تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

دنیا چقدر عجیبه! دیروز واسه شناختن آدمهاش عجله داشتم ، می خواستم همه شون رو بشناسم خوب و بد بودنشون به نظر دیگران هم اصلا برام اهمیت نداشت. امروز اما ، تو همونایی که شناختم هم مونده ام!

این یکی دو هفته خیلی سردرگمم ، گیجم ، نمی فهمم چه اتفاقی داره می افته و نمی دونم خودم باید این وسط چه کار کنم.

چند تا آدم عاشق می شناختم که شکست خوردند! حالا به این فکر می کنم من که عاشق نیستم چی تو زندگیم کم دارم؟ اصلا ارزش داره این همه سختی رو تحمل کرد؟؟

نمی دونم . شاید الان تو یه بحران روحی گیر افتاده ام ، تنها چیزی که می دونم اینه که دلم برای کسی تنگ نیست! تنها چیزی که دلتنگش هستم تنهاییه.

راسته می گن اگه آدمها خدا رو داشته باشند چیزی کم ندارند !؟!؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 16:19  توسط هدیه  | 

When the world pushes to your knees...

You're in the perfect position to pray!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:41  توسط هدیه  | 

مردم همه

          تو را به خدا

                      سوگند می دهند

اما برای من

تو آن همیشه ای

                که خدا را به تو 

                                سوگند می دهم!

( قیصر امین پور)                      

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:37  توسط هدیه  | 

وقتی به عقب بر می گردم ، هیچ کار نیمه تمامی نیست که دوست داشته باشم تمومش کنم.

کارهای زیادی بود که فکر می کردم اگه برگردم انجام خواهم داد ، اما امروز از هیچ کدام خبری نیست!امروز به این فکر می کنم که آینده چه رنگی خواهد بود؟

به اینکه من ، چه کار بزرگی در زندگی ام انجام داده ام؟به اینکه این زندگی به کجا می رسه؟

فکر نکن نا امید شده ام از همه ی چیزهایی که می خواستم ، از اون همه آرمان و آرزوی رنگارنگ.

نه ، من اصلا ناامید نیستم ، فکر می کنم آدما اجازه ی ناامید شدن و ناامید بودن ندارند! فقط خسته ام!

خنده داره! زندگی تو شهر به این بزرگی ... انگار واقعا خوابش برده!

هر روز همون اتفاقات روز قبل تکرار می شه! هر روز صبح بیدار می شم، صبحانه چای و پنیر! بعد با عجله از خونه می زنم بیرون ، بعد دانشگاه که انگار همه ی آدمهاش مثل من تحول رو فراموش کرده اند! از این کلاس به کلاس بعدی ، بعد خدا حافظی از جمع دوستانه ای که هرگز حرف دلت را نمی شنوند و حرکت به سمت خانه! و این چرخه هر روز تکرار می شه انگار!

و من واقعا برای فردا نگرانم! تو این زندگی ، هیچ کس بزرگ نمی شه! و نمی شه امیدوار بود که هیچ بچه ای  همون کسی بشه که می خواسته!

این جوری هیچ کس به چیزهایی که می خواد نمی رسه

و خنده دار تر این که ، همه ی ما ، برای دیگری نقش یک بیگانه را داریم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 16:3  توسط هدیه  | 

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را ، تو بگو!

قصه ی ابر هوا را ، تو بخوان!

تو بمان با من ، تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش!

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است ،

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

( فریدون مشیری )

                              

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 14:18  توسط هدیه  |