تو یه کیف و از این طرف به اون طرف می کشمشون.

امروز صبح ، به صورت ناگهانی و « خودجوش » مسیر بنایی از حمام به به طرف اتاق من عوض شد! کتابخونه و تخت و میز و چند مورد دیگه (!) رو کشیدند وسط اتاق. فرش رو به یک روش ابتکاری به صورت ۵ ضلعی تا کردند و در اولین فضایی که دیدند گذاشتنذ ( دقیقا وسط اتاق!)

برای پیدا کردن یه کتاب، لباس یا هر چیز دیگه باید یه راه برای رفتن پیدا کنم ، یه سانت و نیم خاک رو کنار بزنم و بعد ببینم در لحظه ی آخر شیء مورد نظر رو جای دیگه ای گذاشته ام !

اگر کسی باهام کار داشت ... همین گوشه کنارا ، بین این اسباب اثاثیه دارم خاک می خورم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 21:16  توسط هدیه  | 

دلم می خواست بخوابم. بخوابم و بیدار شوم و ببینم وقت انتخاب کردنم گذشته. وکسی ـ چه فرقی دارد کی ـ برایم انتخاب کرده .

 

آخر سر ، خوابم نبرد و وقتم تمام نشد و خودم انتخاب کردم!

نه حرف می ماند و نه حدیثی!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 16:9  توسط هدیه  | 

اردو!!

دانشکده ، اتوبوس ، قمصر ، سالاد الویه ، اتوبوس ، ابیانه ، جوجه کباب ، اتوبوس ، آکواریوم ، علی علی ، تهران ...

چقدر می تونه به آدم خوش بگذره ، و چقدر آدم می تونه زندگی رو کوفت خودشو بقیه بکنه!!

پیوست:

* شام رو دخترا درست کردن : سالاد الویه برای ۵۰ نفر! ۲ سانس آدم کار کرد و از ساعت ۵/۲ تا ۹:۲۰ طول کشید! اونهم همه اش تو آشپزخونه!

* ناهار روز بعد رو پسرا وسط دشت درست کردن : جوجه کباب! بشقاب نداشتیم و همین طور قاشق و چنگال و مهم تر از همه جای درستی برای نشستن!

* آکواریوم « فیلمی متفاوت از ایرج قادری » بود که ما هیچ کدوم واقعا دلمون نمی خواست ببینیم اما برای اینکه تو اتوبوس بذارنش ،و برای اینکه خیلی دلمون می خواست شلوغ ( دیونه بازی ) کنیم هر چی شعار انقلابی با ربط و بی ربط بلد بودیم دادیم! ( گروه مقابل خواستار « دختر ایرونی » بود که من شخصا ندیده بودم!!! )

* « علی علی » یه بازی جذابه (!) که وقتی تو خونه روش رو گفتم مامانم گفت اینا واقعا ۲۰ سالشونه!

 

واقعا خودمونیم که رنگ زندگی خودمونو انتخاب می کنیم. تو مسافرت گاهی کار تو آشپزخونه هم خاطره انگیز می شه!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 21:17  توسط هدیه  | 

زود می شود نزدیک شد در سفر.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 20:54  توسط هدیه  | 

اگر می نویسم فقط برای توست که صدایم سکوت بیابان تنهایی ات را بشکند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 15:57  توسط هدیه  | 

این همه خانه ای که از اینجا پیداست ... دوست دارم خیال ببافم درباره ی ساکنین شان .

آدمهایی که ـ مثل من ـ خیلی چیزها غمگینشان می کند اما می توانند تلاش کنند گاهی بی دلیل شاد باشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 15:36  توسط هدیه  |