مردی را دیدم امروز، که از فراز و فرود زندگی سهمش موهای سفیدش بود ، و عشقش به " جوانها" یی که می دید.
می گفت دوستشان دارم و این ، تظاهر نیست ، احساسی است که با تجربه به دست آورده ام.
می گفت دنیا تقسیم می شود، بین آدمهایش
به یکی خانه اش ، یکی زمینش ، یکی مغازه اش و یکی خودش. هر یک قفلی دارد و راه رسیدن به کلید ، فقط آدمها هستند... و من به همین خاطر است که آدمها را دوست دارم. آدمها را نباید از دست داد...
شاید همین است که جوانها دوستش دارند...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 21:2  توسط هدیه
|
روزها ،
هر روز تکرار می شوند
بی هیچ تفاوتی
بی هیچ تغییری
هر روز پر از روزمرگی...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 17:39  توسط هدیه
|
دیروز از تولد گفتم و امروز
از مرگ...
دنیای عجیبی ست... امروز می آیی و کسی چه می داند فردا باشی یا نه
مثل کسی که می شناختم و دیگر نیست! و همان سوال همیشه
چرا مرگ؟ چرا نبودن ؟
باورش برایم مشکل است
همان که می خندید ،
می گفت ،
می شنید ...
و اکنون نه می بیند ، نه می شنود ، و نه حتی می داند که ما چه حالی داریم
یک روز من می روم
یک روز تو می روی
راست می گویند که همه رفتنی اند
افسوس که باور نمی کنیم... حیف که فراموش می کنیم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 18:31  توسط هدیه
|
(برای تو که خودت احساسم رو مو به مو می شناسی )
من
تمام امروز دلتنگ تو بودم
و تمام دیروز به تو فکر می کردم
و تمام هفته را منتظر روز دیدارت هستم
اما به خواندن نوشته هایت هم راضی ام
که می گوید هنوز فرصت شنیدن حرفهایت را دارم
برایم کافی ست
وقتی بدانم هستی
بودنت برایم کافی ست،
همین که بدانم لبخند
مهمان ثانیه های شیرین توست
و امید دوباره ....
باور کن به دانستن همین ها شادم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 17:45  توسط هدیه
|
ما آدمها عادت کرده ایم حرفامونو تو دلمون نگه داریم
گاهی گفتن واقعیت خیلی چیزارو عوض می کنه
اینکه به دیگران بگیم که چقدر دوستشون داریم و چقدر دلمون براشون تنگه...
تمام عمرمون رو با غرور لعنتی و احمقانه مون می گذرونیم ...
لعنت به ما که یک عمر پشیمونی رو به گفتن دوستت دارم ترجیح می دهیم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 9:10  توسط هدیه
|
هنوزم احساسش برام عیجبه ... عشق دختری که از مردها متنفر بود ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 21:55  توسط هدیه
|
این روزها ، دلم برای نوشتن بد جوری تنگه
می خواهی راستشو بدونی ؟ می خواهی اولین نفری باشی که حقیقت را می شنوی، اعتراف من رو؟
می ترسم. از چیزی که نمی شناسم می ترسم ، از چیزی که نمی دانم چیست
بر خلاف همه ی این حرفها ، من می ترسم!
من در درونم ترسی است که بر خلاف همه ی ترسها روشن است ، و این مرا می ترساند
این حس روشن ... من در درونم از برونم می ترسم ! من حتی از درونم هم می ترسم
بر خلاف همه ی این حرفها ، من ترسو شده ام ... و این مرا می ترساند!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 21:24  توسط هدیه
|
روزی برای بودن
روزی برای آغاز ِ بودن...
امروز،
برای نخستین بار نفس کشیدی:
دم ، باز دم ، دم ، بازدم ...
و ما در تب نفس های تو ،
دم ها و بازدم هایمان را به فراموشی سپردیم.
نمی دانم، شاید هرگز لحظاتمان را باور نکنی
اما ما - آدم بزرگ های کودکی تو -
تمام امروزمان را برای تو خرج کردیم
خوش آمدی به دنیای خودت ،
تولدت مبارک!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 21:11  توسط هدیه
|
به نام حضرت دوست
می خواستم از چیزی بگم که واقعا برام مهم بود ،
می خواستم از آدمهایی بگم که فکر نمی کردم وجود داشته باشن
ادمهایی که وقتی باهام حرف می زنند نه جنسیتم، نه سن و سال و طبقه ام و نه ظاهرم براشون مهم نیست تنها همین بس که انسانم
تمام عمرم دنبالشون می گشتم و می خواستم امشب ازشون بنویسم...
اما امشب کسی رو دیدم که مطمئنم حرفهای زیادی درباره انسانیت داشت ولی دیگه نمی تونست چیزی بگه
وسط خیابون رو زمین دراز کشیده بود میون یه عالم خرده شیشه باکیسه ی خریدی که به خونه نمی رسید و قلبی که از صدقه سر یک " انسان "!! دیگه نمی تپید...
"انسانی" که نمی دونم الان کجای این تهران به این بزرگی پشت ماشین بدون شیشه اش نشسته و نمی دونم حداقل برای یه لحظه هم که شده به دختر بچه ای فکر کرده که منتظر صدای پای پدرشه یا نه؟...
شاید برای شروع باید حرف بهتری می نوشتم اما چه چیزی بهتر از واقعیتی ک ما هر روز و هر روز انکارش می کنیم؟ حرفی که پشت کلیشه های " ملت مهربان " و " مردم خیر " پنهان مونده...
دلم برای اون آدمها تنگ شده...
دلم برات تنگ شده ، باور نمی کنی چقدر! کاش این نوشته ها رو می خوندی ، کاش همیشه کنارم بودی تا یادم می موند که دنیا هنوزم گه گداری "انسان" می بینه
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 20:47  توسط هدیه
|