به اندازه ي تمام اين دقايق دويدن ،
و ساعتهاي پرسه زدن
به اندازه ي تمام اين روزهاي بيداري خسته ام
من براي تمام لبخندهاي اين سالها دلتنگم ،
و بيشتر از همه شان گرفته
به اندازه ي تمام اين دقايق دويدن ،
و ساعتهاي پرسه زدن
به اندازه ي تمام اين روزهاي بيداري خسته ام
من براي تمام لبخندهاي اين سالها دلتنگم ،
و بيشتر از همه شان گرفته
یک روز رفتم ، و یک روز برگشتم.
یک روز فکر کردم رفتن و آمدن برای چه؟
اگه كمي صبر كني ...
مطمئن باش خودش به زودي مي ميره
الگوي كالي كه قاطعانه به خورد همه مي دهيم!!
تخت ندارم ، اتاق هم ـ جوری که واجد شرایط زندگی باشه ـ ندارم. وسایل فوق ضروری رو ریختم تو یه کیف و از این طرف به اون طرف می کشمشون.
امروز صبح ، به صورت ناگهانی و « خودجوش » مسیر بنایی از حمام به به طرف اتاق من عوض شد! کتابخونه و تخت و میز و چند مورد دیگه (!) رو کشیدند وسط اتاق. فرش رو به یک روش ابتکاری به صورت ۵ ضلعی تا کردند و در اولین فضایی که دیدند گذاشتنذ ( دقیقا وسط اتاق!)
برای پیدا کردن یه کتاب، لباس یا هر چیز دیگه باید یه راه برای رفتن پیدا کنم ، یه سانت و نیم خاک رو کنار بزنم و بعد ببینم در لحظه ی آخر شیء مورد نظر رو جای دیگه ای گذاشته ام !
اگر کسی باهام کار داشت ... همین گوشه کنارا ، بین این اسباب اثاثیه دارم خاک می خورم!
آخر سر ، خوابم نبرد و وقتم تمام نشد و خودم انتخاب کردم!
نه حرف می ماند و نه حدیثی!
چقدر می تونه به آدم خوش بگذره ، و چقدر آدم می تونه زندگی رو کوفت خودشو بقیه بکنه!!
پیوست:
* شام رو دخترا درست کردن : سالاد الویه برای ۵۰ نفر! ۲ سانس آدم کار کرد و از ساعت ۵/۲ تا ۹:۲۰ طول کشید! اونهم همه اش تو آشپزخونه!
* ناهار روز بعد رو پسرا وسط دشت درست کردن : جوجه کباب! بشقاب نداشتیم و همین طور قاشق و چنگال و مهم تر از همه جای درستی برای نشستن!
* آکواریوم « فیلمی متفاوت از ایرج قادری » بود که ما هیچ کدوم واقعا دلمون نمی خواست ببینیم اما برای اینکه تو اتوبوس بذارنش ،و برای اینکه خیلی دلمون می خواست شلوغ ( دیونه بازی ) کنیم هر چی شعار انقلابی با ربط و بی ربط بلد بودیم دادیم! ( گروه مقابل خواستار « دختر ایرونی » بود که من شخصا ندیده بودم!!! )
* « علی علی » یه بازی جذابه (!) که وقتی تو خونه روش رو گفتم مامانم گفت اینا واقعا ۲۰ سالشونه!
واقعا خودمونیم که رنگ زندگی خودمونو انتخاب می کنیم. تو مسافرت گاهی کار تو آشپزخونه هم خاطره انگیز می شه!
آدمهایی که ـ مثل من ـ خیلی چیزها غمگینشان می کند اما می توانند تلاش کنند گاهی بی دلیل شاد باشند.