تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

این را برای تو می نویسم.خودت این را [می فهمی/می دانی] حتما!

دوست داشتم برایت آرزوی روزهای خوبی داشته باشم.

      همین!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 18:22  توسط هدیه  | 

زیاد به او فکر می کنم. به اینکه چرا این طور در اندیشه های خودش غرق شده

به دلیل رفتارهایش فکر می کنم . او را نمی فهمم.

اینکه چرا فرصت تجربه های تازه را از خود دریغ می کند

 یا اینکه چرا خوبی های دیگران را نمی بیند ، چرا اینقدر بدگمان است؟!

نمی دانم ، شاید چون زندگی او متفاوت از من گذشته است.

     اینکه امکان اشتباه را از خود دور می داند آزارم می دهد .

   شاید تا به حال ، از بودن با هیچ کس این گونه عذاب نکشیده باشم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 18:15  توسط هدیه  | 

دوست دارم ببینمشان. دیگر گذشته ای وجود ندارد و فکری نیز.

        تنها یک کنجکاوی ساده ، و یک احوالپرسی .

             برای کسانی که « یک روز »     

                          زندگی را برایم به نمایش گذاشتند

     و من ، در افسانه شریک شدم .      

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 18:10  توسط هدیه  | 

زندگی ، گاهی روی غلطک خوبی و خوشی است

                           و همه چیز شاد و بی نقص است

     و گاهی ، سخت است و پر از تلخی .

 چه سخت باشد و ناگزیر ، چه خوب خوش ،

                         « زندگی » است!        

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 17:49  توسط هدیه  | 

خیال می کردم فرهاد وجود ندارد ،

                  مجنون خیال است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 21:12  توسط هدیه  | 

داستان دانشکده ی ما!!

می خواهم  از اوضاع دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران بنویسم!

البته شاید یه کم حوصله تون سر بره چون ممکنه خودتون همچین تجربه هایی داشته باشین!

صبح می روی دانشگاه ، می بینی خیلی شلوغ پلوغه!  چه خبره؟ حذف و اضافه است!!! =» طبیعتا به کسی مربوط نیست اگه اطلاع رسانی ضعیفه و قبلا قرار بوده از فردا باشه!

همون طور که احتمالا می دونین عرف و روال طبیعی اینه که از ترم ۲ دانشجو خودش انتخاب واحد کنه. ولی از اونجا که دانشگاه تهران خیلی کارش درسته و خیلی مهربونه و خیلی به فکر دانشجویان جدید الوروده ترم دوم هم بچه ها رو به صرف واحد های اجباری مهمون می کنه! "برین خوش باشین که سختی نمی کشین!!"

امتحانات ۴ بهمن تموم شده و نمره ها هنوز نیومده!ما نمی دونیم مبانی ۱ پاس شده ایم یا نه باید بریم سر کلاس مبانی ۲!  با هزار بار معذرت خواهی به استاد محترم می گیم اگر لازم می دونین یه نگاهی به برگه ها بیندازین که اگه افتاده ایم بیشتر از این مزاحم اوقات شما نشیم !  جواب می دن  ماه دی و بهمن ماه های بسیار بسیار پر کاری ست برای ایشان! چندین پروژه منتظر رسیدگی ایشان است و در هفته های گذشته ، چند پایان نامه مطالعه فرموده اند ، و کار اجرایی که قبول کرده اند هم دیگر هیچ وقتی برای تصحیح برگه های ما باقی نمی گذارد!

نمی دونم، شاید اشتباه می کنم ، اما قبلا تصحیح برگه های امتحان هم یک کار برای استاد تلقی می شد!

 ۴ شنبه حذف و اضافه تموم می شه! و ما هنوز نمی دونیم کدوم درسهای پیش نیاز رو پاس کرده ایم! البته آموزش هم تقصیری نداره چون اونها هم نمی دونن! هیچ کس نمی دونه! چون اساسا برگه ای صحیح نشده!

 

داشتیم می رفتیم خونه که گفتند یه کلاس پر طرفدار ۱۰ تا جای خالی داره! بعد از هزار بار رفتن و اومدن ، بعد از کلی تو صف سایت وایسادن تونسته ایم یه واحد رو حذف کنیم . و اونو جایش اضافه کنیم!

رفتیم آموزش که تأیید کنند تا رسیدیم سریع دریچه رو بست و رفت!!!!!!

مسئول آموزش در گرایش ما بعد از ناهار هم مدتی بیشتر از دیگران استراحت کرده بودند، انگار کافی نبود!! دیگران انگار عادت کرده اند به جای ایشون جواب ما رو بدن!

این ، یه گوشه از داستان دانشکده ی ماست! همه چیز اینجا آماده است که دانشجویان در برابر سختی های زندگی در جامعه آبدیده بشن!

جامعه شناسی اینجا عملی تدریس می شه! به هر حال ، شنیدن کی بود مانند دیدن!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 18:22  توسط هدیه  | 

شاید یک روز راهمان پیدا شود ، راهمان را پیدا کنیم.

       راهی که همه مان در پیمودنش همراه شویم

 شاید یک روز بشود بزرگ شویم ،

    آنقدر که دیگر « خود » بودنمان

      سد راه دیدن « هم » نباشد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 17:46  توسط هدیه  | 

باید چقدر باور داشت که از جان گذشت؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:45  توسط هدیه  | 

فکر می کنم ، به سالهایی که گذشته اند   

                                          و ادامه دارند

به تمام آدمهایی که رفته اند

                     و یادشان زندگی مارا لبریز کرده است

    به آنها که هستند

         اما سالهاست تمام شده اند ...

   به خودمان ، به من و ما ،

           که کجای این تقدیر ایستاده ایم ...

   زندگی ادامه دارد ، و یک روز ، از ما هم می گذرد

   و گاهی فکرم درگیر می شود

                     که کتابهای تاریخ ،

                                 ما را چگونه خواهند نوشت

      و آینده ،

      و فرزندان فردا ،

                    از ما چه خواهند گفت؟

    چه بد اگر تاریخ تکرار خواهد شد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:41  توسط هدیه  | 

برای بودن باید تلاش کرد

           برای نبودن بیشتر!

  چون بودن اتفاق می افتد

      ونبودن را ما طلب می کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 23:39  توسط هدیه  | 

حال خوشی دارم. کاملا اتفاقی این طور شدم ،

                                                     اتفاقی و ناخودآگاه

      می خواهم اما ، آگاهانه حفظش کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 23:10  توسط هدیه  | 

دوست ندارم نوشتن را متوقف کنم. می خواهم تمام لحظات سرخوش اکنون ثبت شود.

   این ثانیه ها ، که رها از قید پوچی ،

                                        و ولنگاری ست

        و در بند بودن ،

                   شاد بودن ،

                          خوب بودن.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 23:3  توسط هدیه  | 

از خودم عصبانیم!

صد بار به خاطر رفتار مودبانه ام عصبانیم!

تو این جامعه ی احمقانه ی ما ، هر چی بی ادب تر باشی جلوتری!

  حداقل خیالت راحته که کسی خیال بی خودی نمی کنه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 20:43  توسط هدیه  | 

فکر نمی کنم هیچ وقت ، هیچ چیز به اندازه ی ملاقات و شناختن آدمهای جدید زندگی ام را لبریز کند.

    فکر نمی کنم هیچ وقت بتوانم فراموشش کنم ،

                                            جایگزینی برایش بیابم!

چه خوب که همیشه کسانی هستند که با دیدنشان

                                        زندگی در رگهایمان جریان یابد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 23:39  توسط هدیه  | 

همه چیز خوب است. من هم خوبم ، چون یاد می گیرم که در لحظه های اندوهبار و غمزده هم ، می توان مسئله ای برای شاد زیستن پیدا کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 22:57  توسط هدیه  | 

امروز روز خوبی بود. وقتم را، به میزان لازم به بطالت گذراندم!

اما به جز بطالت ، آدمهای جدیدی هم دیدم و خب ، این همان چیزی است که می تواند بطالت را مفید کند!

امروز ، ساعتی را برای خودم گذراندم! روزها بود که دانشکده کاسه ی صبرم را لبریز کرده بود و امروز، هرچند فوق العاده نبود، آبی بود بر آتش درونم!

 

    گاهی نیاز دارم بودن آدمها ، از فضای خالی روزمرگی نجاتم دهد!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 20:39  توسط هدیه  | 

 

حرفی نیست ،فقط دلم رنگ تازه ای می خواست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 15:18  توسط هدیه  | 

دوست داشتم می فهمیدم عنصر بی تفاوتی چیست؟

       گاهی بی تفاوتی در خونم زیاد می شود

                 و در مغزم فوران می کند

        و دیگر هیچ چیز مرا نمی خواند

          و چشمهایم ، اشاره های آشکار هیچ چیز را نمی بیند

     و می شوم کسی که در این جهان نیست

             همان که اکنون هستم!

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 23:56  توسط هدیه  |