X
تبلیغات
نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

این روزهای من، با کودکی شاگردانم پر میشود!

دو سالی میگذره... از آخرین روزهایی که نوشتم...

ازون روزهایی که هر روز این جا میومدم و دلتنگی هامو اینجا جا میگذاشتم که اصلا یادم نمیاد چقدر گذشته!

اما باز دلم تنگ شد... برای این وبلاگ. برای اون حس به اشتراک گذاشتن حوادث کوچک. دلم نمیخواد مثل عادت این روزهای خیلی از آدم ها، سیر تا پیاز زندگیم رو بزنم به "دیوار" ؛

شاید حوصله سرک کشیدن ها و سرک کشیده شدن ها رو ندارم فعلا!

این روزها که همه مون خسته ایم و اعصاب بعضیامون خرده از این شرایط و روال، من دلم رو خوش کرده ام به چند ساعت تدریس و بودن با بچه ها و خندیدن با آنها...

خوشم با ۶ صبح بیدار شدن های ـ به سختی ـ یکشنبه ها و سه شنبه ها، و خستگی های بعد از ظهرهاش که می ارزد به همه آسودگی های بیکار بودن!

این مدت، خیلی داره به من خوش میگذره! از آسودگی بچه ها، غرهای کودکانه شون به همدیگه و سختی های مدرسه لذت میبرم! همه ی اون کارهایی رو براشون مرتب میکنم که آرزو داشتم معلمی برام انجام بده.

همه سعی ام رو میکنم برای  پیدا کردن اون گوشه های گم شده کودکی شون.

این روزهای سخت و خسته، دلتنگ و گنگ، برای من، به امید آینده ی این بچه ها می گذرد. به امید لحظه ای، که اگر بتونم به اندازه ی قدمی، به " خوش حالی" نزدیکترشون کنم.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 12:21  توسط هدیه  |