فکر نمی کنی ، چون نمی تونی چیزی پیدا کنی
نمی تونی ، چون فکر پایان لبریزت کرده ...
مثل شمع تولد می مونه تو بچگی ، می خواهی یه آرزویی پیدا کنی ولی زمانی نمونده. اشتیاق برای فوت کردنش وقت رو می گیره ازت.
فکر نمی کنی ، چون نمی تونی چیزی پیدا کنی
نمی تونی ، چون فکر پایان لبریزت کرده ...
مثل شمع تولد می مونه تو بچگی ، می خواهی یه آرزویی پیدا کنی ولی زمانی نمونده. اشتیاق برای فوت کردنش وقت رو می گیره ازت.
پر بود از من، از دیگران. پر بود از دیدن ، شنیدن ، یاد گرفتن.
پر از حرف و نقل و حدیث. پر از رفت و آمد.
پر بود از آدمهایی که پرسه می زدند ، تجربه هایی که اندوخته می شدند.
پر از « فردا مال ماست » ، « این زندگی رو نمی خوام! »
پر از نگرانی ، آرامش . پر از امتحان ، تعطیلی
پر از بودن ، رفتن ، نبودن . پر از برگشتن و پشیمون شدن
پر از خندیدن و جدی نگرفتن . پر از جوش آوردن و به روی خود نیاوردن
پر از ندیدن و گذشتن ، پر از فرار ، پر از موندن ، شنیدن
پر از تو ، پر از من ، پر از زندگی و بالا و پایین هایش.
پر از عشق هایی که هر روز از کنار ما می گذشتند .
پر از بودن ...
امسال هم تموم شد.
به این فکر می کنم که چرا معمار این ساختمان این همه دیوار ساخته؟
چرا پنجره ی قدی اتاق من اینقدر کوچیکه؟
طوفان شن شروع شده و محکم به ماشین می کوبد.صدای وحشتناکی دارد ...
نمی خواهد هیچ کس از مسافرانش بترسند. نمی خواهد بروز بدهد که می ترسد از باد که ماشین را به هر طرف که می خواهد هدایت می کند. نمی خواهد باور کند که می ترسد!
سرم را از روی پشتی صندلی بر می دارم و از شیشه به بیرون نگاه می کنم مگر چیزی بیابم برای تماشا!
هیچ کس حرفی از رانندگانی که دیوانه وار فرمان را چپ و راست می کنند تا با دیگران تصادف نکنند نمی زند.
سکوت...
رادیو را روشن می کند تا خلوت ترس لانه کرده در وجودش را پر کند.
دلم برای آدمها تنگ شده و از آنها بیزارم!
می ترسم آدمها را از دست بدهم!
دیروز که از خیابان انقلاب به خانه رسیدم فکر می کردم دیگر هرگز بیرون نخواهم رفت!
مطمئنا نه بیش از یک جهنم!
از همان کسانی است که ـ ساده و صمیمی ـ برایشان دلتنگ می شوم
برای بودنشان ، صاف و صادقانه بودنشان.
هركس مي تونه كمك كنه و لينك بده.
درسته در مقابل خيلي از مشكلات ما، اين ، موضوع كم اهميتي ممكنه باشه اما بهتر خواهد بود اگر ما ناديده اش نگيريم.
براي اطلاعات بيشتر به اين آدرس نگاهي بيندازيد:
http://legofish.com/persiblog/004571.html
از همه كساني كه همكاري مي كنند ممنونم.
می خواست چیزی بگوید ، این را می شد از نگاهش فهمید...
من او را رها کردم و آمدم ، خود را به ندیدنش زدم ، فرار کردم
می خواست بشنود ـ هرچند روحش از تلاطم نایستاده بود ـ
من ، روح من ، نه آماده ی گفتن بود نه شنیدن.
توقع زیادی ندارم ، همین که بتونیم حال و احوالی کنیم کافیه !
تو این شهر به این بزرگی ، با این همه آدم ، من دلم برای کسی که تنها جواب سلامم رو بده تنگ شده
از بین این همه آدمی که الان مشغول وبگردی هستند هیچ کس نیست...
چقدر عجیبه... تو این دهکده ی جهانی ، هر روز آدمها از هم دورتر و دورتر می شن...
مدتهاست دلم لک زده برای یک روز کنار هم بودن، یک ساعت بی دغدغه گفتن و شنیدن
بی نگرانی حرفها ...
یکی به کلاس بعدی می اندیشد ،
یکی در فکر دختر کنار دستی اش است ،
یکی به دنبال موضوعی برای خنده ،
و یکی ، کاش در همین کلاس خسته کننده می بود
تا از غم رسوخ کرده در اندیشه اش رها می شد
الان که دارم اینها رو می نویسم به وقت ایران ساعت ۹:۵۵ دقیقه ی صبح است.
نمی دونم وقتی می نوشتی چه احساسی داشتی ولی می خوام بدونی وقتی کلماتت خونده می شدن من داشتم گریه می کردم!و الان که دارم می نویسم هم.
اینا رو اینجا می نویسم و اصلا برام مهم نیست دیگرانی که این چیزا بهشون ریطی نداره چه فکری می کنن ، گیج می شن یا هر چیز دیگه. من دارم برای کسی می نویسم که دلم براش تنگ شده ، که نمی شه گفت چقدر درباره ی افکار من از گذشته تا حالا دچار اشتباه شده!
من بر خلاف همیشه دارم نامه ای بدون پاکنویس می نویسم!
این بار که اومدی ما خیلی به هم نزدیک بودیم ، شاید نزدیک تر از همه ی سالهای گذشته، نزدیکتر از همه ی اون سالهایی که «تو» فقط همه چیز رو می دونستی ،اونقدر که یک روز فکر می کردم اگر عاشق بشم تو اولین کسی خواهی بود که می شنود...
با وجود کیلومترها فاصله، تو هنوز خیلی به من نزدیکی اونقدر که هنوز برات نامه می نویسم
تصویر من از تو ، طلایی تر از تصویر کسی است که به خاطرش رفتی. چون مال من حداقل ۱۵ سال است که ساخته شده
خاطرات من از گذشته ای که با شما داشتم اصلا تاریک نیست ، و من ، هنوز با فکر کردن به اونها شاد می شم.
اگر خاطره ای بازگفته می شه معنی اش تقبیح خاطره و آدمهایش نیست ! معنی اش اون چیزی است که تو نفهمیدی!
من در تمام این سالها از بودنِ تو شاد بودم. از اینکه هستی تا بتونیم فکر کنیم که همدیگرو داریم ، حتی از اینکه می تونم گاهی اوقات به بودنت فکر کنم!
تو خیلی کارها برام کردی،فقط یک چیز باقی موند که همیشه ازت می خواستم...
دوست داشتم باور می کردی که ما رابطه مون خیلی خوبه!
تمام این مدتی که فکر می کردی از هم دوریم... کاش فقط اطرافت رو نگاه می کردی ...
من تمام این مدت کنارت بودم!
تنها مشکل اینه که یه کم با زندگی درگیر شده ام
خنده داره همیشه منتظر یه چیزی باشی - اونقدر منتظر که خودت هم از خودت خسته بشی - بعد وقتش که رسید به این فکر کنی که حالا باید چی کار کرد! یا حتی بدتر از این، فکر کنی واقعا می خواهی اش یا نه!
افکارم درگیر شده!
راسته اگه بگی دچار دوگانگی شخصیت شده ام!!!
دلم برای خوندن بیشتر از نوشتن تنگ شده
برای خوندن حرفهایی که نشانی از آدمهای گذشته داشته باشد
گذشته ...
از اینکه فکر کنم گذشته است بیزارم!
نمی دونم چی می خوام بنویسم
من حتی نمی دونم چه حرفی تو دلم مونده بود که اومدم برای نوشتنش
انگار...
.... دیوانگی پایانی ندارد!
احساس گيجي ؛ اينكه چه چيز فكر او را به اينجا هدايت كرده است ؟!
ماشين ها با سرعت مي گذشتند و آب ، كه از شستن خيابان گل آلود بود به اطراف مي پاشيد.
چه تضاد غم انگيزي!
آدمها بي لحظه اي درنگ مي گذرند ، و دانه هاي آب شده ي برف ، خيابان ها را پاك مي كند.
آدمها همان كه بودند مي مانند!
به تمام لحظاتی که در اشتیاق آدمها ،
و در حسرت آدمها به سر بردم .
به زندگی فکر می کنم .
به آدمهای دیگر ، به افکارشان ، به حرفها و انتخابهایشان ...
و به خودم ،
که انگار در زندگی آنها هم حضور دارم!
دلم می خواهد بگویم هیچ عشقی وجود ندارد
می خواهم بگویم عاشق شدنی در کار نیست ، همه یک بازی است که بچگانه بودن یا نبودنش فرقی ندارد.
می خواهم بگویم که بودنمان بی معناست وقتی عشقی نیست !
بودن برای عشق هم بی معناست !
و عشق هم بیهوده است ...
کاش می شد گفت !کاش ممکن بود
حتی برای همین لحظات بی وزنِ نیمه شب!
همه چیز این زندگی عجیب است ! دیروزش ... امروزش ... فردایش ...
هیچ چیز را نمی شود حدس زد ! نمی شود فهمید چه اتفاقی در حال روی دادن است .
( یکشنبه - کلاس مبانی تحلیل جمعیت!!)
چی خدا را وادار کرد آدم را به وجود بیاره؟ چی؟ چی؟
چی ما را وادار می کنه به زندگی ادامه بدیم؟ چی ما رو پایبند می کنه؟
وابستگی هامون؟
یک روز همه چیز رو رها کردم ، همه چیز این دنیا رو ، همه ی همه
اما باز هم زندگی برایم ادامه داشت. اون روز عاشق زندگی بودم ،عاشق خندیدن ، عاشق آدمها ، عاشق آرمانهام و عاشق خدا.
فکر می کردم شاید با مرگ به خدا برسم... اگر این طور بود پس چرا زندگی به ما بخشیده شد؟
از اون روز ، برای عشقم به زندگی ادامه دادم ....
اما هنوز یه سوال تو ذهنم مونده درباره ی آدمهایی که خودکشی می کنن :
از زمانی که رگشون رو می زنن تا وقت رفتن، چه حسی وجود داره ، به چی فکر می کنند؟
از وقتی خودشون رو از بالای ساختمان پرت می کنند تا وقتی به پایین برسن...
کاش جوابشو می دونستم!
شاید هیچ اتفاقی نمی افتد ،
شاید حتی ، شعری هم در این ثانیه ها سروده نشود
هر آینه ، آنها باز هم بی مثالند :
ممکن است هیچ گاه دوباره ، چنین اوقات بی رنج و دغدغه ای در زندگی ام گام ننهد!
(جمعه - ۴/۱۲/۸۵ - ۲۱:۱۲ )
نمی دونم چی ،
فقط دوست دارم وسط اتاق ، زیر چراغ و بین همه این ورقها و کتابها و دفتر ها دراز بکشم و به « هیچ » فکر کنم.
می خواهم تو عممق تاریکی ذهنم ،
آخر ِآخر اون سیاهی گم بشم
می خواهم تا آخر آخرش برم و ببینم به کجا می رسم ...
مهم نیست هر چی باشه ،
فقط می خوام دراز بکشم و به سقف خیره بشم
و شاید به هیچ چیز فکر نکنم !
اینجا احساس آرامش دارم.
می توانم به این فکر نکنم که کسی مرا می بیند!