۱. قبل تر ها که مدرسه می رفتیم ، چند سالي بردندمان به راهپيمايي و مراسم سيزده آبان مقابل لاله جاسوسي.
تمام كيفش براي امثال من تعطيلي كلاس بود و كلي شلوغ بازي كه خيلي خوش مي گذشت. و بخش اعظم سختي اش براي مسئولين مدرسه، نگه داشتن فاصله ي تيمشان با تيم هاي مدارس پسرانه بود!!
خيلي سال گذشته فكر كنم! اما هنوز بزرگترين مشكل مدارسي شبيه مدرسه ي سابق من، حفظ سلامت و امنيت بچه هاست به روش هايي شبيه همان قديمي ها! فقط هنوز كسي بهشان نگفته خيلي از بچه ها بعد از بيرون آمدن از مدرسه، از همان جلوي در، سوار ماشين هايي مي شدند كه برايشان بوق مي زدند!!
۲. مجري شبكه خبر: "تصاوير و گزارشات را از لانه سابق جاسوسي امريكا مشاهده كرديد"
لانه جاسوسي سابق؟ لانه سابق جاسوسي؟ لانه جاسوسي سابق؟ به ما چه!؟ مگه ما فضوليم؟!
۳. گزارش زنده از مقابل سفارت سابق امريكا (يا امريكاي سابق؟؟) ، دوست عزيزي از زحمتكشان پشت دوربين، متوجه تمام شدن سرودي كه پخش مي شده نيست: "موبايل ها هم كه قطع شده ..." و بدين ترتيب،صداي مراسم هم قطع مي شود!!
۴. جمعيت مقابل لانه (!) همه پرچم ايران در دست دارند، همه عكس رهبر، همه مرگ بر کشورهای دیگر گويان... حدود ۲-۳ ثانيه در تمام اين مدت فيلمبردار دستش را بيش از حد چرخاند و يك مرز معنوی(!) را براي عزيزان بيننده به نمايش گذاشت: نقطه شروع صف دشمن شكن غيرتمندان ايراني!! نمي دونم كدوم خيابان رو براي فيلمبرداري آماده كرده بودند فقط خيلي احمقند كه دوربين رو جايي گذاشته بودند كه امكان همچين سوتي هايي اينقدر زياد بوده!! جمعيت مطلوب رو جلوي دوربين چپانده بودند!!! که بشود بقیه را نشان نداد!
۵. سرود دارد پخش مي شود. اين طور مي خوانند كه به خاطر خون ريخته شده ي شهدا حق هميشه نگهدار توست.... پس اينطور... شكر خدا كه در تاثير خون هاي ريخته شده شكي نيست....
پي : توهم توطئه، مي تواند در هر سطح از رياستي براي متصدي ايجاد شود! و اصلش هم بر ايجاب است نه سلب! وقتي دبارت انجمن توهم توطئه به بار بياورد... خب گنده تر هايش معافند از داوري!
پي۲: اين اكونت چهارمين شركت خدمات اينترنتي ست كه براي اتصال به شبكه امتحان مي كنم!! هيچ كدام وارد هيچ سايتي نمي شدند!
پی۳: از آقای نانوا سوال می کند اینا هم گرون شده ؟ نانوا: اونا که چیزی گرون نشده ، خانوم آرد ۸برابر شده ما تازه ۲۰درصد گرون کرده ایم!
پي۴: عاشق دعواهاي مجلس هستم! مخصوصا كه يك طرفش شخصي مثل احمدي نژاد باشد! مي خواهد به عنوان نماينده دولت خودش حرف بزند، حاضر هم نيست تريبون را ۵ دقيقه اي رها كند. " رئيس جمهور است و هر وقت بخواهد مي تواند به مجلس برود و حرف بزند" و مهم هم نيست " كه بايد نامه مي نوشته تا برايش وقت در برنامه ها بگنجانند " و مي رود و ۱۵ دقيقه هم حرف مي زند!!
ما با اين طرح داريم همه مناسبات اقتصادي و زندگي مردم را سيال مي كنيم خوب دولت بايد بتواند اين را به نفع مردم مديريت كند.
و تازه، اگر همانطور كه دولت لايحه فرستاده و صندوق موازي خزانه متصور شده ، تصويب نشود از اصلش لايحه را پس مي گيرد!! به او ربطي ندارد در قانون اساسي براي شرايط رياست او تبصره در نظر گرفته نشده!!
پي۴: نطق مهم و جنجالي رسايي در مجلس يك روز قبل از سيزده آبان رو هم بخونيد!! مخصوصا پاراگراف يكي مونده به آخر!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:24  توسط هدیه
|
يك سال و حدود 1ماه است ك نديده امت... و ديگر هرگز نخواهم توانست ببينمت...
تو هم هرگز اين را نخواهي خواند...
و هزارتا هرگز ديگر درباره تو...
خاطرات مدرسه و روزهايي ك نفس مي كشيدى را اين دو روز هي زير و رو ميكنم...
آي اي دريغ و حسرت هميشگي...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:24  توسط هدیه
|
سه نفر مقابلش نشسته اند و گویا سوالاتی مطرح می کرده اند که من چون از اول نگاه نکرده ام نمی دانم جریان چیست.
سه تا استاد دانشگاه ( دو تا رو مطمئنم) که جامعه شناسشان رئیس دانشکده ماست.
نمی دونم باید خوشحال باشم از حضورش یا ناراحت.
و نمی دونم باید خوشحال باشم از ندیدن برنامه یا ناراحت.
به هر حال، از اینکه یک نفر با مقامی به نام ریاست جمهوری نفهمد مردم شناسی چیست ( تا اینجاش که خب خیلیا نمی فهمند ازونم بعید نبود) و داد سخن بدهد درباره اش زیاد خوشحال نشدم.
اینکه آدمها یک روح جمعی دارند یک روح فردی...
خیلی از شما متشکریم که فهمیدید روح فردی آدمها رو باید مردم شناس ها بررسی کنند و درباره اش نظر بدهند!!
*پی۱: تلویزیون عالیه!! هفته ای یه ارائه ی اینجوری داشته باشه کافیه!
پی۲: با تشکر از دوستانی که زنگ می زنند یا س م س و خبر می دهند چه کار ویژه ای در حال پخش می باشد!
پی۳: برادرم برایش سوال شده که چرا اوباما نوبل صلح برده اما احمدی نژاد نوبل اعتماد به نفس نگرفته؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:40  توسط هدیه
|
چهارشنبه ، ۱۵ مهرماه حدود ساعت ۹ و نیم شب، شبکه سوم سیما :
حرف تو برای ما حرف امام زمونه
تا دم آخر آقا تو سینه هامون میمونه...
قبلش هم؛ با نمایش تصویر چهره آقای خامنه ای: تو صورت علی چهره حیدر میبینم...
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:5  توسط هدیه
|
*پیش نوشت: نه "
یکی" جان! نمی خوام درباره محسن جعفری بنویسم! نمی خوام اینطور به نظر بیاد که نوشتن درباره ی دوستان زندانی مون مد شده!
نمی خوام آدما به پست هامون درباره شون عادت کنند!
نمی خوام همچین موضوعی عادی به نظر بیاد!
نمی خوام! مثل تو، كه فكر مي كني، خب خانم مرعشي بايد دربارش بنويسي!
من درباره ي محسن نمي نويسم كه بقيه به اين فضا خو بگيرند
نبودنش چيزي نيست كه بهش عادت كنم؛
نبودنش چيزي نيست كه هنوز تونسته باشم كلمه ش كنم و اينجا بذارم تا آدما بخونن و بعدم نظر بذارن كه واي چه بد! نبودن اين آدما خيلي بدتر از اونه كه من بتونم عادي شدنش براي بقيه رو تحمل كنم!
حرفاي گفتني رو ديگران نوشتند؛
نوشتند كه چقدر جاش خاليه... نوشتند كه جاش اونجايي كه الان نگهش داشته اند نيست...
جاش تو دانشكده است... كه روز اول مهر، كه هيشكي از خونه ش بيرون نمياد در انجمن رو باز كنم و برم ببينم داره دور خودش مي چرخه!!
دلم نخواست بنويسم كه بعدش بغض نبودن اين آدما از بين بره... نخواستم بنويسم تا با نوشتن از سنگينيش كم بشه...
نمي خوام فراموش كنم كسي كه ميشناختم... خوب روحيه ي كار كردنشو ميشناختم رو به خاطر افكار مزخرف و حرف هاي صد تا كمتر از يه غاز يه جايي از كار كردن و جنب و جوشش انداخته اند...
من حتي اگر به خاطر ازدواج محافظه كار هم شده بودم اينقدر فراموشكار نمي شدم!
( شايد شما تجربه ازدواج نداري كه بدوني اونقدر مسئله ي خطير و بغرنجي نيست كه لازم باشه به تمام اعتقادات و افكار و رفتار و افراد زندگي قبل و مجرديت پشت كني!)
به هر حال! نه ! نمي خوام درباره ي محسن جعفري بنويسم! فقط دوست داشتم بهش بگم خيلي جاش خاليه... دلم براي دعواهاي سال اولمون تو انجمن تنگ شده... چون اون موقع بود...
دلم براي زردآلو خوردن، كوه رفتن، شكلات خوردنش، چيييه؟ گفتنش ... مهربون بودنش... برادرانه بودنش... براي بودنش تنگ شده...
محسن! ...
بيا شامي كه فاطمه صالحي مي خواست بهت بده رو بگير!! شاااام! محسن! بيا! يه شام هم مهمون من!!
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:41  توسط هدیه
|
بعد از اين همه وقت ، شروع كار سختيه.
وقتي به سكوت و شنيدن حرف بقيه عادت مي كني سخته پيدا كردن كلمات براي گفتن حرفهاي گم شده...
خب... من مي دونم درباره ي اتفاقات زيادي ننوشته ام... آزادي سميه... دادگاه ها... دستگيري ها ... لغو برنامه ها... دروغ ها ... دانشكده كه بودنم بين ديوارهايش فشار وحشتناكي رو بهم تحميل مي كنه و حتي پنجره هاش هم از خفگيم كم نمي كنه...
از بچه ها... كه هر كدوم يه جور درگير اين روزها هستند....
از پايان دوران تجردم.... كه خب سخته كه به همه ابعادش به سرعت عادت كنم...
به آدم هاي جديدي كه هر روز مي بينم و بهشون فكر مي كنم...
خب... تقريبا به زندگي بر گشته ام!
* پيوست: از دوستاني كه در نظرات قبلي ازدواجم رو تبريك گفته بودند ممنونم. نمي تونستم در جواب خصوصي ها تشكر كنم.
البته... چيز زيادي عوض نشده! يه كم فرصت هام جا به جا شده كه اون هم به مرور دستم مياد چطور بايد مديريتش كرد! پس لطفا بي خيال اين تبريكات رسمي بزرگسالانه شويد!
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 13:37  توسط هدیه
|
روزی که شادی صدر آزاد شد و نوشت... واقعیتش را بخواهی از یک چیز بود که خیلی خوشحال شدم؛
اينكه سميه توحيدلو كمي آن طرف تر يار دبستاني من مي خوانده است...
اميد من، و خيلي ها اين است كه شنبه- يك شنبه آزاد شوي بعد از دو ماه...
روزي كه آزاد مي شوي (با اميدم مي نويسم ) من تهران نیستم. اما عجیب دلم می خواهد زنگ بزنم و گوشی ات خاموش نباشد و صدایت توی گوشی بپیچد که : سلام... کجایی خانوم؟ ...
وای! هنوز صدایت توی گوشم است! عجیب!
برگردی. ماشینت را دوباره هر روز در پارکینگ دانشکده ببینیم با آن سه تا گوسفند به هم مچاله شده ی روی داشبورد...
برگردی یک کوه حسابی با هم برویم یک صبح پنج شنبه....
برگردی یک کم به ما غر بزنی ، به اين كرختي و تنبلي مان... به اين دست روي دست گذاشتنمان...
برگردي كه در جشنم باشي...
برگردي...
حتي اگر هيچ كدام از اينها اتفاق نيفتد!
* پيوست: خانه ات بي تو... عجيب است به تمام معنا! ياد افطاري پارسال رمضان افتادم... همه بودند... همه اي كه امسال رمضان خيلي هايشان نيستند. زودتر بيايي فكري براي افطاري امسالت كني، شكم هايمان را صابون زده ايم ها!
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:45  توسط هدیه
|
اولين خانم براى پست وزارت در دولت(؟) دهم كانديد شد؛
خانم دكتر وحيد دستجردى، براى وزارت بهداشت.
خب فقط كه جنسيت مهم نيست! كارايي رو بي خيال شدي؟
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 19:1  توسط هدیه
|
امشب عجیب از آن شبهای تنهاست...
که هیچ کس هم هیچ کجا نیست...
و این شبکه ی جهانی لعنتی هم خالی از تمام آشناهاست
و حال لعنتی تر من هم مدتهاست تاب آشنا شدن های به سبک قدیم و شبانه ی اینترنتی را ندراد...
این همه آدم... شماها کجا گذاشته اید رفته اید امشب؟
( خدا خیرتان بدهد که نیستید! اینطوری تقصیر این سکوت را گردن شما می اندازم!)
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 0:16  توسط هدیه
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 20:36  توسط هدیه
|