تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

خستگی از پاهایم شروع می شود و بالا می رود. و پخش می شود و حتی به تک تک انگشتهای دستم هم می رسد!

انگار ماههاست ایستاده ام !       خنده اش می گیرد آدم از این همه سرخوشی!

 

ظهر که هیچ اتفاقی مفیدی نمی افتاد و فقط error بود و cannot be displayed بیشتر خنده ام می گرفت!

تو هم می توانی به من بخندی!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:58  توسط هدیه  | 

شاید برای فرار از کارهای دیگر است که به نوشتن روی آورده ام .

دلم یک آهنگ می خواهد ، با همه ی آنهایی که تا به حال شنیده ام فرق داشته باشد.

به هیچ کدام از قبلی ها نمی توانم فکر کنم.   یک کم جوابگو نیستند!

جمله هایی که پشت هم می آیند هیچ ربطی به هم ندارند ، و اساسا من هم ربطی به اینها ندارم . فقط می خواهم بنویسم تا هر چه در وجودم پنهان شده ، حتی آنها که زمان ته نشین کرده هم بیرون بیاید .

می خواهم به همه فرصت بروز و بیان بدهم شاید چیز جدیدی بیابم.می خواهم از چیزی مطمئن شوم. نمی دانم چی البته !

شاید می خواهم این خطوط و این خودکار را اهلی کنم.   شاید دلم برای گل سرخم تنگ شده.

وقتی حرفی نمی ماند چه فضای دردناکی می شود !

من هم باید کاری برای سرگرم کردن خودم پیدا کنم ، و خودم را غرق کنم در چیزی که مرا دور کند .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:56  توسط هدیه  | 

این روزها برایم سختند. نمی دانم چرا ، ولی درگیرند.   نمی دانم با چی .   با خودم ، من ، با محیط ، با دیگران ...

نمی دانم چرا گاهی غمگین می شوند .

... گاهی می روم این هفته ها .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:46  توسط هدیه  | 

بشکن این سکوت را ... هر طور ... تنها سکوت را بشکن ...

حتی به زمزمه ی ترانه ای ...

have you ever been in love

you can touch the moon light...

have you ever felt this way? ...

نه ، هیچ وقت!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:48  توسط هدیه  | 

بودن ، نبودن ، بودن ، نبودن ، بودن ، نبودن ، بودن ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:55  توسط هدیه  | 

وقتی روی آن سنگ تراش خورده ی بزرگ دراز کشیدم ستاره ای در آسمان نبود ، ابر بود و ابر فقط.

سردی سنگ عجیب بود ، گرم می کرد روحم را.

        و وقتی قطره های باران روی پیشانی و گونه هایم افتاد،همه چیز کامل شد.

    انگار بین ابرها دراز کشیده بودم ...

                 عجیب است احساس یک تکه ابر بودن!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:28  توسط هدیه  | 

رفتم و رفتم و جایی رسیدم که هیچ کس نبود.    همان جا که آغاز همه قصه هاست ، زیر گنبد کبود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:22  توسط هدیه  | 

رنگها ... هر کس مرا رنگی می بیند : تو ارغوانی و صورتی ـ یا چه فرقی می کند ، صورتی و ارغوانی ـ دیگری صورتیو سیاه ، یکی آبی و صورتی و ارغوانی ، یکی نارنجی ، و یکی ... " خود خود رنگین کمان "

نمی دانم چه رنگی دارم.    شاید خودم کوررنگ شده ام !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 22:13  توسط هدیه  | 

خواب و خستگی و بیماری ...

            و عقربه های ساعت بزرگ روی دیوار ...

    همه شب به خیر می گویند انگار !

                       ـ شب و روز خوش!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:25  توسط هدیه  | 

کاش کسی مرا از خواب بیدار کند ، از این کابوس ِ مدام ِ افتادن.

انگار مرا از آن جایی که برج میلاد اندازه ی چوب کبریت است پایین می اندازند. و من ، نمی دانم چرا به زمین نمی رسم و این لحظات نا شناخته ی پیش از متلاشی شدن ساعتها گریبانگیرم می ماند.

کسی مرا از خواب بیدار کند !   توانم تمام می شود از این ندانستن و نتوانستن.

    سقوط ...

مثل «کایوت» شده ام که دویده و از نفس افتاده و نمی دانسته زمینی برای نگه داشتنش نیست !

کسی مرا ناگهان رها کرد ...و فکری مرا ناگهان اسیر ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:6  توسط هدیه  | 

مرا دریاب ... و از اینجا ببر ...

  به دورترین جایی که می توان رفت ...

  من لبخند را جایی گذاشتم و فراموش کردم کجا ، و رفتم  و یکی « عاریه » گرفتم

من ، گم شدم در میان صندلی های بی پایه ی سالن تئاتر ،

  مرا دریاب ...

    من ، همه چیز را پشت سر گذاشتم و رفتم ...  و گم شدم

           و کسی نبود که مرا پیدا کند   و چمدانم را

                  که نمی دانم از کی خالی مانده بود

  من ، تمام شدم در « گردش ایام ... »

 ( ۱۴:۳۶ )

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:16  توسط هدیه  | 

من ، درون خودم غرق می شوم.

روحم جدا می شود و می رود جایی که تنها ، در میان تمام این دسته ها و بسته ها قدم بردارد.

روحم ، گوشه ی دنجی می یابد ، پاهایش را دراز می کند ، سرش را تکیه می دهد و فکر می کند به دلیل فکر نکردنش به چیزهایی که دیگران فکر می کنند.

روحم بلند می شود و می رود میان دیگران ، گوشهایش را تیز می کند و با تمام قدرت هیاهویشان را نمی شنود.

روحم همین طور بلند می شود... بلند ، از اینجا تا دورترین ستاره ای که هرگز نتوانسته ببیند.

وقتی نرسید ، ندیده ها را می شنود و شنیده ها را نگفته می گذارد و می رود.

و در کنار عبور می نشیند و تا آخرین قطره ی فکر را به زمین می ریزد

                                              و غرق می شود در اندیشه ی گذشتن

(۵/۲/۸۶ - ۲۳:۳۵)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 22:36  توسط هدیه  | 

روی آینه ، همان جایی که اگر نزدیک بایستم چشمهایم قرار می گیرند ، نوشته ام « به یاد بیاور »   و هر بار یادم می آید.

و من ، دیگر تب ندارم.      تمام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 13:30  توسط هدیه  | 

موهایم را باز می کنم و سرم را روی بالش می گذارم.

موهایم هنوز خیس است

بوی آلو ورا مشامم را نوازش می کند ... بوی دشت ، گلهای صحرایی ، دویدن و باد ، که می وزد و موهای تو و بادبادکت را با خود می برد...

شاید این نشانه های گذشته است که در زندگی مدرن ، آدمها را از خود بی خود می کند و به جنون می کشاند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 13:24  توسط هدیه  | 

روزی دیگر گذشت...

این اواخر ، روزها به اندازه ساعتها شده اند ،

    و ساعتها ، نه مانند دقایق  که ثانیه هایی بیش نیستند!

و من ،

    مانند پر کاهی معلق در میان ماشین های بزرگراهم

  

      این روزها هیچ کاری پر خطرتر از گذشتن از یک بزرگراه نیست!

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:25  توسط هدیه  |