تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

زندگی امروز ما ،

نیاز به چیزی ـ شبیه این گل ـ دارد

که از میان آدمهای سنگی

     خودش

برای خودش راهی بیابد ، سر برآرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 18:38  توسط هدیه  | 

ما ، برای باز کردن سر صحبت ها هم چیزی نداریم.

این روزها ، به اندازه ی جملات پیش پا افتاده ی یک گفتگوی ساده هم حرف ندارند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 18:29  توسط هدیه  | 

امروز شنبه بود ، روز اول هفته که باید با انرژی شروعش کنی که وقتی به آخرش می رسی نیرو داشته باشی حداقل به کارهای هفته ات نگاهی بندازی.

مدتهاست به روز شنبه فکر نکرده ام! خیلی از ما این جوری شده ایم

اونقدر تو سگ دو زدنهامون فرو می رویم که دلیل تلاش کردن رو هم فراموش می کنیم! اونقدر خسته می شیم که حتی قدرت رفتن به رختخواب هم برامون نمی مونه! دیگه سال تا سال فرصت نمی کنیم به کارهامون نگاه کنیم !

خیلی بده که ما دلیل زنده بودن رو از یاد می بریم. حتی گاهی زنده بودن رو هم فراموش می کنیم چه برسد به دلیلش!

تو پیاده رو ها ، آدمها از  پشت همدیگه موندن عصبانی می شن.

تو خیابون ، هیچ کس اونقدر فرصت نداره که برای

      آروم

          آروم

              عبور پیرزنی از خط های سفید صبر کنه

  روزگار بدی است!

   زمان، فرصت زندگی را از انسانها می گیرد....

   یا نه ،

     انسانها ، فرصت تجربه زندگی را از زمان می گیرند!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 18:12  توسط هدیه  | 

برای فردایی که هر روز انتظارش را داریم

می دونم نوشتن اینها ، تو تصمیمی که تو گرفته ای یا می خواهی بگیری ، کاری که می خواهی بکنی، تأ ثیری نداره.

اما باز هم می نویسمش...

   « من اگر بنشینم

          تو اگر بنشینی

               چه کسی برخیزد؟ »

 نگذار اتفاقی بیفتد که نمی خواهی ، خودت چیزی رو که می خواهی به وجود بیار ، نگو یک گل کی بهار می آورد.  بهار با یک گل به باغ می آید.

به این فکر می کنم که سکوت من چه به بار خواهد آورد؟  اگر فرزند فردا از ما بپرسد چه کردیم ....

ما ، کدامین کوچکترین قدم را برایش برداشته ایم؟ ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:45  توسط هدیه  | 

راست می گفت.

شاید اشتباه کرده ام.

من فکر کردم همه همون جوری که هستم می بینندم ، همون طور که حقیقت داره.

درسته اینجا وبلاگمه که می تونم هر چیزی بنویسم. باید یادم می موند وقتی از فکرهای احمقانه ناراحت می شم کاری نکنم که به وجود بیایند .

دیگه وقتش رسیده بود که منم مثل آدمهای دیگه خودمو سانسور کنم!!! و اینو بهم یادآوری کردند.

تصمیم گرفته ام از احساسم نسبت به آدمها ننویسم.

خنده داره! همیشه می گفتم اشتباهه که به کسانی که دوستشون داریم از احساسمون نگیم. من فکر می کردم دوست داشتن مقدسه ... خواهش می کنم تو یکی دیگه بد برداشت نکن!! منظورم از دوست داشتن همین احساس ساده و صمیمی است که همه ی ما درباره ی خانواده یا حداقل دوستان و نزدیکانمون تجربه اش کرده ایم.

هر چقدر هم تلاش کنم ، فکر نکنم بتونم چیزی باشم که از نظر مردم باید! بگذار هر چی می خواهند برداشت کنند!

جریان ، جریان دروازه است و دهان مردم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 15:41  توسط هدیه  | 

برای تو که نمی دونم فهمیدی چه کار کردی یا نه!؟

نمی دونم مشکلت چیه؟ حتما مشکلی داری که این حرفها رو زدی! نمی فهمم!

شاید...آره! شاید تا حالا هیچ دوست خوبی نداشته ای که این جوری دوستی رو به ابتذال کشیدی!

شاید نمی دونی که دوست ها هم می تونن دلتنگ هم باشند، لازم نیست آدم عاشق باشه!

تا حالا هیچ کس درباره ی دوستی هام این جوری حرف نزده بود!انتظار هر حرفی رو داشتم جز این.انتظار هر قضاوتی جز این. تو حداقل یک سال با ما بودی... عشق دختر به دختر! هیچ کس این جور همه ی ارزشها و باورهام رو از بین نبرده بود!

تمام این سالها تلاش می کردم به خودم بقبولانم آدمها می توانند خوب باشند، خوب هستند.هر چقدر بد باشند واقعیت رو می بینند ، هر چقدر بد باشند...

الان فکر می کنم آدمها می تونند از همه ی هر چقدرها هم بد تر باشند!

این روزها هر کدوم یه چیزی بهم یاد دادند : به آدمها اعتماد نکن ، افراد کمی هستند که مثل تو فکر می کنند!

لازم نیست با همه مهربون باشی . بعضی ها از محبتت سوء استفاده می کنند ،و از اون بدتر، بعضی ها فکر می کنند ازشون چیزی می خوای، ریگی به کفشته!

اگه بهشون راست بگی فکر می کنند احمقی ، یا حقیقتت رو باور نمی کنند!

همه ی عمرم ، درباره ی همه خوب فکر کردم ، همه چیز رو باور کردم - پیش خودم گفتم اگه تو بودی و حرفت رو باور نمی کردند چه حالی می شدی؟ - با همه خندیدم ، گفتم این ۲۰ ، ۳۰ سال زندگی ارزش نداره که آدمها رو از دست بدم...

نمی دونم! شاید اصلا نفهمیدی که شوخی یا جدی ات ، چه بلایی سر افکار من آورد! اینها رو اینجا می نویسم که اگه دوباره اومدی و خوندی ...نه ، فکر نمی کنم خجالت بکشی!

کسی که می تونه اینقدر احمقانه فکر کنه و حرف بزنه ممکن نیست متوجه بشه!شاید به نظر خودت یه شوخی بوده ، یا یه حرف بی اهمیت!

من ، همه چیزم رو از دست دادم این ماه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 19:18  توسط هدیه  | 

وقتی فهمیدم تو هم مثل من خسته شده ای از آدمها ، از قضاوتهاشون درباره مون - که با اون چیزی که هستیم زمین تا آسمونه -  و از رفتارهای نیمه بچگانه شون خیلی خوشحال شدم.

خوشحال شدم که هنوز چند نفری هستند که حرفم رو بفهمند ، که همون جوری که قبل بودند باقی بمونند ...  که مثل تو دلتنگشون بشم...

راست می گی ، این وضعیت جدید برای من و تو حداقل یه فایده داشته ، که بفهمیم چقدر به هم احتیاج داریم و چقدر به هم وابسته ایم ...

خوشحالم که هستی ، خوشحالم که مثل قبل ساده و صمیمی هستی و خوشحالم که می تونم برات بنویسم.

بهت زنگ می زنم و می گم که این کلمه ها برای تو ثبت شده اند !

دوست داشتم پیشم بودی دوست دارم همیشه باهم باشیم، مثل قبل ، مثل روزهای نزدیک گذشته، مثل همین روزها ...

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چنان که بایدند نه بایدها ...

هر روز بی تو

روز مباداست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 17:25  توسط هدیه  | 

روز ما!

فردا روز دانشجو ست! شاید بدونین اما می خوام بگم امروز دانشکده فنی چه خبر بود :

بچه ها اومدن ، شعار دادن ، فحش دادن ، در شکستن ... هر چند کتک نخوردن!

برام خیلی جالبه کارای بعضی آدما! هر کسی هر شعاری داد اونا هم تکرار کردن!کمونیستها گفتن تحریم انتخابات اونا هم گفتن تحریم

بچه ها گفتن شرکت اونا هم گفتن شرکت!  نمی دونم اگه دعوا می شد می زدند یا می خوردند!

شاید من اکثر آدمهایی که اونجا بودن رو قبول نداشتم اما تحسین می کنم کسانی رو که با هر عقیده ای - نمی گم چپ کمونیست فقط یا فقط اصلاحات ، موافق و مخالف - رو حرف خودشون ، حرفی که باورش دارند می ایستند.

نمی دونی چقدر مسخره بود عضویتشون در حزب باد! مسخره و شرم آور!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 21:3  توسط هدیه  | 

دلم مي خواد بنويسم ؛ تمام شب رو ، تمام اين ساعتهاي خسته رو.

مي دوني ، از آدما خسته شده ام! از اينكه حرفي براي گفتن ندارند ،‌تكراري شده اند!

  مي گي چي كار كنم؟ برم؟

 كجا؟

 جايي هست كه نباشند؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 20:11  توسط هدیه  | 

نگرانتم. نمی دونم راست گفتی یا دروغ ولی من نگرانم! گفتی حرفت شوخی بوده ، ولی واقعی بود!

شوخی ات خنده دار نبود ، نتونستم بخندم ، دیگه کم کم داره گریه ام می گیره از شوخی ات!

می دونم نمی خونی اینا رو ، اما خب، من خیلی نگرانتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 15:59  توسط هدیه  | 

برف می بارد، تند و ریز.  این اولین برف امسال است.

      یادم آمد که همیشه ، دلم برای با تو قدم زدن روی برفهای پیاده رو لک می زد .

      می گفتم با خودم ، چه می شد اگر می آمدی پایین ... و جواب می دادم که " هستی ، در قلبم ،

      در کنارم ، در تمام دانه های برفی که می چرخند و پایین می آیند ، و روی تمام دانه هایی که بر

      سنگفرش خیابان می غلتند ... "

  وقتی نور زرد چراغ های بزرگراه برفها را پولک های طلایی می کرد   می گفتم وقتی به خانه رسیدم

  دستکش برمی دارم ، گرم می پوشم و به کوچه پس کوچه ها سری می زنم

   به درختهای پیاده رو که عروس هایی شده اند در لباس سفید ، به تاب و سرسره پارک که قایم باشک

   بازی می کنند با بچه ها ، به زاغ ِ سیاه ِ کوچه بالایی که برف شاخه ها را می تکاند...

دلم برای دلتنگی سالهای گذشته تنگ شد ...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 21:22  توسط هدیه  | 

گاهی ازت متنفر می شم! گاهی وقتها مثل حالا ، حس می کنم غیر قابل تحملی ، حالم ازت بهم

می خوره!

فکر می کنم هیچ موجودی از تو پست تر نیست! وقتی سرت رو می بری کنار گوش کناری ات ، چشمهات رو می بندی رو واقعیتها ، ارزشها رو کنار می ذاری و هر چی دلت می خواد - از راست و دروغ - به هم می بافی!

 وقتی یادت می ره کی هستی ، یادت می ره یکی اون بالا مراقب همه کارهات هست .  یادت می ره کوچکتر از اونی هستی که تو آینه می بینی و تو ذهنت می سازی!

آخ! وقتی فکر می کنم می تونی چقدر بد باشی ، وقتی اینقدر راحت به همه چیز پشت پا می زنی !وقتی به خودت اجازه می دی پشت هر کس - حتی دوستهات - دروغ بگی !

می شنوی ؟

آهای ! با توام انسان!

ازت متنفر می شم وقتی از سنگ ، پست تر می شی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 21:8  توسط هدیه  | 

خاتمی، مردی برای تمام فصول...

امشب دیدمش، مردی را - که اگر نگویم ۹ سال - ۵ سال بود در تب دیدارش می سوختم. همان بود که فکر می کردم ، خندان و مهربان ، و کمی بیش از قبل نگران.

اسمم را پرسید . سؤال کرد . جوابها را به دقت شنید . مثل تمام آن هشت سال ...

هنوز می خندید ، هنوز خوش قیافه و خوش لباس ، و هنوز دوست داشتنی بود .

   در تمام دقایقی که رو به رویم نشسته بود ... هنوز هم باورم نمی شود ! مردی را که آنقدر صمیمانه حرف می زد

خوشحالم ! می توانم مطمئن باشم که هرگز نامم از خاطرش نخواهد رفت

                        از خاطر مردی که صمیمی بود ، لبخند بر لب داشت و در چشمانش نور خاصی

                        می درخشید.

 

         

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 22:49  توسط هدیه  | 

وقتي اين تصوير رو مي بيني به چي فكر مي كني؟

به استوار بودن كوه ها ؟ به زيبايي شون؟  به عظمتشون ؟

                 يا به كوچيك بودن خودت؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 11:4  توسط هدیه  | 

( هر کی می خواد می تونه خطاب به خودش بگیره ، مهم نیست!)

دلم برات تنگ شده . تو مانیتور تو اثری از دلتنگی چشمهای من نیست ، می دونم

دلم برات تنگ شده ، می دونم اینو می فهمی

لازم نیست مثل همیشه بهت بگم. لازم نیست ، مگه نه؟  اگه نمی دونی...

   دلم برات تنگ شده!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 18:16  توسط هدیه  | 

کسی می گفت:

"دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ...

غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم"

 

قشنگ گفت!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 17:58  توسط هدیه  | 

تو عاشقی و من نیستم!

(خیلی وقت است ننوشته ام، چیزی حدود سه روز)

تو از عشقت می گویی و من می شنوم، تو می گویی چرا نه ؟ و من چه جوابی دهم که باور کنی؟

نمی خواهم برای آینده ای که نیامده تصمیم بگیرم همان طور که نمی خواهم غمگین ببینم تورا.

گفتم برو ، فراموش کن.                                گفتی نمی توانم

گفتم من می روم که فراموش کنی                 گفتی نرو

می توانستی بروی ، می شد که فراموش کنی ، نخواستی! نه رفتی ، نه تلاش کردی خود را نجات دهی

نمی دانم، راست است عاشق خودش دوست دارد زخم ببیند؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 9:21  توسط هدیه  |