تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

چقدر ساعتها دیر می گذرند. انگار در یک بلاتکلیفی غرق می شوم و منتظرم روزها سپری شوند و نتیجه معلوم.

نمی دانم. انگار حادثه ای پشت عقربه ها مخفی ست ...

من، منتظر چیزی هستم که به بودنش ایمان ندارم.

   ایمان...

چقدر حرکت این عقربه ها کند است!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 1:4  توسط هدیه  | 

پایان

پایانش را دوست ندارم. اینجا، بودن رنگ دیگری است. برای خودمان می رویم، برای خودمان می مانیم، حتی برای خودمان است اگر گریه می کنیم.

اینجا هیچ کس به دنبال نگاه دیگری نیست ، که «دیگران» رفتنی اند. اینجا... نمی دانم چگونه است ! نمی توان گفت.

اینجا آدمها نگاهشان جور دیگری است.

(عراق)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 22:13  توسط هدیه  | 

نجف

اینجا همه چیز غریبانه است. نجف،  شهر غریبه هاست!

دیوارها از گلوله های جنگهای پی در پی آجرنما شده اند. مردم عادت کرده اند به دیدن اسلحه به دست های جلیقه پوش.در راه حرم ، میان بازار وانتهای شورلت با تیربار ایستاده اند!

امنیت همان است که مردم این سرزمین حاضرند بهایش را به دیدن هر روزه ی مسلسل بپردازند!

 

همه چیز غبار مرگ گرفته است. شاید قرار بود لوکس باشد اما نیست!

از منطقه ای می گذریم که تردد ماشین  ممنوع است...نفسها به شماره افتاده از بوی تعفن.

(۱۱/۱/۸۶ - نجف)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 22:7  توسط هدیه  | 

کربلا

عمو پیام می فرستد «حالت خوب است؟ مشکلی پیش نیامده؟»

همه چیز خوب است ، من هم خوبم. حسین اینجاست ، عباس اینجاست.

با بودن علی و پسرانش همه اینجا خوبند.

 

کبوتری پر می کشد...

دوست دارم بپرسم پریدن زیر گنبد حضرت حسین و دیدن خود در هزار آینه ی کوچکش چه حالی دارد

 

صدای «دخیلک یا عباس » پیرزن عرب در گوشم زنگ می زند

حال افلیجی که نیم ساعت به اذان شفا گرفت و راه افتاد دیدن دارد.

 

می گذارم دستهایم خنکای سنگهای بی فرش حرم را احساس کند...

    سبحان ربی الاعلی و بحمده ...

 

حسین...حسین...حسین...

چه نام آشنایی است...

وقتی زیر گنبدش می ایستی انگار سالها او را گم کرده بودی، به تعداد محرمها و دسته ها و عزاداری هایی که دیده ای.

حسین اینجا حسین است نه حوسٌین !

(۷/۱/۸۶ - کربلا )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 22:0  توسط هدیه  | 

سفرنامه عراق

(فرودگاه) پروازها همه تاخیر دارند.خرم آباد، یاسوج ، ایلام... یکی یکی کنسل می شوند. منتظریم باطل شدن پرواز ایلام اعلام کنند. کارمند فرودگاه می پرسد.

ـ پرواز ایلام.           ـ پس چرا نشسته اید؟و به گیس ۳ اشاره می کند.

هواپیما آنقدر کوچک است که مسافرانش یک اتوبوس را هم پر نمی کنند.

خلبان محمدی صحبت می کند:تبریک سال نو، علت تاخیر، مسیر، مقصد...   انگار خاصیت آدمهاست که هرچه کمتر باشند بهترند!

 

(مهران) همه چیز ساده است ، و عجیب .

(نقطه صفر مرزی)مرز بسته شده، ظرفیت تکمیل است [عراق تعداد مشخصی برای ورود می پذیرد] بند پ به دادمان می رسد:آقایی آنجاست که همه او را می شناسند و او همه را. مامموری که مهر خروج می زند می گوید آن طرف نمی پذیرند.ویزا باطل می شود.اول ببینید می گذارند... آقای پ مطمئن است: مهر کن ، با من. و ما با او از مرز خارج می شویم.آقای پ که از دوستان قدیمی دوباره پیدا شده است از نقطه صفر هم رد می شود. در عراق هستیم. اقای پ مرز بسته شده را برای ما ۷ نفر می گشاید! نه بازرسی، نه حتی دیداری با مامورین!   همه چیز خوب است. فقط ما نمی دانیم که واقعا رد شده ایم یا نه!

* رئیس مرز عراق خانمی است که ۴۰ ساله هم به نظر نمی آید!

 

(در راه) نفربرهای زرهی امریکایی در جاده حرکت می کنند. راننده کنار میزند: « خطر » همه ماشینها کنار زده اند!

* می گوید اگر ماشینی به سمتشان حرکت کند و احساس خطر کنند به رگبارش می بندند

(حله)شهر کوچکی نیست. ماشین ها در دو طرف جاده پارک کرده اند. راننده توضیح می دهد که پیک نیک نیست،صف بنزین است! پمپ بنزین خیلی دورتر است.صف خیابان را دور زده، چیزی در حدود یک کیلومتر و نیم صف!

(کربلا)ورود ماشین به منطقه قدیمی ممنوع است. اسفالت ، ساختمانها ، بساط دستفروشها... آدمها...

براي به كربلا بايد وروديه پرداخت. بايد به بانك رفت در شارع عباس. ساختماني بتوني ، پيچ در پيچ...بانك پيدا مي شود!مدتي در صف...

_ نه دلار نه تومان ، فقط دينار عراقي!  به دنبال صرافي...دلارها تبديل مي شود. بازگشت به بانك. برق مي رود! «برق وطني » كه مدتي است قطع است، موتور برق خراب مي شود!! مدتي انتظار... كهربا! در بانك همه دستگاهها دستي است! همه كارها ، فيش ها، رسيدها، همه چيز را افراد مي نويسند. تنها نكته پولشمارهاي كوچك روميزي است كه در ايران هر فروشگاه كوچكي هم دارد!

* اینجا زمانی حدود ۴ساعت در شبانه روز برق وطنی(سراسری) دارند!

 

با راننده يكGMS  قرار گذاشته ايم براي رفتن به نجف دنبالمان بيايد. «حله» درگيري شده، نمي تواند.

* اينجا به GMS «بهبهان» مي گويند!

 

(نجف)هر مغازه داري عكس يك نفر را به ديوارش چسبانده.  فضاي عجيبي است!

شهر پر است از عكس هاي مختلف مقتدي صدر.     ديواري نديده ام كه شعار نويسي نشده باشد.

قبرستان وادي السلام مقابل محل اسكان ماست. پليس امنيتي عراق اطلاعيه داده است كه هيچ كس ، جمعي يا انفرادي وارد قبرستان نشود.سردابها و گودالهاي قبرستان ، محل اختفاي اشرار شده و بسيار خطرناك است. يادم آمد كه نيروهاي مقتدي صدر در حمله امريكا در همين قبرستان بود كه مخفي شدند و گريختند.

 

 

(كوفه)راننده بسيار نگران است. مي گويد قبل از 7 برگرديم. 8 مي شود. در جاده، در منطقه اي كمتر از 1 كيلومتر پايش را از پدال گاز جدا نمي كند. اينجا «باب علي» است. بعد از 7 شب بيچاره ماشيني كه خراب شود، توقف كند... چيزي برايش نخواهد ماند ، غارت مي شود...

 

 

(بازگشت- مرز مهران) همه اين همه آدم بايد در يك صف بايستند. آنقدر طولاني شده كه از در محوطه مي گذرد! اعلام مي كنند دو صف. همه هجوم مي برند. صف ما از ميانه به  در دوم منتقل مي شود. در ساختمان را مي بندند كه مردم بدون صف و بيش از ظرفيت وارد نشوند. مردي پاسپورتش را به بازرسي داده و برگشته دنبال اثاثش. جلويي ما فرياد مي زند : حاجي حاجي! زيارت قبول نيست! صفه!  ... مردي كه گويا همراه جلويي ماست مي رسد. « كجايي تو؟ چرخت همونجا مونده. برو بردار بياييد اينجا » (!!!)

ما در صف منتظريم. صدايي مي آيد. من كه فكر مي كنم بادكنك بچه اي تركيده ! برايم توضيح مي دهند كه تير هوايي بود!! نزديك در محوطه درگيري شده انگار. سر ورود يا خروج نمي دانم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 23:0  توسط هدیه  | 

حول حالنا الی احسن الحال

مثل همه ی روزهای گذشته با من باش و به یادم بیاور که زندگی از آن من است.

 آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 20:1  توسط هدیه  |