تبليغاتX
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

نوشتن،

  و نوشتن،

  و بی انتها نوشتن

که شاید در میان خط ها گم شوی،

          لا به لای کلماتی که بی محابا نگاشته می شوند

   و با شهامت

     با یأس این لحظه ها می خواهند که مبارزه کنند ...

نوشتن،

       که شاید

       فراموش کنی

    و فراموش شوی

             و بروی ...

نوشتن ، 

       برای گفتن آن حس بازمانده از گذشته های نزدیک و دور

   که آخر هم نگفته می ماند ...

 

مثل میز و صندلی های کلاس اول شده ام ...   

 

[ بی محابا غلط املایی داشت درستش کردم]    

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 21:55  توسط هدیه  | 

بعد از ۲۱ روز رفتم دانشکده ... فقط چند نفر از اعضای ثابت نبودند که رفته بودند سری (!) به خانواده بزنند

خوب بود ... بعد از چند هفته که دلم لک زده بود برای خل بازی هامون ... و اصلا برای بودنمون هم

برای بالکن ... که این بار چهار نفری رو موزائیک های داغش نشستیم و نه خدماتی ها بودند نه مدیر گروهی که دعوامون کنن و با چشم غره بفرستنمون پایین

برای انجمن ... برای بیکار گشتن ... برای دانشکده ی خودمون ...

صبح رحمانی حین بازکردن در، داشت می گفت اَ اَ اَ هدیه انجمن خال... هنوز ی رو نگفته بود که با یک فقره محسن جعفری مواجه شدیم!!

انگار نه انگار که تابستونه! رسما آخر هفته ها میره به خونواده سر میزنه برمیگرده!!

نمی دونم چرا محمودی از کانون گرم خانواده دل نمی کنه!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت 22:38  توسط هدیه  | 

دل منم تنگ شده... تقریبا ... شده اندازه ی ... یه انگشتدونه!

اما

با وجود اینکه شناگر بدی نیستم

دارم تو این انگشتدونه غرق میشم ...

غرق ...

غرق ِ غرق ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/27ساعت 22:30  توسط هدیه  | 

روز پدر ...

مدتهاست برای پدرم کادویی نمی خرم، خب چون سلیقه اش کمی به خرید های ما نمی خورد! فقط دور هم جمع می شویم. انگار مثلا یکی مون ساکن مریخه یکی مقیم امریکا یکی یک رئیس جمهور پرمشغله، اِ نه! رئیس جمهور نه، فقط یک شخصیت پرمشغله! خلاصه ... جمع می شویم و کیک و شیرینی و چای می خوریم ... و تلاش می کنیم حداقل روز پدر و روزهای تولدش بچه های خوبی باشیم و اسباب نگرانی اش نشویم ... و خب، حداقل کاری که از دستمان بر میاید انجام دهیم : بگوییم که می فهمیم چقدر دوستمان دارد و چقدر برایمان زحمت می کشد ... و چقدر آزارش می دهیم!

روز پدر هم نمی توانیم برایش کاری کنیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت 20:52  توسط هدیه  | 

من به روح اعتقاد دارم!

برای همه ی کسانی گفتم که ممکن است در این چند روز و چند هفته این سوال برایشان پیش بیاید!

به هیچ کس هم مربوط نیست چرا این را الان اعلام می کنم ، برای پیش گیری؟ برای جلوگیری از اتلاف وقت؟ برای شمارش فضول ها ؟ یا هر چی!

( این در جواب سوال دیروز تو نیست ها!)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 23:25  توسط هدیه  | 

امشب بعد از خبر ۲۱ شبکه ی یک برنامه ای داشت ( می خواستم بنویسم برنامه ی جالبی، شک کردم!)

حرفهایی درباره ی بورس، که چقدر رشد کرده ... چقدر!

درباره ی تیراژ کتابها! و تنوع کتابها! و خود کتابها! و کلا این همه رشد!! و بهتر شدن! ( بگذریم از اینکه انتشاراتی ها موظف شده بودند کتابهای قبل از ۸۲ شان را جمع کنند بعد از نمایشگاه ) و این همه حمایت از ناشران! و این همه تولید اندیشه!!

درباره ی اینکه چقدر دانشگاه های ما خوب است و چقدر سطح علمی مان بالاست و چقدر همه جای دنیا، همه مان را قبول دارند!  احتمالا هم اینکه ما در رده بندی، ۵۰۰ هم نیستیم اشتباه تایپی است!    و خب هیچ کداممان هم که دانشگاه های ایران را ندیده ایم! یک قلم دانشگاه تهرانی که ما دیدیم...

اینکه تا پارسال به ایران قدرت منطقه می گفتند اما امسال ابر قدرت منطقه شدیم!

اینکه ایرانی ها هر جایی بخواهند بروند از نظر آقای رئیس جمهور و دولت مشکلی ندارد ... بروند ( مشکل "هرجایی" است و دولتش که ایرانی ها را راه نمیدهد! برای مثال ۳/۲ دولتهای اروپای غربی  از تبعه های ایران و سودان برای ترانزیت هم ویزا می خواهند! و برای دادن ویزا هم به صورت رسمی ۶ هفته زمان لازم است و مصاحبه هم! و تازه این دنگ و فنگ برای ایرانیان مقیم کاناداست! هموطنان مقیم داخل خواب ویزا را ببینند! )

اینکه چقدر سنت های ایرانی فراگیر شده! مثلا نوروز !

اینکه برای هر طرح پیشنهادی کار کارشناسی صورت می گیرد ( اعلام شده بود برای هر طرحی که رئیس جمهور پیشنهاد می کند ۱۰۰ ساعت کار کارشناسی انجام شده. به عبارتی اگه روزی۷ ساعت کار کرده باشند ۲ هفته برای هر طرح! نه، واقعا کارشناسای ریاست جمهوری بر خلاف همه مملکت، کیفیت کارشون خیلی بالاست! )

خلاصه ... خانواده نذاشتند من بقیه ی برنامه رو ببینم. خیلی جدی اعلام کردند اعصابشو ندارم و ممکنه سکته کنم از عصبانیت!

نمیدونم ... وضع ما که خیلی خوبه، مگه تو آفریقا ، اون بدبختای زاغه نشین گرسنه ی محروم از تحصیلات و امکانات رفاهی برق دارند که ما انتظار داریم ساعت ۱۲ تا ۳ بعداز ظهر که میشه تو هوای بیرون پلاستیک آب کرد و روغن جوش آورد برق داشته باشیم که کولر و پنکه ی لعنتی مون کار کنه؟ مگه سال ۱۲۵۰ جد و آبادمون شبها لامپ روشن می کردند که انتظار داریم ساعت ۱۰ شب برق باشه؟

نه، اینجا همه چیز خوبه! فقط ما زیادی پرتوقع شده ایم!

اینکه آدما، به حداقلی از شعورمون احترام بذارند و ۴۰ دقیقه پشت هم دروغ برامون نبافند! انگار نه انگار که ما هم همین جایی که اونا هستند زندگی می کنیم!

امشب فهمیدم واقعا دلم می خواد آقای خاتمی دوره بعد کاندیدا بشه، هرچند ممکنه همه چیز از دست بره ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 0:19  توسط هدیه  | 

تا حالا دلتون اونقدر تنگ شده که نتونید مشغول هیچ کاری بشید، نتونید آروم بگیرید، نتونید تظاهر کنید که خوبید؟

تا حالا دلتون تنگ شده برای جایی که ازش اومده اید؟ وقتایی که هر کار کنید دلتون تنگ می مونه ، اگه بمونید تنگه، اگه بروید تنگه، اگه بهش فکر کنید تنگه،

     اگه بهش فکر نکنید هم ....

                باز تنگه!

 دلم برای " آرامش" تنگ شده، اینکه "خودم" باشم، با یه مسجد که اسمش هم امنیت میاره برام.  "خودم" باشم ، بین هزار تا آدم دیگه ، که براشون مهم نیست من کی ام ...

"خودم" ، که یه گوشه ، زیر آسمون داغ بشینم ، زانوهامو بغل کنم . به اون چهارگوش سیاه زل بزنم ، و گاهی حتی فراموش کنم التماس کردن واسه ی این زندگی ِ هر روز مثل روز قبل رو.

  "خودم" که تو موج آدمهای رنگ وارنگ ، می چرخم و می چرخم و سرگیجه ای نیست آخر این مستی و چرخیدن...

دلم تنگ شد ، برای " البیتُ بیتک " خوندنهای شبانه ، و " العبدُ عبدک " بودنی که حقیقت پیدا می کرد ...

دلم تنگ شد  برای سنگهایی که داغ بود یا خنک ، سجده کردن به اونها ، معنایش بردگی نبود ...

    دلم تنگ شد ...

 برای آدمهایی ، که نمی شناختمشون ...

    برای خدایی ،

          که عجیب می شناختمش ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 13:15  توسط هدیه  | 

آمدم چیزی بگویم و بروم ، یک چیز کوچک ...

آمدم

   بعد از مدتها ، چیزی بنویسم ، از ته دلم

 دلم گرفته

از خیلی چیزها،

آنقدر زیادند که شاید با " همه چیز " اشتباه شوند.

دلم از خودم ، قبل از هر چیز گرفته.

    از خودم ، چون احساس از دست دادن آدمها فرایم گرفته است.

دلم، انگار نگران است.

  که دور شوم، و یک روز برگردم

    و دیگر هیچ کدام نباشند

 دور شدنم ...

آمدم

از آدمهایی بنویسم که بی نهایت دوستشان دارم

       و بگویم این علاقه ام را.

  آدمهایی که می بینمشان،

     حرفهایشان را می شنوم ، می خوانم ...

مدتهاست از درونم ، از آن بخش تاریکش که چشم کسی نمی بیند حرف نمی زنم

       ـ اصلا دلیلی ندارد از ناگفته ها و دردها گفتن ـ

امروز آمدم بگویم که چقدر هر روز دلم برایشان تنگ می شود.

    آمدم بنویسم ، تا شاید جبران شود همه سکوتم

           و این اخلاق بی قواره ام

                 که زار می زند به تن این زندگی.

  دوست داشتم همه ی آنها این جملات را می خواندند

  دوست داشتم همه شان می شنیدند این دوست داشتنم را.

    دلم برای عذرخواهی از همه شان تنگ شده

دوست دارم همه بدانند چقدر معذرت خواهی را دوست دارم،

       محکی ست برایم،

     که آنقدر بزرگ شده ام

     که اشتباهم را ببینم و بفهمم.

       می خواهم همه این عذرخواهی ام را بشنوند

اینکه از اشتباهاتم متاسف هستم. از همه شان معذرت بخواهم، به خاطر لحظاتی که کار درست را از غلط تشخیص ندادم و باعث آزارشان شدم ...

شبیه وصیت نامه شد!

    اما وصیت نامه نیست، فقط حرفهایی ست که ناگفته مانده بود برای امشبی،

       که حالم، نه مثل هر شب است

  حرفها ، برای کسانی که دوستشان دارم

             و هر روز بی تابشان می شوم،

          همه آنها که می بینمشان، و عجیب یادشان می کنم مثل یک دوست ...

  آدمها...

     آمدم بنویسم هرچند نمی دانستم از چه.

   فقط آمدم و باقی قضایا پیش آمد.

 احساس کردم چیزی به همه شان بدهکارم

                چیزی شبیه قدردانی

                    از بودنشان

                       از این همه مدارا و صبر

     و شاید،

       مثل همیشه فقط از سر خودخواهی آمدم و نوشتم.

              

                                                             تمام!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 23:19  توسط هدیه  | 

گاهی نوشتن هیچ دردی رو دوا نمی کنه، ننوشتن هم

***

اشکهایی که در تاریکی روی گونه هایش می ریخت،

و هر از گاهی با انعکاس نور ماشین ها و ساختمانها می درخشید...

 

*پیوست اول: تو عمرم اینقدر خیس نشده بودم، اونم تو رودخونه ، اونم تو درکه و چندین تا اونم دیگه!

*پیوست دوم: الان اوایل نیمه ی دوم بازی روسیه ـ اسپانیاست ( یا اسپانیا ـ روسیه! ) و با بازی نیمه اول زیاد به اسپانیا امیدوار نیستم.

نه! ژاوی گل زد! انگار این نیمه می تونه فرق داشته باشه.  ( یاد ۲۰۰۴ افتادم و تیم یونان! )

*پیوست سوم: فهمیدم احساس آدمایی رو که با انزجار از دستگیری اراذل و اوباش حرف می زدند. من اون برخوردها رو ندیدم.

فقط

مردی رو دیدم

که بی هیچ حرفی

همراه سربازی رفت

که به خودش زحمت نمی داد به هیچ چیز جز یقه ی لباسی که در مشتش بود فکر کنه

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/07ساعت 0:39  توسط هدیه  | 

امروز که می اومدم خونه خیابونها پر از آدمهایی بود که پاکتهای محتوی کادو حمل می کردند. شیرینی فروشی هایی که دیدم هم جای ورود و حضور و حرکت نداشتند و همچنین گل فروشی ها تا حدی. ( البته کتابفروشی ای که من رفتم خلوت و خوب بود و جز برای خرید کاغذ کادو کسی اونجا کاری نداشت!)

خیلی ها یاد مادراشون افتاده بودند، بعضی ها مثل همیشه بعضی ها بعد از یک سال ...

تو راه ، جلوی در یه خونه که همیشه ازش رد میشم پارچه های مشکی زده بودند و چند تا تاج گل گذاشته بودند با روبانهای مشکی.

درگذشت مادرشون رو تسلیت گفته بودند.

به همین سادگی.

روز مادر ِ بی مادر... نمی دونم، باید خیلی خالی باشه ، و دلگیر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 21:34  توسط هدیه  | 

روز خوبی نبود.

احساس وحشتناک تنهایی داشتم.

هیچ کس تنهایی ام را پر نمی کرد.   امروز مال من نبود.

شنبه بود، ولی خوب نبود.    از آن روزهایی که احساس آوارگی می کنی، و جایی آرام نمی گیری.

از آن روزهایی که مشکل خودت هستی که هر جا بروی هستی.

از آن روزهایی که ماندن،

     بدترین فعل روز می شود.

  همه هستند، ولی تو نیستی.   چیزی بهانه ات می شود ، و تا آخرش می روی.

از آن روزهای داغ،

     که آرام نیستی ، و هیچ چیز آرامت نمی کند. و اتفاقات کوچک پشت هم آوار این خرابه ات می شوند!

امروز... هیج جا نداشتم.

  اگر به خودم بود، سالها می شد که رفته بودم!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت 23:54  توسط هدیه 

  نمی دونم چرا آدم وقتی می بینه نمی تونه یه کاری رو درست انجام بده کنار نمیره تا بقیه حداقل خرابکاری هاشو درست کنن!!

حداقل قطعی برقمون تو تیرماه ۲ ساعت در روزه! سالهای پیش حداقل هر روز قطع نمی شد!

هیچ وقت هم اینقدر گرونی نبود!

دارم فکر می کنم شاید بهتر باشه زندگی مادی رو درست کنند و به مافیا کاری نداشته باشند! اگه قبلیا سرمایه های ملی رو می خوردند حداقل مشکلات مردم روز به روز بیشتر نمی شد! کم کم مردم رو به جایی می رسانند که بگن لطفا به ساختارهای خراب و فاسد کاری نداشته باشید تا ما هم از گرسنگی نمیریم!!

[۴ تا حداقل! نگرانم که شاید دارم به حداقل ها راضی میشم! باید مقابله کنم با این حس، از حداقلی فکر کردن متنفرم!]

اخبار جالبی هم شنیدم امروز:

- آقای الهام اعلام کردند هرکس دو واحد ساختمان خالی داره تا ۶ ماه یا اجاره بده یا خانواده اش رو ببرده اونجا. وگرنه دولت خودش تکلیفش رو روشن میکنه!

به این میگن آزادی! ممکنه یه دفعه در حین اسباب کشی برسید به خونه ی جدید و ببینید دولت کسی رو اونجا اسکان داده!!

ـ هلال احمر به ۲۰:۳۰ نامه نوشته که ۲ میلیون عضو فعال داره و می تونه به دولت و مردم برای کنترل گرونی کمک کنه!

البته اشاره ی بیشتری نبوده که چه جوری! وگرنه می شد روی وزارت علوم هم برای کمک حساب کرد. این همه دانشجوی بیکار، و فارغ از تحصیل بیکار داره!

ـ دیه ی زن برابر با دیه ی مرد شد.

 

* پیوست:

وقتی شنبه یک روز مزخرف می شود...

نمی دانم، شاید باید انتظاراتم را از روزهای دیگر کم کنم!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت 20:53  توسط هدیه  | 

این چند هفته، همه ی اتفاقات چهارشنبه ها میفته!

نمی دونم برای اینه که تا شنبه یه کم فراموشش کرده باشیم یا اینکه نتونسته باشیم واکنشی نشون بدیم!

***

امروز ۵/۸ صبح امتحان معارف داشتم و نظریه ها.

صبح باید می گفتم کانت چقدر حرف مفت زده و معرفت شناسی اش چه تاثیر دهشتناکی روی افکار آدمی گذاشته و ظهر باید اثر ژرف و مثبتش رو روی نظریه پردازا میدونستم!

خدا رو شکر که از عهده ی این مهم برنیامدم!!

***

 "لابد فکر می کنی شوخی می کنم، ولی من دیوونه شده ام!! "

این یک جمله ی قصار بود از یک دوست در بحبوحه (؟) ی مطالعه ی توامان معارف و نگرانی جان فرسا(!)ی نظریه!

و البته رفتارش همه رو به این می رسوند که شوخی نمی کنه!!

***

زیر یه درخت بید نشستن، پشت به زمین بازی بچه ها و رو به خیابون ...

یادت میاد هنوز جاهایی تو این شهر هست که فاصله روزمرگی تا سادگی و صمیمیت چند قدم است.

***

صبر... منطق... منطق صبر کردن ...

 من؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت 0:7  توسط هدیه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/20ساعت 23:0  توسط هدیه  | 

بارون میاد... بعد از گرمای این چند روز ، آسمون سبک شد...

روزای عجیبی بود

دو هفته منتظر تموم شدن بودم

و درست در آخرین ساعتهای آخرین روز حس کردم چقدر دلم تنگ میشه

آخرین روز ، آدم های کمی بودند ، و این خلوت بودن و اون آرامش ...

وآدمهایی که هر روز این هفته ها نزدیکتر شدیم ...

درست گفتی ، احساس کردم این آدمها رو بیشتر دوست دارم و اونها هم.

۶ ماه با هم بودیم ودرست هفته ی آخر احساس وابستگی کردم

اونقدر که الان دلتنگی ام غوغا میکنه

 بارون میاد

دلم ... چه حالِ عجیب ِ آشنایی داره

 

* پیوست: امشب بدجور تو نت دنبال آشنا می گردم... کسی نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 23:17  توسط هدیه  | 

درس خوندن

آدمهایی که دوستشون دارم.

چیزهایی که که زندگی ام رو پر کرده اند.

کتابها

آدمهایی که برایم تفاوتی ندارند.

شهر و خیابانهایش.

مشغله هایی که نمی شه ازشون فرار کرد.

تحقیق هایی که باید انجام بشن.

حرفهایی که مثل باد هوا زده می شوند، و مثل سیل ویران می کنند.

چیزهایی که همه جا هست.

کسانی که پیدا نمی شوند.

لباسهایی که روی بند پهن شده اند.

چیزهایی که گم شده اند.

حرفهایی که باید گفته شود.

قول ها.

آدمهایی که می آیند و می روند.

صدای آواز چلچله.

شکلات هایی که تاریخشان دارد می گذرد.

کفش ورزشی.

فیلمی که سفارش داده ام، و فیلمی که باید پس بدهم.

چیزهایی که هر کار کنی دور نمی شوند.

آدم هایی که نمی فهمند ، و آدم هایی که می خواهند زیاد بفهمند.

دندان عقل سمت چپ.

کتاب حمید که پسش بگیرم.

کارهایی که نمی توانم انجام بدهم چون وقتشان نیست.

آدم هایی که تحملشان را از دست داده ام.

اینترنت اکسپلورر که مشکلی دارد.

شام جمعه شب.

گرد و خاکهایی که بیهودگی تمیز کردنشان کلافه ام کرده

کادوی تولد.

چیزهایی که اطراف اتاق پهن است.

خانه ، که مسئولیت هایی برایم دارد.

روان نویس نارنجی.

چراغ بالکن.

بچه ی همسایه بدجور تب کرده.

      و کاغذی که روی در یخچال است، پر از نکته ها.

      همه را بخوان،

      هیچ کدام را فراموش نکن، لطفا نه مثل دفعه های قبل!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 23:26  توسط هدیه  | 

باید تلاش کرد برای صبر

و باید یاد بگیرم این زندگی

هر روز اتفاق جدیدی را در خود دارد

باید باور کنم گاهی ...

حرف نزدن... و سکوت ...

این هفته های آخر ، عجیب محکی برایم شده!

صیقل روح

که بفهمم آدمها از آنچه همه می گویند هم غیر قابل اعتمادترند!

همان شعر مسخره ی از بیگانگان ننالیدن...

حیف که سقف صبر من ، ۳ ماه صبوری مداوم است نه بیشتر!

 

دیگر بس است تجربه کردن سراب را

دریا کجاست تا که بیابیم آب را ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 21:49  توسط هدیه  | 

نکته ی کنکوری برای برگزاری اردو : این فکرو از سرتون بیرون کنید!!

یادآوری (اگه شما هم مثل من به نکات بی توجه هستید معمولا) : مثل کرگدن پوست کلفت باشید!!

***

اردو ... یه موضوع پیش پا افتاده است و البته کم اهمیت ، که مثل همه ی مسائل کم اهمیت توی کشور ما ، می تونه مسائل با اهمیت زیادی رو تحت تاثیر قرار بده!

می تونه بهانه بشه ...

می تونه انتخابات به هم بریزه ...

می تونه فحش ساز باشه ...

می تونه آدمو به احزاب و افراد و قدرتها وصل کنه ... ( مثلا مشارکتی کثیف بشی، یا شانس بیاری تمیز!)

می تونه باعث دوستی و نزدیکی آدما بشه ... مثلا چپ های به دنبال آزادی و برابری ضد سلطه و قدرت طبقه ی حاکم ، به خاطر این مسئله ی کم اهمیت برن با بسیج ببندند!

کلا قدرت مسائل کم اهمیت رو نباید نادیده گرفت! اینم نکته ی بعدی!

***

یادتون باشه شما حتما باید حواستون به همه ی تصورات آدما باشه! و یادتون باشه هر تصوری ممکنه داشته باشند و وظیفه ی شماست که بفهمید! هر چیزی ممکنه باشه! باهوش باشید!

***

از بد و بیراه شنیدن نترسید! شما مطمئنا شجاع تر و محکم تر از من هستید!

***

اردویی که کنسل می شه...

همه ی این خواص رو همچنان داره! به فکر فرار نباشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 23:15  توسط هدیه  | 

حالم از آدمایی که فکر می کنن ناجی بشریت هستند به هم می خوره

و کسایی که خودشونو محور زمین و زمان و خوب و بد میدونن! کار خوب و بد و فکر خوب وبد و هرچیز خوبی و بدی منوط به فهم اوناست! اگه فکر میکنن خوبه، خوبه. و هر لحظه می تونن نظرشونو عوض کنند! ... اصلا مگه بقیه هم می فهمند؟ مگه بقیه به این سطح از شعور که اینا رسیده اند می تونن برسند؟؟ کدوم سطح شعور بماند که اگه واردش بشیم از بیخ میشه منکر شعورشون شد!

حالم از هرچی آدم خود بزرگ بینه به هم می خوره! آدم هرچی هم از خودش مطمئن باشه باید یه جایی فکر کنه اشتباه برایش دور از تصور نیست!

آدما که مرکز ثقل هستی نیستن! و هزار بار شکر که نیستند! الان این جوری اند وای به روزی که همه چیز به اونا وابسته بود!

وااااااااای

یعنی چی که اینقدر از خودت متشکری و مطمئن که به خودت اجازه می دی درباره ی هرچیز اظهار نظر کنی ، شخصیت آدما رو خرد کنی ،

و حتی با فکر و این برنامه وارد ارتباط با دیگران بشی که اینا مشکل دارند و تویی ، تویی که می فهمی، مشکل نداری و قدرتمندی برای درمانشون، و وظیفه ی خودت بدونی که خردشون کنی تا یه چیز جدید بسازی!

توهین آمیزترین و مزخرف ترین بعد آدما رو این دو روز دیدم!

حالم از این زندگی پر از آدمای به درد نخور ِ خودبزرگ بین به هم می خوره!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت 23:9  توسط هدیه  | 

دیروز تو راه که میومدم به آدمایی فکر می کردم که تا کمر از ماشین بیرون اومده بودند و پرچم قرمز تکون می دادند و جیغ می کشیدند. یه "پرسپولیسی دو آتیشه " ، قرمز پیدا نکرده بود یه پارچه ی سرخابی گل درشت از پنچره آورده بود بیرون!

حالا خوشحالی ساعت ۷ رو می شه به حساب شادی قهرمانی گذاشت ، ولی وقتی ساعت ۱:۴۰ شب با پرچم و سوت و جیغ ۱۵ بار تو خیابون ما می رن و برمی گردن باید فکر کرد کجای کارمون ایراد داره!؟ انگار که نه ، حتما این بی تفریح بودن ها یه جایی بروز پیدا می کنه و چرا نه فوتبال؟ ( یاد واحد جامعه شناسی اوقات فراغت افتادم! که درست به اندازه ی درس های دیگه مفیده!!)

نمی دونم جاهای دیگه ی دنیا جووناشون به چی دلشون خوشه ، ولی به نظرم این موضوع هم یه کم مسخره است برای دو شب تا صبح تو خیابون با پرچم قرمز جیغ زدن و رقصیدن!

باز هم ... شاید من مشکل دارم که نمی فهمم! و شاید مشکل از منه که هیجان فوتبال فقط ۱۲۰ دقیقه برام ادامه داره و نمی تونم بیشتر از یه حدی به بازیکنا و مربی و داور فحش بدم! و بعد پا می شم می رم دنبال کار و زندگی ام! و دیگه فوق فوقش ، وقتی فوتبال دیگه خیلی مهم میشه افسوس می خورم که چرا اینتر قهرمان شد!!

خلاصه...

فوتبال هم برنامه ی خوبیه! فقط حیف که دیروقت نشون می دن و شادی های قهرمانیش پرسر و صداست!!

*پیوست:  می خواستم دیشب بنویسم ، به لطف وزارت نیرو برق نبود!

دیشب فهمیدم مشکل ما درست نفهمیدن مفهوم مهرورزی و عدالت است. مثلا همین برق ، راه رسیدن به عدالت همینه که مثلا ما ۲ شب پشت هم برقمون بره! به این می گن عدالت! وقتی مناطق محروم برق ندارن بقیه هم نداشته باشند!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت 23:8  توسط هدیه  |