تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

لحظه های آخر می رسند ، اون ثانیه هایی که به هیچی فکر نمی کنی.

    فکر نمی کنی ، چون نمی تونی چیزی پیدا کنی

    نمی تونی ، چون فکر پایان لبریزت کرده ...

مثل شمع تولد می مونه تو بچگی ، می خواهی یه آرزویی پیدا کنی ولی زمانی نمونده. اشتیاق برای فوت کردنش وقت رو می گیره ازت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 23:43  توسط هدیه  | 

امسال تموم شد.زود ، اما بالاخره رسید.

پر بود از من، از دیگران.   پر بود از دیدن ، شنیدن ، یاد گرفتن.

پر از حرف و نقل و حدیث.   پر از رفت و آمد.

پر بود از آدمهایی که پرسه می زدند ، تجربه هایی که اندوخته می شدند.

پر از « فردا مال ماست » ، « این زندگی رو نمی خوام! »

پر از نگرانی ، آرامش .   پر از امتحان ، تعطیلی

 پر از بودن ، رفتن ، نبودن .     پر از برگشتن و پشیمون شدن

پر از خندیدن و جدی نگرفتن .   پر از جوش آوردن و به روی خود نیاوردن

پر از ندیدن و گذشتن ، پر از فرار ، پر از موندن ، شنیدن

 پر از تو ، پر از من ، پر از زندگی و بالا و پایین هایش.

 پر از عشق هایی که هر روز از کنار ما می گذشتند .

     پر از بودن ...

  امسال هم تموم شد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 23:39  توسط هدیه  | 

صدای آژیر آمبولانس که بلند می شه...

به این فکر می کنم که چرا معمار این ساختمان این همه دیوار ساخته؟

چرا پنجره ی قدی اتاق من اینقدر کوچیکه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 22:39  توسط هدیه  | 

از ماشین های جلویی تنها زردی کمرنگی از فلاشر ها پیداست.

طوفان شن شروع شده و محکم به ماشین می کوبد.صدای وحشتناکی دارد ...

نمی خواهد هیچ کس از مسافرانش بترسند. نمی خواهد بروز بدهد که می ترسد از باد که ماشین را به هر طرف که می خواهد هدایت می کند. نمی خواهد باور کند که می ترسد!

سرم را از روی پشتی صندلی بر می دارم و از شیشه به بیرون نگاه می کنم مگر چیزی بیابم برای تماشا! 

هیچ کس حرفی از رانندگانی که دیوانه وار فرمان را چپ و راست می کنند تا با دیگران تصادف نکنند نمی زند.

سکوت...

رادیو را روشن می کند تا خلوت ترس لانه کرده در وجودش را پر کند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:25  توسط هدیه  | 

دوست دارم بنویسم از این احساس دوگانه ای که درگیرش شده ام

دلم برای آدمها تنگ شده و از آنها بیزارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 18:14  توسط هدیه  | 

امسال دلم می خواست می شد عید دیرتر می آمد و این تعطیلات را می شد به زمان دیگری موکول کرد .

    می ترسم آدمها را از دست بدهم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 18:5  توسط هدیه  | 

از نگاه جامعه خسته ام .     از پوچی اندیشه ها و خامی حرفها .

دیروز که از خیابان انقلاب به خانه رسیدم فکر می کردم دیگر هرگز بیرون نخواهم رفت!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 17:53  توسط هدیه  | 

از جهان بدون آدمهای نیک اندیش چه خواهد ماند؟

           مطمئنا نه بیش از یک جهنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 20:23  توسط هدیه  | 

دوست داشتم دوستی مثل او داشته باشم.    دوست داشتم بدون هیچ حرفی، دوستانی ساده و صمیمی بودیم.

از همان کسانی است که ـ ساده و صمیمی ـ برایشان دلتنگ می شوم

                      برای بودنشان ، صاف و صادقانه بودنشان.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 20:22  توسط هدیه  | 

300the movie

http://300themovie.info/

هركس مي تونه كمك كنه و لينك بده.

درسته در مقابل خيلي از مشكلات ما، اين ، موضوع كم اهميتي ممكنه باشه اما بهتر خواهد بود اگر ما ناديده اش نگيريم.

براي اطلاعات بيشتر به اين آدرس نگاهي بيندازيد:

http://legofish.com/persiblog/004571.html

از همه كساني كه همكاري مي كنند ممنونم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 19:28  توسط هدیه  | 

می خواست حرف بزند، این را از چشمهایش خواندم و از رفتارش و از راه رفتنش

می خواست چیزی بگوید ، این را می شد از نگاهش فهمید...

    من او را رها کردم و آمدم ، خود را به ندیدنش زدم ، فرار کردم

می خواست بشنود ـ هرچند روحش از تلاطم نایستاده بود ـ

    من ، روح من ، نه آماده ی گفتن بود نه شنیدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 22:16  توسط هدیه  | 

اینها رو یک دوست نوشته، دوستی که خیلی خوبه و باید تا آخر عمرم به خاطر چیزایی که بهم یاد داده ازش ممنون باشم.
( ببخش که بی اجازه اینجا آوردمشان ، اگر می گفتم مخالفت می کردی !حیفم آمد که از دیگران دریغش کنم )
 
نمی خواهم مساحت ناحیه هاشور خورده رو محاسبه کنم ، استاد و همه بچه های کلاس می خواهند مساحت ناحیه هاشور خورده رو پیدا کنند .شاید چند تا از پسرها می خواهند مخ دختر باریک کلاس رو بزنند ولی من نمی خواهم مخ هیچ دختری رو بزنم . شاید کسی در کلاس می خواهد همه بفهمند که چقدر زیاد می داند ، من نمی خواهم کسی بداند که زیاد می فهمم . دختر ردیف جلو فقط می خواهد جزوه تمیزی بنویسد و یک فوج قلم های رنگی در دست دارد ، من نمی خواهم جزوه ام تمیز باشد . دختر آن طرف کلاس می خواهد توجه همه را از استاد بگیرد تا به ساق پایش توجه کنند ، من نمی خواهم کسی به ساق پایم توجه کند . پسرهای کلاس می خواهند نفهمیدنشان را با نپرسیدن مخفی کنند ، من نمی خواهم نفهمیدنم را مخفی کنم . پسر تنبل کلاس می خواهد از درس احساس تنفر کند ، من نمی خواهم از چیزی متنفر باشم . ی
 
من هیچ کدام از این ها را نمی خواهم اما وجودم  پر از خواهش است .
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 18:50  توسط هدیه  | 

می دونی تو این شب زمستونی دنبال یکی می گردم که ـ حتی اگر ناچیز ـ گذشته ای با هم داشته باشیم.

توقع زیادی ندارم ، همین که بتونیم حال و احوالی کنیم کافیه !

تو این شهر به این بزرگی ، با این همه آدم ، من دلم برای کسی که تنها جواب سلامم رو بده تنگ شده

از بین این همه آدمی که الان مشغول وبگردی هستند هیچ کس نیست...

چقدر عجیبه... تو این دهکده ی جهانی ، هر روز آدمها از هم دورتر و دورتر می شن...

مدتهاست دلم لک زده برای یک روز کنار هم بودن، یک ساعت بی دغدغه گفتن و شنیدن

بی نگرانی حرفها ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 22:22  توسط هدیه  | 

به این آدمها نگاه می کنم که انگار هیچ کدام در این کلاس نمانده اند

    یکی به کلاس بعدی می اندیشد ،

    یکی در فکر دختر کنار دستی اش است ،

    یکی به دنبال موضوعی برای خنده ،

    و یکی ، کاش در همین کلاس خسته کننده می بود

                 تا از غم رسوخ کرده در اندیشه اش رها می شد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 17:7  توسط هدیه  | 

برای تو که نمی دونم چه ات شده!!

هنوز نامه ات رو کامل نخونده ام. می دونی... نمی تونم!

الان که دارم اینها رو می نویسم به وقت ایران ساعت ۹:۵۵ دقیقه ی صبح است.

نمی دونم وقتی می نوشتی چه احساسی داشتی ولی می خوام بدونی وقتی کلماتت خونده می شدن من داشتم گریه می کردم!و الان که دارم می نویسم هم.

اینا رو اینجا می نویسم و اصلا برام مهم نیست دیگرانی که این چیزا بهشون ریطی نداره چه فکری می کنن ، گیج می شن یا هر چیز دیگه. من دارم برای کسی می نویسم که دلم براش تنگ شده ، که نمی شه گفت چقدر درباره ی افکار من از گذشته تا حالا دچار اشتباه شده!

من بر خلاف همیشه دارم نامه ای بدون پاکنویس می نویسم!

این بار که اومدی ما خیلی به هم نزدیک بودیم ، شاید نزدیک تر از همه ی سالهای گذشته، نزدیکتر از همه ی اون سالهایی که «تو» فقط همه چیز رو می دونستی ،اونقدر که یک روز فکر می کردم اگر عاشق بشم تو اولین کسی خواهی بود که می شنود...

با وجود کیلومترها فاصله، تو هنوز خیلی به من نزدیکی اونقدر که هنوز برات نامه می نویسم

تصویر من از تو ، طلایی تر از تصویر کسی است که به خاطرش رفتی. چون مال من حداقل ۱۵ سال است که ساخته شده

خاطرات من از گذشته ای که با شما داشتم اصلا تاریک نیست ، و من ، هنوز با فکر کردن به اونها شاد می شم.

اگر خاطره ای بازگفته می شه معنی اش تقبیح خاطره و آدمهایش نیست !  معنی اش اون چیزی است که تو نفهمیدی!

من در تمام این سالها از بودنِ تو شاد بودم. از اینکه هستی تا بتونیم فکر کنیم که همدیگرو داریم ، حتی از اینکه می تونم گاهی اوقات به بودنت فکر کنم!

تو خیلی کارها برام کردی،فقط یک چیز باقی موند که همیشه ازت می خواستم...

دوست داشتم باور می کردی که ما رابطه مون خیلی خوبه!

تمام این مدتی که فکر می کردی از هم دوریم... کاش فقط اطرافت رو نگاه می کردی ...

   من تمام این مدت کنارت بودم!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:22  توسط هدیه  | 

نمی خوام ناامید بنویسم ، چون ناامید نیستم - اصلا نمی دونم تا حالا تو زندگی ام نا امید بوده ام یا نه! -

تنها مشکل اینه که یه کم با زندگی درگیر شده ام

خنده داره  همیشه منتظر یه چیزی باشی - اونقدر منتظر که خودت هم از خودت خسته بشی - بعد وقتش که رسید به این فکر کنی که حالا باید چی کار کرد! یا حتی بدتر از این، فکر کنی واقعا می خواهی اش یا نه!

افکارم درگیر شده!

راسته اگه بگی دچار دوگانگی شخصیت شده ام!!!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 17:51  توسط هدیه  | 

تمام وبلاگهایی رو که می شناختم سر زدم : هیچی!

دلم برای خوندن بیشتر از نوشتن تنگ شده

برای خوندن حرفهایی که نشانی از آدمهای گذشته داشته باشد

 گذشته ...

از اینکه فکر کنم گذشته است بیزارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 14:56  توسط هدیه  | 

نمی دونم چرا دارم می نویسم .

نمی دونم چی می خوام بنویسم

من حتی نمی دونم چه حرفی تو دلم مونده بود که اومدم برای نوشتنش

انگار...

            .... دیوانگی پایانی ندارد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 14:52  توسط هدیه  | 

بگذار زندگی ، روال خودش را داشته باشد ، و سرنوشت محتومی که همه را می ترساند برای به زانو درآوردنم تمام نیرویش را به کار ببندد.       چه غم اگر پیروز شد ، من هرگز نترسیده ام ، و هرگز عقب ننشسته ام. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 12:16  توسط هدیه  | 

دوست دارم بنویسم.  دوست دارم تا همیشه به نوشتن ادامه دهم . دوست دارم آنقدر بنویسم که چیزی ناگفته باقی نماند. حیف! بعضی حرفها آمده اند برای ناگفته ماندن!
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 15:37  توسط هدیه  | 

هر بار كه مي بينمش...نمي دانم چه نامي دارد اين حس ، اما تازه است.  ما بدون هر مشابهتي ، بدون حتي حرفي...

احساس گيجي ؛ اينكه چه چيز فكر او را به اينجا هدايت كرده است ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 21:27  توسط هدیه  | 

در تمام طول شب ، صداي گذشتن ماشين ها از ميان چاله هاي پر آب خيابان مي آمد.

ماشين ها با سرعت مي گذشتند و آب ، كه از شستن خيابان گل آلود بود به اطراف مي پاشيد.

چه تضاد غم انگيزي!

     آدمها بي لحظه اي درنگ مي گذرند ، و دانه هاي آب شده ي برف ، خيابان ها را پاك مي كند.

             آدمها همان كه بودند مي مانند!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 21:18  توسط هدیه  | 

به خودم فکر می کنم ، به آنچه در این سالها به دست آورده ام ،

  به تمام لحظاتی که در اشتیاق آدمها ،

                              و در حسرت آدمها به سر بردم .

  به زندگی فکر می کنم .

  به آدمهای دیگر ، به افکارشان ، به حرفها و انتخابهایشان ...

           و به خودم ،

                   که انگار در زندگی آنها هم حضور دارم! 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 17:39  توسط هدیه  | 

گاهی وقتها ، می خواهم عشق را انکار کنم .

دلم می خواهد بگویم هیچ عشقی وجود ندارد

می خواهم بگویم عاشق شدنی در کار نیست ، همه یک بازی است که بچگانه بودن یا نبودنش فرقی ندارد.

می خواهم بگویم که بودنمان بی معناست وقتی عشقی نیست !

        بودن برای عشق هم بی معناست !

                 و عشق هم بیهوده است ...

  کاش می شد گفت !کاش ممکن بود

     حتی برای همین لحظات بی وزنِ نیمه شب!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 17:33  توسط هدیه  | 

عجیب است!

همه چیز این زندگی عجیب است ! دیروزش ... امروزش ... فردایش ...

هیچ چیز را نمی شود حدس زد ! نمی شود فهمید چه اتفاقی در حال روی دادن است .

 ( یکشنبه - کلاس مبانی تحلیل جمعیت!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 17:17  توسط هدیه  | 

به این فکر می کنم که چی شد آدمها اومدن؟

چی خدا را وادار کرد آدم را به وجود بیاره؟ چی؟ چی؟

چی ما را وادار می کنه به زندگی ادامه بدیم؟ چی ما رو پایبند می کنه؟

وابستگی هامون؟

یک روز همه چیز رو رها کردم ، همه چیز این دنیا رو ، همه ی همه

اما باز هم زندگی برایم ادامه داشت. اون روز عاشق زندگی بودم ،عاشق خندیدن ، عاشق آدمها ، عاشق آرمانهام و عاشق خدا.

فکر می کردم شاید با مرگ به خدا برسم... اگر این طور بود پس چرا زندگی به ما بخشیده شد؟

 از اون روز ، برای عشقم به زندگی ادامه دادم ....

اما هنوز یه سوال تو ذهنم مونده درباره ی آدمهایی که خودکشی می کنن :

از زمانی که رگشون رو می زنن تا وقت رفتن، چه حسی وجود داره ، به چی فکر می کنند؟

از وقتی خودشون رو از بالای ساختمان پرت می کنند تا وقتی به پایین برسن...

  کاش جوابشو می دونستم!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 17:46  توسط هدیه  | 

فضای زندگی شان کوچک است ، محیطی که همه به کار هم مشغولند! من اما گاهی ، برای آدمهای این محیط ، بدجور دلتنگ می شوم!
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:27  توسط هدیه  | 

برای لحظه های بی مثال اکنون...

                شاید هیچ اتفاقی نمی افتد ،

                شاید حتی ، شعری هم در این ثانیه ها سروده نشود

  هر آینه ، آنها باز هم بی مثالند :

       ممکن است هیچ گاه دوباره ، چنین اوقات بی رنج و دغدغه ای در زندگی ام گام ننهد!

 

 (جمعه - ۴/۱۲/۸۵ - ۲۱:۱۲ )

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:22  توسط هدیه  | 

می خواهم فکر کنم ، به همه اون چیزهایی که تو ذهنم گم شده اند.

نمی دونم چی ،

   فقط دوست دارم وسط اتاق ، زیر چراغ و بین همه این ورقها و کتابها و دفتر ها دراز بکشم و به  « هیچ » فکر کنم.

می خواهم تو  عممق تاریکی ذهنم ،

                           آخر ِآخر اون سیاهی گم بشم

   می خواهم تا آخر آخرش برم و ببینم به کجا می رسم ...

 مهم نیست هر چی باشه ،

        فقط می خوام دراز بکشم و به سقف خیره بشم

              و شاید به هیچ چیز فکر نکنم !

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:27  توسط هدیه  | 

در میان افرادی نشسته ام که سرشان پایین است و نگاهشان تند تند از روی کلمات و جمله ها می پرد و در ذهنشان مفاهیم را مرور می کنند. گاه بلند می شوند و به دنبال کتابی جستجو می کنند ... و به صندلی شان باز می گردند.

اینجا احساس آرامش دارم.

می توانم به این فکر نکنم که کسی مرا می بیند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 15:0  توسط هدیه  | 

به چیزی فکر نمی کنم .گاهی به خیال استراحت دادن  هم بد نیست!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 14:54  توسط هدیه  |