انگار ماههاست ایستاده ام ! خنده اش می گیرد آدم از این همه سرخوشی!
ظهر که هیچ اتفاقی مفیدی نمی افتاد و فقط error بود و cannot be displayed بیشتر خنده ام می گرفت!
تو هم می توانی به من بخندی!
انگار ماههاست ایستاده ام ! خنده اش می گیرد آدم از این همه سرخوشی!
ظهر که هیچ اتفاقی مفیدی نمی افتاد و فقط error بود و cannot be displayed بیشتر خنده ام می گرفت!
تو هم می توانی به من بخندی!
دلم یک آهنگ می خواهد ، با همه ی آنهایی که تا به حال شنیده ام فرق داشته باشد.
به هیچ کدام از قبلی ها نمی توانم فکر کنم. یک کم جوابگو نیستند!
جمله هایی که پشت هم می آیند هیچ ربطی به هم ندارند ، و اساسا من هم ربطی به اینها ندارم . فقط می خواهم بنویسم تا هر چه در وجودم پنهان شده ، حتی آنها که زمان ته نشین کرده هم بیرون بیاید .
می خواهم به همه فرصت بروز و بیان بدهم شاید چیز جدیدی بیابم.می خواهم از چیزی مطمئن شوم. نمی دانم چی البته !
شاید می خواهم این خطوط و این خودکار را اهلی کنم. شاید دلم برای گل سرخم تنگ شده.
وقتی حرفی نمی ماند چه فضای دردناکی می شود !
من هم باید کاری برای سرگرم کردن خودم پیدا کنم ، و خودم را غرق کنم در چیزی که مرا دور کند .
نمی دانم چرا گاهی غمگین می شوند .
... گاهی می روم این هفته ها .
حتی به زمزمه ی ترانه ای ...
have you ever been in love
you can touch the moon light...
have you ever felt this way? ...
نه ، هیچ وقت!
سردی سنگ عجیب بود ، گرم می کرد روحم را.
و وقتی قطره های باران روی پیشانی و گونه هایم افتاد،همه چیز کامل شد.
انگار بین ابرها دراز کشیده بودم ...
عجیب است احساس یک تکه ابر بودن!
نمی دانم چه رنگی دارم. شاید خودم کوررنگ شده ام !
و عقربه های ساعت بزرگ روی دیوار ...
همه شب به خیر می گویند انگار !
ـ شب و روز خوش!
انگار مرا از آن جایی که برج میلاد اندازه ی چوب کبریت است پایین می اندازند. و من ، نمی دانم چرا به زمین نمی رسم و این لحظات نا شناخته ی پیش از متلاشی شدن ساعتها گریبانگیرم می ماند.
کسی مرا از خواب بیدار کند ! توانم تمام می شود از این ندانستن و نتوانستن.
سقوط ...
مثل «کایوت» شده ام که دویده و از نفس افتاده و نمی دانسته زمینی برای نگه داشتنش نیست !
کسی مرا ناگهان رها کرد ...و فکری مرا ناگهان اسیر ...
به دورترین جایی که می توان رفت ...
من لبخند را جایی گذاشتم و فراموش کردم کجا ، و رفتم و یکی « عاریه » گرفتم
من ، گم شدم در میان صندلی های بی پایه ی سالن تئاتر ،
مرا دریاب ...
من ، همه چیز را پشت سر گذاشتم و رفتم ... و گم شدم
و کسی نبود که مرا پیدا کند و چمدانم را
که نمی دانم از کی خالی مانده بود
من ، تمام شدم در « گردش ایام ... »
( ۱۴:۳۶ )
روحم جدا می شود و می رود جایی که تنها ، در میان تمام این دسته ها و بسته ها قدم بردارد.
روحم ، گوشه ی دنجی می یابد ، پاهایش را دراز می کند ، سرش را تکیه می دهد و فکر می کند به دلیل فکر نکردنش به چیزهایی که دیگران فکر می کنند.
روحم بلند می شود و می رود میان دیگران ، گوشهایش را تیز می کند و با تمام قدرت هیاهویشان را نمی شنود.
روحم همین طور بلند می شود... بلند ، از اینجا تا دورترین ستاره ای که هرگز نتوانسته ببیند.
وقتی نرسید ، ندیده ها را می شنود و شنیده ها را نگفته می گذارد و می رود.
و در کنار عبور می نشیند و تا آخرین قطره ی فکر را به زمین می ریزد
و غرق می شود در اندیشه ی گذشتن
(۵/۲/۸۶ - ۲۳:۳۵)
و من ، دیگر تب ندارم. تمام.
موهایم هنوز خیس است
بوی آلو ورا مشامم را نوازش می کند ... بوی دشت ، گلهای صحرایی ، دویدن و باد ، که می وزد و موهای تو و بادبادکت را با خود می برد...
شاید این نشانه های گذشته است که در زندگی مدرن ، آدمها را از خود بی خود می کند و به جنون می کشاند.
این اواخر ، روزها به اندازه ساعتها شده اند ،
و ساعتها ، نه مانند دقایق که ثانیه هایی بیش نیستند!
و من ،
مانند پر کاهی معلق در میان ماشین های بزرگراهم
این روزها هیچ کاری پر خطرتر از گذشتن از یک بزرگراه نیست!